دوشنبه، تیر ۹

انسان زاده شدن


دیروز با دختری توی سرکارم دوست شدم یا من فکر کردم که دوست شدیم. مسیج داد که میای بریم باهم ناهار بخوریم؟ یهو قلبم گرم شد مثل روزهای متمادی که هوا خیلی سرد است و یهو آفتابی می‌تابد و دست و پای یخ زده‌ات را گرم می‌کند.

همراه کسی می‌رفتم توی آن اتاق نیمه تاریک که آدم‌ها پشت میزی سرتاسری می‌نشینند و غذا می‌خورند. توی آن اتاق نه متری‌ای که همه چیز بی‌کیفیت است. نور مهتابی کم و بی‌کیفیت است. میز ام‌دی‌اف وسط بی‌کیفیت است. صندلی‌ها زهوار دررفته‌اند و پایه‌شان یکی در میان لق می‌زند.  سس‌های روی میز یکی در میان خالی‌اند و محتوای قوطی از درشان شره کرده پایین. هوا نیست و بوی غذاهای مختلف باهم قاطی شده. بوی قرمه‌سبزی می‌آید. بوی کتلت و سالاد کاهو و کباب می‌آید. بشقاب آدم‌ها را که نگاه کنی غذایشان چنگی به دل نمی‌زند. غذای من هم همینطور. معلوم است آدم خسته‌ای درستشان کرده. معلوم است به قصد سیر شدن درست شده‌اند. مهم نبوده رنگ و لعابی داشته باشند. به اندازه‌ای هست که سیرت کند؟ همین کافی‌ست.

 ولی همه اینها دیگر مهم نبود. مهم من بودم و آدمی که شمع محفل تاریکم بود. هیچ حرفی نبود. فقط حضورش و همینکه کنارم نشسته بود قلبم را اینچنین گرم کرده بود. قوت قلب بهم داده بود. سرم را دیگر پایین نیانداخته بودم و با غذایم بازی نمی‌کردم. به حرف‌های دیگران گوش می‌دادم. ازشان بدم نمی‌آمد که اینهمه باهم حرف دارند برای زدن. وسط حرف‌هایشان من هم هرازگاهی حرفی می‌زدم و باورم نمیشد که حضور آدم دیگری این‌چنین شجاع و نترسم کرده. زندگی را دوست داشتم. آدم‌ها را دوست داشتم و شب با خوشحالی خوابیدم.

شنبه، خرداد ۳۱

از نبودن


هر چیزی را که از توی اتاقم برمی‌داشتم جای خالی‌اش خیلی توی ذوق می‌زد. لاک‌ها و کرم‌ها را از روی میز برداشتم و گرد و خاکی که آن زیر پنهان شده بود آمد رو. تابلوی عکس‌ها را از روی دیوار آوردم پایین و سفیدی و خالی بودنش خیلی توی چشم زد. گلیم را از وسط اتاق جمع کردم و جایش یک حفره بزرگ و خالی به جا ماند. نشانه‌های نبودنم خودش را داشت توی چشم می‌کرد و می‌گفت ببین واقعا داری می‌روی از اینجا. خیلی زود اتاقم شکل نبودنم را به خودش گرفته بود. با اینکه هنوز وسیله‌های زیادی تویش بود تبدیل شده بود به اتاق آدمی که دیگر نیست. احتمالا اتاق‌ آدم‌های مرده و آنهایی که مهاجرت کرده‌اند هم همین حس و حال را داشته باشد. بی‌روح، بدون حس زندگی و یک نگاه سرسری هم که بیاندازی می‌فهمی توی این اتاق دیگر کسی زندگی نمی‌کند.

داشتم وسایلم را جمع می‌کردم بدون اینکه بدانم برای چی دارم جمع می‌کنم. حتی چند ساعت بعد هم که در را بستم و از پله‌ها پایین رفتم باورم نشد. حتی آن موقع هم بی‌توجه به وسایل توی دستم فکر می‌کردم دوباره می‌روم بالا. گلیم می‌رود وسط اتاق. عکس‌ها برمی‌گردند سرجایش. لباس‌ها دوباره می‌روند توی کمد و کشو و این فکر تا وقتی سوار ماشین بشوم و خیلی از خانه دور بشوم ادامه داشت.

  رفته بودم و فقط نشانه‌هایی باقی مانده بود. سنجاق سرم کنار روشویی، ماکارونی‌ای که ظهرش پخته بودم روی گاز، شرتم روی شوفاژ، تک و توک مویی کف حمام، رد دستمالی که روی میز کشیده بودم و فقط خودم خبر داشتم و تا چند ساعت یا چند روز بعد همه اینها هم دیگر نبودند.

به کوچه نرسیده دلم برای میم تنگ شده بود. کل هفته را داشتم بهش فکر می‌کردم. به غذا خوردنش. پشت میز نشستنش. به اینکه چطوری با تلفن حرف می‌زد. به وقتی عینک می‌زد گوشی را دستش می‌گرفت و چشم‌هایش را تنگ می‌کرد که بتواند بهتر بخواند. به اینکه کتاب را می‌گذاشت روی دسته مبل. به وقتی مسواک می‌زد و شب‌بخیر می‌گفت و می‌رفت توی رختخوابش. داشتم مدام بهش فکر می‌کردم و برای وقتی که نبود توشه‌ای جمع می‌کردم. داشتم توی ذهنم ثبت می‌کردم و برای هر موقعیتی تکه‌ای از زندگی روزمره او را برای خودم برمی‌داشتم. 

داشتم چایی دم می‌کردم و به شنبه‌ای فکر می‌کردم که دیگر باهم صبحانه نمی‌خوردیم. به ظهرش فکر کردم و میم را آنجا پشت آن میز دیدم.غرق کار بود و جز برای دستشویی رفتن یا چای ریختن از پشت میزش بلند نمیشد. گاهی می‌آمد گوشی را از توی شارژر درمی‌آورد چند دقیقه‌ای مشغولش می‌شد، می‌رفت جلوی آینه دستی به موهایش می‌کشید بعد دوباره برمی‌گشت پشت میزش. مخلوط توت و بادام را تکان می‌داد و با چایی می‌خورد. 

 کسی نبود که در سکوت تماشایش کند. میم هم احتیاجی به این نگاه‌ها نداشت. من محتاج تماشای روزمرگی او بودم که بتوانم با نبودنش کنار بیایم.
  دلم برای آن زندگی ساده‌ای که دیگر باهاش نداشتم تنگ شده بود. حتی دلم برای آن روزهایی هم که باهم حرف نمی‌زدیم و از کنار هم می‌گذشتیم بدون اینکه بدانیم داریم به چی فکر می‌کنیم و چی اینهمه ناراحتمان کرده هم تنگ می‌شد. به روزهایی که باهم خوب نبودیم فکر کردم و باز آنقدر در نظرم غیرواقعی و دور بودند که دلم برای همان‌ها هم تنگ شد. داشتم توی ذهنم همه خاطرات را مرور می‌کردم و آنهایی که آن ته بودند را از عمق به سطح می‌آوردم و توی مسیر قلبم خراش برمی‌داشت. دلتنگی از ساعتی به ساعت دیگر و از روزی به روز دیگری و از سال و هفته و ماهی به هم دیگر وصل می‌شد و پیش می‌رفت.

از اینکه دیگرقرار نبود باهاش زندگی کنم از زندگی بدم می‌آمد. دلم می‌خواست بگویم ببین میم من زندگی‌ای که ما توش باهم زندگی نکنیم رو اصلا دوست ندارم. می‌دونم که تو آدم قوی‌ای هستی و نبودن من شاید به چشم تو نیاد، ولی من مثل تو نیستم. من که از این در برم بیرون همه‌اش به تو فکر می‌کنم. می‌دونم تو این رو نمی‌خوای ولی من انگار به دنیا اومدم که به تو وابسته بشم و هروقت تو نیستی دلتنگیم برات ته نداشته باشه. انگار به دنیا اومدم که برای تو خوب باشم و فقط به چشم تو بیام و از اینکه باهم غریبه بشیم می‌ترسم.  

میم کل روز را نشسته بود پشت میز. شاید داشت حواس خودش را یکجوری پرت می‌کرد و شاید نمی‌خواست احساسات از راه برسند و روی همه چیز را بگیرند و تصویر به جا مانده چیز چرب و غلیظی از آب دربیاید. گریه از راه برسد و آدم دیگر نداند دارد چه می‌گوید. کنترلش را از دست بدهد و از خود بی‌خود شود و معلوم نشود آن صداهایی که از دهانش درمی‌آید برای خودش است یا برای یکی دیگر که دارد آن تو زندگی می‌کند.

میم الان خودش را دریغ می‌کرد و چند ساعت بعد می‌گفت واقعا رفتی؟ شب برنمی‌گردی؟ او هم داشت باورش میشد که من قرار نیست دیگر آنجا باشم و من داشتم عذاب این را می‌کشیدم که او یکبار گفته بود شب‌هایی که کسی نباشد با چراغ روشن می‌خوابد. دوست داشتم فکر کند که من آنجا توی اتاق بغل خوابیده‌ام و کسی آنجا هست. 

شنبه، اردیبهشت ۶

عید

 قرار است مامان و بابا بیایند خانه‌مان. مامان گفته برایش آش بپزم. نخود لوبیا را از دیروز گذاشتم بپزد و امروز سبزی را اضافه کردم. چه مزه افتضاحی. مزه آب و سبزی می‌دهد. نخودها تا بالای قابلمه آمده‌اند و وقتی هم می‌زنی قاشق توی نخود لوبیاها فرو می‌رود. قرمه‌سبزی هم که روی شعله دیگر می‌پزد بهتر از این نیست. پر سبزی شده و مزه خاصی جز مزه سبزی سرخ شده ندارد.

تا قبل از این به خاطر سبزی‌هایی که خواهرم از شمال آورده بود قرمه‌سبزی‌ها یکی از یکی بهتر می‌شدند، ولی حالا مجبور شدم از همان سبزیی‌هایی که توی فریزر بود تویش بریزم و نتیجه این شده.  منم مثل میلیون‌ها آدمی‌ام که دوست دارند نتیجه کارشان خوب از آب دربیایند و لبخند رضایت و تحسین را در چهره بقیه ببینند. ببینند که مواد غذایی هدر نرفته و چیز خوبی از آب درآمده. واقعا خودت روت میشه اسم این رو بذاری غذا؟ حتما این را هم توی دلشان می‌گویند.

هی می‌روم و می‌آیم و در قابلمه‌ها را برمی‌دارم و قسمشان می‌دهم که تو رو خدا خوب شید، ببینید چقدر دارم زحمتتون رو می‌کشم، چقدر پاتون وایسادم ولی هیچ صدایی نمی‌آید. آدم با غذایی که می‌پزد تنهاست.

برنج را گذاشتم خیس بخورد و رفتم دنبال مامان و بابا. باید تا کرج می‌رفتم و سوارشان می‌کردم و می‌آوردمشان خانه خودمان. توی خیابان پرنده‌ها از خلوتی و نبود آدم استفاده کرده بودند و داشتند توی پیاده‌رو و وسط خیابان راه می‌رفتند. شاید اصلا پرنده‌ها از ترس آدم‌هاست که پرواز می‌کنند و بدشان نمی‌آید روی همین زمین راه بروند. حتی گربه‌ها هم بیشتر از همیشه بودند. شهر دست حیوان‌ها بود و ما پشت پنجره تماشا می‌کردیم.
حتی اتوبان هم خلوت بود و تک و توک ماشینی رد میشد. از اتوبان خلوت و خسته‌کننده و کارخانه‌های خسته‌تر گذشتم و رسیدم به کوچه مامان اینها.

بابا طبق معمول جلوی در تک و تنها نشسته بود. فقط اینبار یک ماسک بزرگ سفید هم روی صورتش بود. بامزه شده بود. من را که دید بلند شد و گفت قربون شکلت برم. بعد فاطی را صدا زد. گفت فاطی بیا دخترت اومده. رفتم تو و کله‌ام را از توی حیاط کردم توی اتاق و دنبال فاطی گشتم. اتاق مثل همیشه تاریک بود و دلمرده. فاطی توی آشپزخانه چادر به سر نشسته بود که من برسم. قدیم‌ها که کسی از فامیل می‌آمد دنبال ما بچه‌ها و ما را می‌برد خانه‌اش هم ما همینطوری ذوق‌زده و حاضرآماده از ساعت‌ها قبل می‌نشستیم منتظر. مامان خوراکی‌هایی که از چند روز قبل مشغول خریدنش برای ما بود را داد دستم و همینکه سوار شدند راه افتادیم. مامانم ساکت روی صندلی عقب نشسته بود و حرفی نمی‌زد. بیرون را نگاه می‌کرد و چشمم که از توی آینه بهش می‌افتاد قربون صدقه می‌رفت. می‌گفت قربون رانندگیت برم و به بابام تشر می‌زد که حواس بچه را پرت نکن.
 بابام گفت از شهرتون چه خبر. تهران را می‌گفت. گفتم دو سه روزی است که دارد باران می‌آید. حرف زدن از هوا همیشه راه نجاتی برای شکستن سکوت است. بابا گفت یک روز بیا بریم برات فرش بخرم. او هم می‌خواست سکوت را بشکند. گفتم نه نمی‌خوام. گفت پس خودم میرم برات می‌خرم. جیغ زدم که نه تو میری زشت می‌خری. برای اینکه ناراحتش نکرده باشم گفتم یک روز باهم برویم بازار بخریم. گفت مگه بلدی باید از کجا بخریم؟ گفتم آره باید بریم توی انبار.  فرش‌های قرمزرنگ ترکمن آمد جلوی چشمم و دالان‌های حیاط‌دار بازار فرش که پر از تخته‌‌های فرش بود و همیشه نور خوبی توی همه‌شان می‌افتاد. گفتم فرش ماشینی خوب نیست فرش دستباف خوبه. بابام گفت می‌دونی فرش دستباف چنده الان؟ گفتم سه چهار میلیون بیشتر نیست. در گیرودار حرف زدن از فرش بودیم که رسیدیم میدان آزادی. وقتی میدان آزادی را داشتیم دور می‌زدیم ساکت بودیم.

 به بابا گفتم یادت است اینجا عکس انداختیم؟ گفت آره. ولی به گمانم یادش نبود. یعنی چون خیلی با آزادی عکس انداخته بود نمی‌دانست من دقیقا کدام روز را می‌گویم. یکی از این عکاس‌هایی که عکس فوری می‌اندازند آمده بود جلو توی زل گرما. گرم بود ولی من نمی‌دانم چرا کاپشن تنم کرده بودم. چون شاید رنگش صورتی بود و  به چشم من پنج شش ساله خیلی قشنگ می‌آمد و دلم نمی‌آمد از تنم درش بیاورم. از آن سر دنیا آمده بودیم تهران. رفته بودیم کوچه برلن. از جلوی شمعدانی‌ها و آینه‌ها گذشته بودیم و من به نظرم کوچه برلن خیلی بالای شهر رسیده بود. 
بابا برایمان بستنی قیفی خریده بود. توی آن گرما بهمان خیلی چسبیده بود. یادم نیست ناهار چی خوردیم. سوار اتوبوس شده بودیم و آمده بودیم میدان آزادی. آزادی را طواف کرده بودیم و پدرم به عکاسی که جلو آمده بود اصرار کرده بود آزادی حتما توی عکس بیافتد. هربار که می‌بینم یکی دارد با آزادی سلفی می‌گیرند یا عکس می‌اندازند یاد آن روز می‌افتم.

 عکاس، عکسی گرفته بود و چون برج خیلی معلوم نبود بابام گفته بود عکس را دوباره بگیرد وگرنه پولش را نمی‌دهد. بابا بدخلاق بود و موهای مشکی‌ای داشت و هنوز سال‌ها مانده بود که پیری سراغش بیاید و باعث شود خلق و خوی نرم‌تری پیدا کند.  کتونی‌های من و خواهرم هم یادم است. کتونی‌های من سه تا چسب داشت و کتونی‌های خواهرم بندی بود. یک آدامس توت‌فرنگی هم توی دهنم بود که موقع عکس گرفتن گوشه لپم نگهش داشته بودم که دهنم توی عکس کج نیافتد.

 اینها را به بابا نگفتم چون فقط خودم اهمیتشان را می‌دانم. برای منی که اغلب روز توی کوچه‌ها ولو بودم آن روز مثل چشم باز کردن و مواجه شدن با دنیایی دیگر بود. شده بود که برویم خانه فامیل و از این اتوبوس پیاده شویم و برویم توی آن یکی ولی هیچ کدام آنها به اندازه آن روز بهم خوش نگذشته بود. پس خوش گذشتن این شکلی بود و نمی‌دانستم و تا سالها بعد هم در این بی‌خبری بودم که آن روز خوش گذشته یا من اینطوری فکر می‌کنم.

بابا گفت چه سوت و کوره. واقعا هم سوت و کور بود. حتی کسی دیگر وسط میدان نبود که با آزادی عکس بیاندازد. همه ساکت شدیم.  بابا گفت تا حالا توی برج رفتی؟ گفتم نه نرفتم. گفت من رفتم. مثل بچه‌ای با ذوق این را گفت. گفتم توش چه شکلیه؟ نشنید. گفت خیلی سال پیش. گفتم نه توش چه شکلیه؟ گفت آسانسور دارد تا بالا. قشنگه.

 از خیابان‌ها و کوچه‌های خلوت گذشتیم و فاطی یک کلمه هم حرف نزد. رسیدیم دم خانه. مامان و بابا به زحمت پله‌ها را آمدند بالا و بابا انگار که داغ دلش تازه شده باشد گفت خونه  مثلا گرفتید چقدر پله داره. من جلوتر رفتم ولی بعد پشیمان شدم و گذاشتم برسند تا باهم برویم بالا.
چایی‌ای خوردیم و بعد نوبت غذا شد. رشته‌ها را از وسط نصف نکرده بودم و همینجوری ریخته بودم توی آش. بابا گفت ماکارونی ریختی جای رشته؟ مامان دوباره تشر زد که از غذای بچه ایراد نگیر بخور بره. بابام سرش را انداخت پایین و خورد و دو هفته بعد درباره آشی که داشت امروز می‌خورد به خواهرم گفت که آشش خوشمزه بوده ولی پر سبزی.

 از آن غذاهایی شده بود که آدم وسط خوردنش حوصله‌اش سر می‌رود و می‌خواهد ول کند برود. هی ته ظرف را نگاه می‌کنی که ببینی کی تمام می‌شود.

غذا را خوردیم و چایی را آوردیم. تخمه شکستیم و توی سکوت میوه پوست کندیم. معلوم بود حوصله‌شان سر رفته. حوصله من از اینکه حرفی نداریم سررفته بود. فاطی چشم‌هایش از خواب قرمز شده بود و بابا هم بعد از اینکه چایی دوم را خوردند گفت برویم. معذب شده بودند پیش ما چون این اولین بار بعد از مدت‌ها بود که چهارتایی باهم بودیم و خواهر دیگرم نبود. گفتم من می‌رسانمتان. خیابان خیلی خلوت‌تر از صبح بود و حتی دیگر پرنده‌ها و گربه‌ها هم نبودند و من دلم از اینکه بهشان پیش ما خوش نگذشته داشت می‌ترکید. وقتی داشتیم میدان آزادی را دور می‌زدیم بابا گفت پس گفتی بالای برج رو ندیدی دیگه نه؟ گفتم نه. مامان گفت چندبار می‌پرسی و بعد اضافه کرد خیلی خوش گذشت، بعد چند وقت هوایی خوردیم.

یکشنبه، فروردین ۱۷

بس بگردید و بگردد روزگار

صبح رئیسم مسیج داد که کار خیلی مهمی باهام دارد. قبل از عید هم گفته بود که حتما باید در اولین فرصت جلسه بگذاریم. 
حرفی که باعث شد هر روز را تا آخر عید با استرس سرکنم که حتما می‌خواهند تعدیلم کنند.

چون تازه ساعت ۱۰ صبح اولین روز کاری بود پرسیدم اولین نفر می‌خواید با من حرف بزنید؟ گفت آره بهت که گفتم خیلی کار مهمی باهات دارم. پیش خودم گفتم بفرما این دیگر نشانه تعدیل است، وگرنه چه کاری با من کارمند دون‌پایه دارد.

به اجاره خانه فکر کردم. به خرج خانه فکر کردم. به شلواری که خریده بودم فکر کردم و خودم را بابت خریدنش شماتت کردم. توی این بی‌پولی؟ بفرما حالا تعدیلت می‌کنند حالت جا می‌آید. 
داشتم خودم را مواخذه می‌کردم و دلم می‌خواست از دست خودم سر به بیابان بگذارم. دوست داشتم زودتر جلسه را بگذارد و تمام بشود برود. البته این طور مواقع نه تنها تمام نمی‌شود بلکه بعد از شنیدن خبر، حالت وارد فاز جدیدی می‌شود. اگر تا قبل از شنیدن خبر بد داشتی به پیشوازش می‌رفتی حالا با شنیدنش خاک می‌ریزی روی سرت چون دیگر با آن در مواجه مستقیمی. مثل سیلی که از دور تماشایش ‌کنی و هی نزدیک و نزدیک شود و بعد از رویت بگذرد.

 از پشت میز بلند شدم رفتم توی اتاق و به سقف نگاه کردم، انگار که خدا روی سقف باشد. مثل من ترانه پانزده سال دارم زیر لب گفتم وقتی تو همه چی رو می‌دونی که من دیگه نباید بترسم، ولی باز می‌ترسم. پیش خودم فکر کردم که دست پیش را بگیرم و خودم بگویم که می‌خواهم استعفا بدهم. طاقت اینکه تعدیلم کنند را نداشتم. طاقت آن لحظه‌ای که انگار زیر پایت خالی می‌شود و عرق سرد می‌کنی و چیزی را از دست می‌دهی. طاقت آن لحظه‌ای که پشت سر هم برایت آرزوهای خیلی خوب می‌کنند درحالی که یک سطل گه را روی سرت خالی کرده‌اند را نداشتم.

چهار پنج ماه پیش یک روز ساعت دو یا سه ظهر بود که همین اتفاق برایم افتاد. پشت میزم نشسته بودم که مدیرم زنگ زد گفت بروم طبقه ششم. طبقه‌ای که اتاق مدیرعامل و اتاق جلسات آنجا بود. در آن لحظه به چی فکر می‌کردم؟ به اینکه چه کارم دارند. فکر کردم می‌خواهند درباره کارم حرف بزنند. شش ماهی بود که مدیرم عوض شده بود و هر روز یک بساطی برای اعصاب خوردیت درست می‌کرد. می‌فرستادت دنبال کارهای مختلف و بعد که آن کار را انجام می‌دادی می‌گفت من کی به شما گفتم همچین کاری را انجام بدی و هرچقدر می‌گفتی خودتان گفتید انقدر فضا را متشنج می‌کرد که همه حرف‌هایت یادت می‌رفت، گرمت می‌شد، نفس کم می‌آوردی و فقط دلت می‌خواست سریع‌تر از پیشش بروی. یکجور استیصال و درماندگی مطلق.

 این مدیر که با وجود چاقی‌اش داشت همه فرضیه‌ها درباره مهربان بودن آدم‌های چاق را زیر سوال می‌برد، هرکاری می‌کرد که پیروز میدان باشد. مدام دروغ می‌گفت، داد می‌زد و تحقیرت می‌کرد. ولی من با این وجود باز هم می‌خواستم آنجا بمانم، چون به پولش نیاز داشتم. حالا آن مدیر کجاست؟ اخراج شده. بعد از آنهمه رفتار بدی که با بقیه کرد اخراجش کردند. نام نیکو گر بماند ز آدمی, به کزو ماند سرای زرنگار.

آن روز و بعد از آن تماس رفتم توی اتاقی که پنجره‌اش رو به کوه بود. نشستم روبه روی مدیرعامل و او از تلاش‌‌های چهارساله‌ام تشکر کرد. گفته بود هرکاری از دستش بربیاید برایم انجام می‌دهد ولی دیگر نمی‌توانند به همکاری با من ادامه بدهند. اگر می‌خواستی کاری برایم بکنی که تعدیلم نمی‌کردی برادر جان. هیچی نگفتم فقط گفتم می‌شود دلیلش را بدانم. گفت با مشکلات مالی مواجه‌ایم. درحالی این را می‌گفت که حقوقش ده برابر من بود. نمی‌شود از حقوق خودتان قدری کم کنید و بگذارید من اینجا کار کنم؟

مدیرعامل به زمین خیره شده بود و مدیر جدید داشت حتما با دمش گردو می‌شکست که از شرم خلاص می‌شود و دیگر کسی نیست که باهاش مخالفت کند. می‌تواند به همه توهین کند و آنها هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده به رویش بخندند. بعد از چهارسالی که توی این شرکت کار کرده بودم داشتند در عرض پنج دقیقه اخراجم می‌کردند. انگار نه انگار که اصلا اتفاقی افتاده باشد. انگار نه انگار که اینهمه بهار و تابستان و پاییز و زمستان گذشته باشد و من آنجا جان کنده باشم. من را اخراج می‌کردند و ککشان هم نمی‌گزید و فقط منتظر بودند که سریع‌تر گورم را از آن اتاق گم کنم.

تمام زورم را جمع کردم که جلویشان گریه نکنم و برای اینکار زل زدم به کوه‌های پشت پنجره. چند لحظه‌ای همانجا روبه‌رویشان نشستم و بعد که همه معذب شدیم تشکر کردم و از اتاق آمدم بیرون. چی داشتم بگویم؟

توی راهرو گریه کردم. توی آسانسور گریه کردم. توی خیابان گریه کردم و مدام به این فکر کردم که چرا چیزی نگفتم. بعد از دو ماه مصاحبه رفتن و استرس کشیدن بالاخره کار پیدا کردم. رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند، چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند. 
همین کاری را پیدا کردم که حالا مدیرش می‌خواست حرف مهمی را باهام درمیان بگذارد و لابد بگوید که شرایط اقتصادی بد است و دیگر بهم نیازی ندارند.

 این مدیر هم حرفش را با تشکر از کارهایم شروع کرد. جایی خوانده‌ام وقتی می‌خواهید نیروها را اخراج کنید عصبانیشان نکنید. اول تشکر کنید و بعد بگویید لطفا دیگر تشریف نیاورید.
لحن مدیرم خیلی صمیمی بود. اگر بخواهی کسی را اخراج کنی که باهاش گرم نمی‌گیری. سوارت می‌شود و حالا بیا و درستش کن. گفت فکر نکن که من تلاش آدم‌ها را نمی‌بینم. می‌بینم که هرکس چی کار می‌کند. حتما بعدش می‌خواست بگوید من می‌بینم که شما هم کاری نمی‌کنید.

ولی این را نگفت. گفت این پتانسیل را در من دیده که بهم مسئولیت بیشتری بسپارد. اینکه بهم اعتماد دارد و می‌داند که از پسش برمی‌آیم. از پس چی؟ داشت خرم می‌کرد که کار سرم  بریزد ولی از آن حس تخمی تعدیل شدن که بهتر بود. به کارمند پشت میزنشینی ترفیع می‌داد(چه کلمه مزخرفی) و درباره حقوق بالاتر حرف می‌زد. یک کارمند مگر از خدا چه می‌خواهد؟

می‌خواستم بهش بگویم ۱۵ روز را با استرس گذراندم که بهم این را بگویید. می‌دانید به من چی گذشته توی این مدت؟ یعنی نمی‌خواهید اخراجم کنید؟ نمی‌توانستید زودتر بگید؟ و بعد اشک‌هایم را توی دلم پاک کنم ولی به جایش رفتم به سقف زل زدم و چشم‌هایم را مالیدم و به این فکر کردم که یعنی سال ۹۹ سال خوبی است؟

پ.ن: میم دارد پشت تلفن می‌گوید متن بلند را دیگر کسی نمی‌خواند و من یهو یاد اینجا می‌افتم. حتی اگر کسی هم نخواند باز میایم اینجا و می‌نویسم. اینجا برایم مثل چاه است. 




یکشنبه، فروردین ۱۰

سبکی تحمل ناپذیر هستی

ب روی مبل، روبه‌روییمان نشسته بود و داشت از دوسپسرش می‌گفت. پسره بهش گفته بود تو مگر عزت نفس نداری که انقدر به من زنگ می‌زنی، بگذار من هم یکبار به تو زنگ بزنم. دلم می‌خواست پسره جلویم بود و خرخره‌اش را می‌جویدم و بهش می‌گفتم حالا یکی آدمت حسابت کرده باید اینطوری بهش بگویی؟ اصلا چطور رویت شد همچین حرفی بزنی. البته این مقدار عصبانیت و غلیان احساسات توی درون خودم بود و نمود بیرونی‌اش تنها وایی بود که گفتم.  آدم معمولا اینطور موقع‌ها برای اینکه دوستش را آرام کند ذهنش را شخم می‌زند که از تجربه‌های تلخ خودش بگوید، حالا مهم نیست که این یادآوری چقدر خودش را ناراحت می‌کند. یک جور از خودگذشتگی‌ست. گفتم حالا بدتر از این نیست که من با یکی بودم بهم گفت وقتی غذا می‌خوری دهانت صدا می‌دهد. تا چند وقت هرجا می‌نشستم از این و آن می‌پرسیدم دهنم واقعا صدا می‌دهد؟

حرفم ب را به خنده انداخت و آرام‌ترش کرد، انقدر آرام که پیشنهاد داد برویم سه تایی نان و شام درست کنیم. آرد و آب و ماست و نمک و روغن زیتون و بکینگ پودر را باهم قاطی کردیم و افتادیم به ورز دادن خمیر.

راستش من توی دلم خوشحال بودم که ب و دوستپسرش به هم زده‌اند چون در تمام مدت رابطه‌شان دلم می‌خواست بگویم این کیه که باهاش دوستی ولش کن نمی‌بینی چقدر ناراحتت می‌کنه. ولی به خاطر اینکه ب را ناراحت نکنم هیچ وقت مستقیم نگفته بودم. حالا هم که گفته بود به هم زده‌اند خوشحالیم را زیر یک عالمه زرورق پیچیده بودم و دست آخر گفته بودم به نظر باید به خودتان فرصت بدهی و نباید سریع تصمیم بگیری و پیش خودم فکر کرده بودم که چقدر با سیاست.

ب گفت دلش از این زندگی خیلی گرفته و من هم تصدیقش کردم. می‌گفت انقدر همه درگیر واکنش نشان دادن به این موضوع و آن موضوع‌اند که دیگر دغدغه‌های روزمره به چشم نمی‌آید. همه تشنه واکنش‌اند و زندگی عادی از یاد رفته. گفتم آره انگار تویی که به چیزهای روزمره فکر می‌کنی آدم زبونی هستی. هر روز دارد یک اتفاق تازه می‌افتد و همین باعث می‌شود درباره هرچی به غیر از این اتفاقات بخواهی حرف بزنی پوچ و بی‌ارزش به نظر برسد. مثل پدرم گل کرده بودم و داشتم سخنرانی می‌کردم. گفتم وقتی از دیگران مثلا می‌پرسی غذا چی درست کنم یک جوری نگاهت می‌کنند که یعنی این الان مهمترین مسئله زندگی تو است؟ یک چیزی می‌خوریم دیگر. گفتم من که دیگر اعتماد به نفس حرف زدن با کسی را ندارم. همه‌اش فکر می‌کنم حرف‌هایم بی‌اهمیت است و چرا اصلا بگویمشان. اینطوری است که از صبح تا شب شاید دو سه جمله گفته باشم. ب گفت او هم همینطوری است چون اصلا آدمی نیست که بخواهد باهاش حرف بزند و س هم گفت که او هم از بچگی تقریبا همینطوری بوده.

سه تا آدم هم نظر خورده بودیم به پست هم یا ترجیح می‌دادیم روی حرف همدیگر حرف نزنیم البته موضوع اختلاف‌برانگیزی هم وجود نداشت. س چون دست‌های قوی‌‌تری داشت مشغول ورز دادن خمیر شد و من و ب هم شام را آماده می‌کردیم. ب سالاد درست می‌کرد و من برای املت داشتم گوجه‌ها را رنده می‌کردم. شب خیلی آرامی بود و من ته دلم خوشحال بودم که آمده‌ایم خانه ب.. خانه‌اش خیلی سوت و کور بود ولی به دل می‌نشست. داشتم به چند دقیقه بعد که دیگر آنجا نبودیم فکر می‌کردم. حوصله‌اش سر نمی‌رفت؟ چی کار می‌کرد؟ تلویزیون نداشت و اهل اینترنت هم که نبود. کاش من جای ب بودم. خوب بلد بود چطور خودش را سرگرم کند. هیچ وقت ندیدم از حوصله‌سررفتگی گله کند. ب یکی از نقاط روشن زندگی من بود بدون اینکه خودش بداند همچنین حسی بهش دارم. همیشه تصمیم‌های شجاعانه می‌گرفت. از محل کارش استعفا داده بود، چون باعث استرسش میشد. توی خانه فرانسه درس می‌داد. وقتی ازش پرسیده بودم از بی‌پولی نمی‌ترسی گفته بود نه بالاخره یه طوری می‌گذرد دیگر. قناعت کردن را خوب بلد بود برعکس من و از آن مهمتر در لحظه زندگی کردن و نترسیدن را. وقتی می‌رفت مغازه دوتا چهارتا می‌کرد که چی بخرد و چی نخرد. وقتی بهش می‌گفتم بیا بریم کافه یا شام را بیرون بخوریم اول حساب می‌کرد ببیند ولخرجی هست یا نه. شب‌هایی که می‌آمد خانه ما خیلی زیاد نمی‌ماند که مجبور نشود آژانس بگیرد. حساب دوتا چهارتای زندگی را داشت، هرچند از بیرون ممکن بود سختگیری به نظر آید.

ب توی این خانه تنها زندگی می‌کرد و اجاره را از پس‌اندازش می‌داد. رابطه من و ب در این دو سه سالی که باهم دوست بودیم خیلی فراز و نشیب داشته. گاهی از هم خیلی دوریم و گاهی خیلی نزدیک. مثل امشب. ب شب عید برایم نوشته که دوست دارد امسال دوستیمان به هم نزدیک‌تر شود و این باعث شده که من گریه‌ام بگیرد.  خوب شد این را جلوی خودم نگفت چون انقدر می‌زدم توی سر خودم که مگر من کی‌ام که تو به من نزدیک شوی که حتما به گه خوردن می‌افتاد. 

 چشمم افتاد به کتابی که روی میز بود. تمرین نوشتن یا همچین چیزی بود اسمش. خب آدم اگر بخواهد بنویسد می‌نویسد دیگر . همینکه شروع به نوشتن کنی مگر خودش تمرین نیست؟ رفتم ببینم تویش چی نوشته. درباره این بود که نوشتن را از کجا شروع کنیم یا چطور احساس را در نوشتن دخیل کنیم. عناوینش زیاد جذبم نکرد چون احساس چیزی نیست که با آموزش بتوانی وارد نوشته کنی. به قول آن آقا نوشتن احتیاج به حضور قلب دارد. ب گفت یعنی چی حضور قلب؟ گفتم یعنی چیزی که می‌نویسی به دلت باشد، قلبت با نوشته باشد. حالا اگر نویسنده آنجا بود احتمالا می‌گفت تو گه خوردی که حرف من را اینجوری تفسیر می‌کنی.   

در این فاصله که من اینطرف بودم آنها خمیر را پهن کرده بودند توی ماهیتابه. ب انگار برقش وصل شده باشد یکدفعه گفت ایدئولوژی. آدم‌ها خیلی درگیر ایدئولوژی‌اند و هر سوال یا فکری که مخالف ایدئولوژی‌شان باشد را پس می‌زنند. گفت که چند وقت پیش سوال ساده‌ای از آشنایی پرسیده و چون با او هم‌نظر نبوده آن شخص مثل ذرت توی ماهیتابه به هوا پریده. من از این تشبیه خیلی خوشم آمد چون واقعا اینجور آدم‌ها اینطوری‌اند، تاب تحمل حرف مخالف را ندارند و مدام دست و پا می‌زنند بگویند که حرفی که زدی اشتباه است. حالا حرف تو چه تاثیری در چی دارد و برای کی مهم است که تو همچنین نظری داری معلوم نیست.   
به ب گفتم شاهرخ مسکوب هم توی یک جایی از کتاب در سوگ عشق یاران همین را می‌گوید و بعد شروع کردم به توضیح دادن چیزی 
که خوانده بودم. دقیقش که به نوشته من هم مربوط است این است:  

زندگی اجتماعی ما مثل بدنی گرفتار مرضی ناشناخته و پر تاب و تاب دستخوش نوسان‌های شدید سیاسی است. در تناوب میان دیکتاتوری و هرج و مرج و پرتاب از قطبی به قطب دیگر و در تلاطم‌های شدید تاریخ ایران که سیاست هرچه بیشتر سرنوشت ما را زیر و رو می‌کند، ضرورتا توجه بیمارگونه ما به آن هم بیشتر می‌شود. به نحوی که زندگی سیاسی جای تمام زندگی اجتماعی را می‌گیرد.  در این هیاهو مبارزه اجتماعی در بی‌خبری و جنجال و تبلیغات غرق است. توده به جای شعور سیاسی شور سیاسی دارد. فرهنگ استبداد در سرشت ما رسوخ کرده. دشواری‌ها و مصیبت‌های اجتماعی از هر سو فرو می‌ریزد حتی جان ادمی ارزشی ندارد چه رسد به آزادی و امنیت. در این آشوب کمتر کسی مجالی برای تامل می‌یاید.

توی همین فاصله اولین نان درست شد. چنگی به دل نمی‌زد. مثل چوب خشک سفت بود. س گفت  با املت خوب می‌شود. املت را هم آوردیم ولی آن هم خوب نشده بود. نان آنقدر خشک بود که وقتی یک قاشق املت را می‌گذاشتی رویش وزنش را تاب نمی‌آورد و می‌شکست. شب خیلی خوبی شده بود با اینکه معمولی بود. ب با ذوق گفت می‌خواهید برویم توی بالکن تا چایی حاضر می‌شود؟ داشتم فکر می‌کردم که کاش همیشه انقدر نزدیک و صمیمی بودیم انگار وقتی پیش همیم غم نمی‌تواند نزدیکمان شود. 

سه‌شنبه، اسفند ۲۰

شب به گلستان تنها

مامان نشسته بود روی یکی از صندلی‌های مطب و من که رسیدم بلند شد و به سمتم آمد. نگاهش مثل آدمی بود که منتظر کسی است اما یک احتمالی را هم پیش خودش درنظر گرفته که شاید طرف اصلا نیاید. بی‌قراری و دلواپسی را می‌شد توی چشم‌هایش دید و من با این بی‌قراری غریبه نبودم، چون تقریبا همیشه وجود داشت.

 بهم گفت اومدی؟ گفتم آره خیلی دور بود ببخشید.

رفته بودم که از ساختمان آنطرف حیاط از دفترچه بیمه‌اش کپی بگیرم و برگردم. راهروی طولانی زیرزمین را آمده بودم تا جایی که پله‌ها قرار داشتند. از پله‌ها رفته بودم بالا و تازه رسیده بودم به طبقه همکف و کمی که جلو رفتم بالاخره نور حیاط از دور به چشمم خورده بود. انگار که از تونلی سرد و تاریک بخواهی خودت را نجات بدهی و با دیدن نور یکهو فریاد بزنی نور، نور می‌بینم، نجات پیدا کردیم.

از مریض‌ها و همراهانشان گذشته بودم و قیاقه منتظر مامان آمده بود جلوی چشمم. اگر کسی بیاید و ازش چیزی بپرسد و نشنود چی. گوش‌های مامان چند سالی است که سنگین شده و با سمعک هم سخت می‌شنود.

 قدم‌هایم را تندتر کرده بودم اما خانومی که آمده بود جلو و با خوش‌رویی خیلی یواش دم گوشم گفته بود عزیزم چادرت رو سرت کن، جلوی سرعتم را گرفته بود.

جلوی در بیمارستان بقیه‌الله به زن‌ها چادر می‌دهند و من برای اینکه چادر بگیرم گواهینامه‌ام را گرو گذاشته‌ام. دیالوگی آماده کرده بودم با این عنوان که اینجا هم دست‌بردار نیستید؟ حتی حرف حضرت آقا آمده بود توی ذهنم که «ما می‌خواهیم جز رنج بیماری کسی رنج دیگری را متحمل نشود.» البته این را درباره بیمه سلامت گفته بود، ولی حالا داشتند رنج دیگری را هم به تو تحمیل می‌کردند.

س چند وقت پیش تعریف می‌کرد که با یکی از همین زن‌هایی که چادر می‌دهند دهن به دهن گذاشته چون زنی را از روی ویلچر بلند کرده و گفته که حتما باید چادر سرت کنی. س آنطور که خودش می‌گفت به زن گفته بوده خجالت نمی‌کشی و او در جواب گفته قانون بیمارستان این است و اگر زیاد حرف بزنی زنگ می‌زنم حراست بیاید.

حرفی که آماده کرده بودم را نگفتم، چون حوصله دردسر نداشتم. اینکه مامان برود و کارش را انجام دهد برایم واجب‌تر از این بود که وقتم را اینجا هدر دهم. به نظرم به همین خاطر هم هست که اینجا مجبورت می‌کنند چادر سر کنی. چون دل و دماغی برای مبارزه کردن نداری و می‌گویی بگذار کارم راه بیافتد، ارزشش را ندارد و آنها هم از رنج و بی‌حوصله‌گیت سواستفاده می‌کنند.

 چادر را از دور کمرم باز کردم و روی سرم انداختم و خانوم که دور شد و رفت سراغ یکی دیگر چادر را دوباره دور کمرم بستم. این بیشتر از اینکه نوعی دهن‌کجی باشد ناشی از این بود که نمی‌توانستم چادر را روی سرم نگه دارم. از این چادرهای عربی بود که نمی‌دانستم دستم را باید از کجا واردش کنم و از کجا خارج و مدام لیز می‌خورد.

 کاش بدانند یکی از دلایل تنفر از چادر همین چادرهای عربی و جدیدی است که تازه مد شده و سر کردنشان را بلد نیستی. البته دلیل دیگری هم برای سرنکردن داشتم. دلم نمی‌آمد بندازمش روی سرم، چون کثیف بود و بویی شبیه به بوی کافور می‌داد.

از دفترچه کپی گرفتم و به سرعت راه رفته را برگشتم. بهتر نبود بغل همان مطب یک باجه کپی هم می‌گذاشتند؟ چرا بهتر بود ولی نکرده بودند چون به نظرم می‌خواستند دق‌ات بدهند. به این خاطر که اینجا، بیمارستان دولتی است و ازت پولی نمی‌گیرند. می‌خواستند هی برای هر کاری از این ساختمان بروی به آن ساختمان و خسته‌ات کنند و به یادت بیاورند که هیچ چیز مفتی‌ای بدون زحمت نیست و بیشتر از تو می‌خواستند مریض را دق بدهند که باید چشم به راه برگشتن تو می‌ماند.

مامان گفت ببخشید توی زحمت افتادی. گفتم نه این چه حرفی است وظیفه است. از اینکه به او خدمت کنم احساس خوبی بهم دست می‌دهد. انگار که دینی به گردنم باشد. می‌خواهم اینطوری جبران روزهایی را بکنم که او داشت توی آشپزخانه آشپزی می‌کرد یا تک و تنها می‌نشست و ما آدم حسابش نمی‌کردیم. روزهایی که فقط با هم حرف می‌زدیم و او دنبالمان راه می‌افتاد و می‌گف چی؟ به منم بگید. من سردرنمیارم. ولی ما از این سوالش هم کلافه می‌شدیم و یکجوری پسش می‌زدیم. چون حرف‌هایمان را نمی‌فهمید یا توضیحش خیلی طولانی بود و ما حوصله‌اش را نداشتیم.

منشی صدایم کرد که دفترچه را بهش بدم. زن جوانی بود که مقنعه را خیلی جلو کشیده بود و صورت رنگ پریده‌ای داشت. بیشتر مثل مجری‌های صدا و سیما بود تا منشی مطب. یکی آمد ازش پرسید من می‌خوام اضافیم رو لیزر کنم چقدر می‌شه؟ و من تعجب کرده بودم از اینکه اینجا موهای اضافی را هم لیزر می‌کنند. فکر کرده بودم همه مثل مامان کارشان خیلی واجب است و مربوط می‌شود به برداشتن زائده یا توموری. حتی روی سرو صورتشان دنبال نشانی گشته بودم. بیشتر از این تعجب کرده بودم که حالا چرا اینجا را یعنی بیمارستان سپاه را برای اینکار انتخاب کرده‌اند، جای بهتری برای این کار نبود؟
«مامان جون تشریف بیارید.» با این صدا به خودم آمدم. منشی داشت مامان را اینطور صدا می‌کرد و من خیلی خوشم آمد که دارد به مامان محبت می‌کند. حیف که مامان نشنید. چند ثانیه از رفتنش توی اتاق نگذشته بود که صدایم کردند. اینجا هویتت همراه بیمار است. خانومی از توی اتاق بیرون آمد و پرسید شما همراه مریضید؟ نمی‌گذارد روسریش را دربیاوریم.
مامان از اینکه پیر شده بود خجالت می‌کشید. از اینکه روسری‌اش را دربیاورد و بقیه موهای سفید و کم پشتش را ببینند واهمه داشت. هرچقدر هم که می‌گفتی همه پیر می‌شوند مگر پیری چه‌اش است، گوش نمی‌داد. دست‌هایش را نگاه می‌کرد و می‌گفت چه پیر شده از بس چیز میز شستم و تو هر چقدر می‌گفتی عیبی ندارد فایده نداشت. گاهی برای اینکه زجرکش‌ات کند حرف‌هایی ناراحت‌کننده‌‌تر از این هم می‌زد. مثل اینکه می‌گفت به من مرتب سر بزنید و نگذارید خیلی خاک جمع شود و منظورش بهشت‌زهرا بود. نمی‌دانم چرا اینطوری دنبال جلب توجه بود، چون بعدش می‌دید که اشک‌هایت همیشه سرازیر می‌شوند و باز هم دست بردار نبود. می‌گفت بچه‌ام دارد گریه می‌کند و تو را به بقیه نشان می‌داد و تا خجالت می‌کشیدی.
بهش گفتم روسریت را دربیاور عیبی ندارد و او روسری‌اش را درآورده بود. شاید از حضور من احساس امنیت می‌کرد و من از این خوشحال بودم.
عمل، عملی سرپایی بود که خیلی زود تمام شد. پشت سرش را بخیه زده بودند و تکه‌ای از زائده را داده بودند دستم که ببرم آزمایشگاه. آزمایشگاه کجا بود؟ ساختمان آنطرف حیاط. به مامان گفتم بشین تا بیام و چون نشنید هدایتش کردم سمت صندلی. گفتم درد داری؟ گفت نه. خوب می‌توانست درد را تحمل کند. مثلا قابلمه داغ را از روی گاز برمی‌داشت یا دستمال آتش گرفته را با دست خاموش می‌کرد و آخ نمی‌گفت، انگار که شعبده‌باز باشد. حتی وقتی صورتش را بند می‌انداختم هم شکایتی نمی‌کرد. فقط بعضی‌ موقع‌ها می‌دیدی که قطره اشکی از چشم‌هایش پایین می‌آید. می‌پرسیدی درد داری؟ می‌گفت نه، آدمی که پنج تا زاییده که درد حالیش نیست.
قبل از اینکه وارد آن راهروی طولانی شوم برگشتم و نگاهش کردم. با چشم داشت دنبالم می‌کرد. گفتم زود برمی‌گردم و وارد راهروی پرجمعیت شدم و خودم را باز توی حیاط پیدا کردم. به این فکر کرده بودم که چه خوب که مامان ما را دارد و مجبور نیست اینهمه راه را تک و تنها بیاید و برود. از اینکه بچه‌ای مثل من داشت که بتوانم برایش کاری کنم خوشحال بودم، ولی از اینکه آنجا منتظر من نشسته باشد نه. زائده را برای پاتولوژی دادم به آزمایشگاه و راه رفته را به سرعت برگشتم پیشش. می‌خواستم بگویم بیا بریم باهم ناهار بخوریم و برای گفتن این احساس بی‌قراری بهم دست داده بود 




سه‌شنبه، بهمن ۲۹

یه روز صبح


اون وقت صبح هوا انقدری تاریک هست که وقتی چراغ پذیرایی رو روشن می‌کنم دوباره همه چیز انگار به شب قبل 
.برمی‌گرده. یه روشنایی زردرنگ کمی تو خونه هست و اگر ساعت رو نگاه نکنی، فکر می‌کنی پنج شش عصره

صدای کتری که داره رو گاز می‌جوشه و صدای چندتایی کلاغ از بیرون میاد و دیگه هیچ صدایی نیست. در اون لحظه اگه 
شما هم اونجا باشید فکر می‌کنید تنهاترین آدم دنیایید. ولی اینطور مواقع معمولا تصویر آدم‌های تنها میاد جلوی چشمم. تصویر تنهایی مادرم در آشپزخونه، تصویر تنهای پدرم که سه پایه‌اش رو گذاشته تو کوچه و از سرما خزیده زیر کاپشن 
.لحاف‌مانندش، تصویر برادرم، تصویر تنهای خاله هما و تصویر اونایی که مردن

بعد از فکر هر روزه به تنهایی، تا کتری بجوشه و بتونم چایی رو دم کنم، پرده آشپزخونه رو کنار می‌زنم تا ببینم اون بیرون
همه چی سر جاشه یا نه. خرمالوها تو حیاط صاحبخونه هنوز بالای درختند و برگ‌های کف حیاط هم هنوز یه گوشه کوپه شدند و کسی جمعشون نکرده. اگه این خونه برای من بود خرمالوها رو از بالای درخت می‌چیدم، به باغچه‌ها مرتب آب می‌دادم و چه کارها که تو اون حیاط باصفا نمی‌کردم. بعد که برای مال یکی دیگه خیال‌پردازی کردم میام می‌شینم پشت میز و به عادت همیشگی پنیر رو می‌مالم لای نون و شکر رو می‌ریزم تو چایی.

اون رختخواب به اون گرمی اونجاست و هنوز گرمای تن من روشه و من اینجا دارم چایی می‌خورم و به بختم لعنت می‌فرستم. تازه چند دقیقه بعد که برم تو مترو اوضاع از این هم سخت‌تر میشه. خانوم میشه یه کم برید تو منم جا بشم. خانوم یه کم جابه جا بشید. اون جلو که هنوز جا هست. اینهمه آدم پیاده شدن، تکون بخور. لشتو ببر اونور، چرا انقدر این جلو چسبیدی خبر مرگت و.... و روز اینطوری شروع میشه.

من از مترو واقعا متنفرم اون همه تن خسته و رنجور و ناامید، اون همه آدمی که میخوان سر به تن هم نباشه یه جا جمع شدند. اینها هم دارن به رختخواب‌هاشون فکر می‌کنن؟ اصلا شاید به خاطر همینه که اون وقت صبح انقدر همه کج خلقن، چون کمتر دیدم بعدازظهرها اینطوری باشه.

اما شروع روز یه قسمت زیبا هم داره. از مترو که بیام بالا و برم اونطرف خیابون میرم تو کوچه‌های خیلی خلوت. هیچ عابر یا ماشینی تقریبا رد نمیشه و شاخه‌های درخت‌ها تقریبا تا وسط کوچه اومدن و از لابه لاشون میشه آسمون رو دید. این برای من یه جور مدیتیشنه. یعنی می‌تونم سوار تاکسی هم بشم ولی دلم می‌خواد هرچه قدر هم که هوا سرد باشه پیاده تو اون کوچه‌ها راه برم و خونه‌ها رو تماشا کنم. از جلوی لابی‌های بزرگ و خونه‌هایی که رو نماشون اسب تک شاخ کار شده و سربازهای هخامنشی رد بشم و یکی تو دلم بگه واااای اینا خیلی پولدارن و مبهوت بشم. خیلی خیلی مبهوت.