جمعه، اردیبهشت ۲۵

مرگ غم انگیز حسین آقا



مامان زنگ زد. به من نه به مرضی. گفت دیشب رفته خانه خاله هما و شب مانده. خاله هما، خاله مامان است که تنها زندگی می‌کند و مامان دیشب فهمیده 84 سالش است، نه اینکه همین دیشب فهمیده باشد اما به قطعیت رسیده که 84 سالش است.  یکی از برادرزاده‌های خاله هما که آنجا بوده بهش گفته. مامان می گفت من که همیشه می گفتم پونزده سال از من بزرگتره کسی باورش نمی‌شد. مامان داشت بلند حرف می زد، خیلی بلند. مرضی گوشی را با فاصله از گوشش نگه داشته بود. آره رفتم اونجا دیگه شب موندم. جات خالی از بیرون کباب گرفت. چطور موندی؟ تو که هیچ وقت نمی مونی؟دیگه موندم حالش بیچاره خیلی بد بود. تا طوریش نشده برید بهش سر بزنید.

دو سال بیشتراست که خانه خاله هما نرفته ایم. برای اینکه دم دمی ست، یک ساعت باهات خوب است یک ساعت دیگر بد. خاله هما کینه ای ترین آدمی ست که من توی زندگیم دیده ام. پارسال رفته بودیم عروسی. تک و تنها نشسته بود پشت یک میز آن وسط و هیچ کس جرات نمیکرد برود طرفش. با همه قهر بود. مامان هم که رفت طرفش گفت طرف من نیاها. مامان هم دست از پا آویزان تر آمده بود نشسته بود سرجایش در حالی که باید چشم غره های ما را هم تحمل میکرد که چرا رفته. انقدر رفت و آمد و تلفن کرد که خاله هما بالاخره باهاش خوب شد.

مامان میگفت خاله هما کیسه صفرایش را باید عمل کند ولی دکترها گفتند اگه عمل کند به خاطر سنش ممکن است به هوش نیاید.   حالا می خواد چی کار کنه؟ یکسال بیشتر است که  گوش های مامان سنگین شده، مرضی داشت داد می زد که بشنود. ولی مامان فکر کرده بود قطع شده و داشت شماره می گفت. صدای فشار دادن دکمه ها از پشت گوشی می آمد. مامان جان صدات میاد. الو الو؟ قطع شد. دوباره زنگ زد. گفت فهمیدی چی شده؟ مرضی گفت نه، چی؟ قبل از اینکه بگویم چی گفت باید این را اضافه کنم که تنها برادر خاله هما، دایی حسین، همین چند ماه پیش مرد.

حالا چی شده بود؟ یک روز یکی از پنج تا پسر دایی می رود دنبالش، سوار ماشینش می کند و می بردش که برایش وام بگیرد. می‌گوید وام را برای ماشین می خواهد و باید سند خانه هم همراهشان باشد. می روند محضر و یکسری برگه می گذارد جلوی دایی که امضا کند. دایی هم نمی پرسد که اینها چیست و چرا باید امضایشان کند و زحمت خواندن برگه ها را هم به خودش نمی دهد. اینها را مامان از قول یکی دیگر از پسرهای دایی تعریف می کرد. چندماه می گذرد و از سند خبری نمی شود. هرچی دایی زنگ می زند بازهم خبری نمی شود و پسره می گوید سند گرو بانک است و به همین زودی ها پسش می آورد. یک روز همین که دایی با زنش،زن دومش-بعد فوت زن اولش زن گرفته بود- داشتند قیمه می خوردند یکدفعه ترسی به جانش می افتد که نکند پسرش اصلا سند را پس نیاورد و خانه را بالا بکشد.  به یکی دیگر از پسرهایش زنگ می زند و پسره وکیل می گیرد و وکیل چند ساعت بعد تلفن می کند و می گوید کدام سند؟ سند که  اصلا به نام شما نیست که آزاد شود. پسر دایی سند خانه را به اسم خودش کرده. دایی وا می رود و سه روز بعد هم می میرد و یک هفته بعد از فوتش پسره می آید اسباب اثاثیه زن دایی را می ریزد بیرون و خانه را پنجاه میلیون کمتر از قیمت واقعی اش می فروشد یعنی قبلا فروخته بوده و اگر دایی هم نمی مرد اول همان ماه قرار بود که آواره کوچه و خیابان بشود. بقیه بچه ها می روند شکایت می کنند ولی می گویند کاریش نمی شود کرد و حسین آقا هم که مرده است.
مامان می گوید شنبه می رویم شیراز،جمعه بیایید ببینیمتون، ولی قبلش به پسر دایی می گوید ولدزنا.