دوشنبه، فروردین ۲۳

گذشتن و رفتن پیوسته

این متن رو برای شماره ۰۰۸ مجله ناداستان نوشتم که ویژه ورزش بود 

کلاس یوگا توی خانه خیلی باصفایی بود بر بزرگراه مدرس. میشد نخل بزرگ و درخت‌های خرمالو و نارنجش را از توی خیابان دید، قدری ایستاد و تماشایشان کرد و بعد زنگ در را زد. در که باز میشد وارد حیاط پردارودرختی میشدی، پله‌ها را بالا می‌رفتی و وقتی به بالای پله‌ها می‌رسیدی مادر خانم مربی که پیرزن ریزه‌میزه‌ای با موهای فر کوتاه و  عینک ته‌استکانی بود می‌آمد دم در استقبالت. خیلی گرم باهات سلام‌علیک می‌کرد، به اسم کوچک صدایت می‌زد و دعوتت می‌کرد که بروی تو. آن خانه و این خانم ریزنقش مهربان که کمی هم لهجه شمالی داشت و اغلب اوقات هم پیراهن گلداری به رسم زنان شمالی تنش بود از دلایل علاقه‌مندتر شدن به کلاس یوگا بودند.

مدت‌ها بود که دلم می‌خواست ورزش کنم و هربار به دلیلی نمیشد. بیشتر کلاس‌های ورزش یا  صبح زود بودند یا تا آن موقع که من از سرکار برگردم دیگر کلاس ورزشی وجود نداشت. غرق کار بودم. مثل میلیون‌ها یا حتی میلیاردها آدم پشت میزنشینی که صبح می‌روند سرکار و بعدازظهر خسته و کوفته برمی‌گردند. از دیدن آدم‌هایی که ورزش می‌کردند و باشگاه می‌روند عذاب وجدان می‌گرفتم و مدام با خودم می‌گفتم باید تو هم ورزش کنی و تکانی به خودت بدهی.

بیشتر همکارانم ورزش می‌کردند و همین سرحال و قبراق‌شان کرده بود. بدنشان آنطور که خودشان می‌گفتند از حالت سستی و کرختی درآمده بود. از این گذشته به واسطه ورزش کردن حرف مشترک زیادی باهم داشتند. از تمریناتشان حرف می‌زدند و رژیم غذایی‌ای که باید بگیرند. بعضی‌هایشان حتی بعد از کار باهم کلاس ورزش می‌رفتند و این باعث صمیمی‌تر شدن رابطه‌شان شده بود.

 راستش من هم دلم می‌خواست حالم خوب شود و غیر از کارمندی کار دیگری هم انجام بدهم. آدم‌هایی را می‌دیدم که به واسطه یوگا کردن به آدم‌های آرام و بدون استرسی تبدیل شده‌اند و من هم دلم می‌خواست به آن نقطه برسم. کارم استرس زیادی بهم وارد می‌کرد و کمی که راه می‌رفتم پا یا کمرم خیلی زود درد می‌گرفت. اگرچه ته ذهنم می‌دانستم که ممکن است این یکی را هم مثل باقی کلاس‌هایی که رفته‌ام نصفه رها کنم.

از آخرین باری که ورزش کرده بودم سال‌ها می‌گذشت. اولی‌اش کلاس ژیمناستیک بود در پنج یا شش سالگی. ما خانواده قدکوتاهی بودیم، نه اینکه الان قدبلند باشیم. حتی این قدکوتاهی یا قدبلندی هم بعدا معنا پیدا کرد. مثلا من یادم است معنای قدکوتاه بودن را وقتی فهمیدم که دایی و زن‌دایی و دخترشان می‌آمدند خانه‌مان. هرچند وقت یکبار به من و دخترداییم که همسن بودیم می‌گفتند بایستیم کنار دیوار و قدها را برانداز می‌کردند. صحنه مثل صحنه نمایشی میشد که در دو طرف گود تماشاچیانی هم داشت. مادرم، خواهرهایم، دایی و زن‌دایی‌ام دوره‌مان می‌کردند. تا وقتی با مداد جای سرت را روی دیوار علامت بزنند یا متر را بیاورند و قدت را اندازه بزنند، نفسم در سینه حبس می‌شد. فکر می‌کردم نباید آبروریزی کنم و باید باعث سربلندی خانواده‌ام شوم.

قد من همیشه از دختردایی‌ام کوتاه‌تر بود. بعد که مثلا علامت‌ها را نگاه می‌کردند یا عدد روی متر را می‌خواندند با دلسوزی به تو که قدت کوتاه‌تر بود نگاه می‌کردند و مثلا می‌گفتند عیب نداره میری کلاس ورزش قدت بلند می‌شه اینجوری نمی‌مونی. مادرم می‌گفت هیچی نمی‌خوری که انقدر ریزه موندی. دیگر نگاه نمی‌کرد که همه در خانواده قدهایشان کوتاه است. یکی می‌گفت «بفرستیدش کلاس ورزش از الان که قدش کوتاه نشه». یکی می‌گفت «استخون‌هاش الان نرمه فرم می‌گیره بعدا نمی‌شه کاریش کرد». لبخند پیروزی را روی لب‌های دختردایی‌ام می‌دیدی، نگاه‌های از سر ترحم‌ دیگران را می‌دیدی و دلت می‌خواست قد تو هم بلند شود و وقتی پیشنهاد کلاس ژیمناستیک را دادند از خوشحالی بالا و پایین پریدی و فکر کردی قدت مثل نردبان بلند می‌شود.

چندوقت پیش توی رستورانی که برای خوردن پاستایش راه زیادی را آمده بودیم صدای زنی از میز کناری می‌آمد که داشت درباره میدان بهمن حرف می‌زد. داشت به کسی می‌گفت باید حتما یک روز برویم میدان بهمن. می‌گفت می‌میرد برای جگر و برای اینکه مخاطب را به هوس بیاندازد مشغول توصیف چرخی‌هایی شد که پشت سرهم می‌ایستند و بوی جگرشان میدان بهمن را برمی‌دارد. من در میز کناری داشتم به ردیف جگرهایی که روی منقل‌ها بودند و آبی که ازشان روی آتش می‌ریخت فکر می‌کردم. اما میدان بهمن برای من نه با راسته جگرکی‌هایش که با کشتارگاه و فرهنگسرای بهمن معنا پیدا می‌کند. یادم است بعضی روزها با مادرم به هوای گرفتن گوشت کوپنی می‌رفتیم کشتارگاه. یک عالمه آدم با روپوش‌های سفید خونی و چاقو به دست آنجا کار می‌کردند.  بعضی‌هایشان گوشت‌های آویزان در ماشین را بیرون می‌آورند و بعضی‌ها هم با ساطور قسمت‌های مختلف گوشت را می‌بریدند، رویش مهر آبی می‌زدند و بسته‌بندی‌اش می‌کردند.

بعد فرهنگسرای بهمن می‌آید توی ذهنم و کلاس بزرگ و پرنوری پر از بچه‌های هم قد و قواره و خیابانی که از سبد جلوی یکی از مغازه‌های تاناکورایش لباس ژیمناستیک را خریدیم. لباس، رنگ قرمزی داشت و نوارهایی روی کمرش. خیلی تنگ بود با آستین‌های بلند و جنسی از پلاستیک. یعنی وقتی به لباس دست می‌کشیدی جنس زمخت و خشکش را حس می‌کردی.

 تا روزی که کلاس شروع شود ده بار توی خانه لباس را پوشیدم، با آن غذا خوردم. با آن توی حیاط بازی کردم. به نظرم قشنگ‌ترین لباس ورزشی بود که بچه‌ای می‌توانست داشته باشد. ولی این فکر معمولا تا وقتی دوام دارد که چیز دیگری برای مقایسه وجود ندارد. تا حالا لباس ورزشی ندیده بودم که بخواهم لباس خودم را با آن مقایسه کنم. فقط در تلویزیون دیده بودم و نه در واقعیت.

روزی که رفتم و آن همه بچه را توی آن لباس‌های رنگارنگ دیدم لباس خودم به کلی از چشمم افتاد. یادم است بچه‌ای لباس سرتا پا بنفشی تنش بود. لباسش به دو بخش تقسیم میشد، تاپی حلقه‌ای در بالا و شلواری تنگ و چسبان در پایین و هردو خیلی برق می‌زدند. از کنارم رد شد و دماغش را انگار که چندشش بشود و با چیز بدبویی مواجه شود گرفت. توی کوچه هم قبلا با بچه‌های اینطوری مواجه شده بودم. همیشه از مادرم در اینطور مواقع خواسته بودم که بیاید و به بچه‌های کوچه بگوید که باهام دوست باشند. در آن لحظه‌ای هم که آن دختر آنطور نگاهم کرد همین فکر به ذهنم رسید.

من با عقل پنج ساله‌ام می‌فهمیدم که لباسم زشت‌ترین است و این را وقتی بیشتر فهمیدم که مربی کلاس بهم گفت اینی که می‌پوشی لباس بدنسازیه، لباس ژیمناستیک نیست و این مقدمه‌ای بود برای اینکه بچه‌های دیگر بیشتر نامهربانی کنند. گاهی بچه‌ای رد میشد و می‌گفت لباسشو چقدر زشته و با تمام قوا می‌رفت که از روی خرک بپرد. گاهی بچه‌ای سرتا پایت را برانداز می‌کرد و زبانش را برایت درمی‌آورد. من مسخ آن لباس‌های صورتی و بنفش و آبی و هزاران رنگ و دری که انگار رو به دنیای دیگری باز شده بود، بودم. نه دلم می‌خواست وارونه لبه دیوار بایستم و نه از اینطرف کلاس به آنطرف پشتک وارو بزنم. دلم می‌خواست بنشینم آنهمه زیبایی را ببینم و کسی کاری به کارم نداشته باشم. تازه داشتم به جز  آن دمپایی‌های پلاستیکی بچه‌ها توی کوچه و موهای شانه نکرده دنیای دیگری هم می‌دیدم.  انگار پا در شهرفرنگ گذاشته باشم. دنیای بچه‌هایی با موهای گوجه شده و کلاسی بزرگ و تمیزی با تشک‌هایی که کف زمین، آماده در آغوش گرفتن آن تن‌های کوچک بود و البته بچه‌هایی که با بی‌رحمی کسی که مثل خودشان نبود را پس می‌زدند. بعد از مدتی حتی تماشای اینها هم دیگر جذاب نبود. وقتی می‌آمدند دم کلاس دنبالم گریه می‌کردم و می‌گفتم که دلم نمی‌خواهد دیگر بیایم کلاس ژیمناستیک. ولی وقتی علتش را می‌پرسیدند رویم نمیشد بگویم که به خاطر زشتی لباسم است. دلم نمی‌خواست توی خرج بندازمشان و لباس دیگری برایم بخرند. آنها هم چیز زیادی نگفتند. ربطش می‌دادند به خسته شدن و بالاخره موافقت کردند که کلاس نروم.

 گاهی در خانه لبه دیوار وارونه می‌ایستادم و سعی می‌کردم پاهایم را صدوهشتاد درجه باز کنم. به تماشاگران خیالی‌ام دست تکان می‌دادم و بهشان تعظیم می‌کردم. به همان بچه‌هایی که به خاطرشان کلاس ژیمناستیک را نصفه رها کرده بودم. شاید اصلا من آدمی بودم که همه چیز را نصفه رها می‌کنم.

زمان گذشت و چهارده سالم شده بود. می‌رفتم کلاس شنا توی خیابان حجاب. راستش آن موقع‌ها نه به خاطر ورزش کردن بلکه به این دلیل که تابستان را یکجوری سرکنم فرستادنم شنا. می‌توانستم تنها از کرج به تهران بیایم و وقتی تابستان تمام می‌شود در ماراتن تابستان خود را چگونه گذراندید که با شروع سال تحصیلی آغاز میشد، شرکت کنم و مثل بقیه حرفی برای گفتن داشته باشم.

 حالا معمولا هروقت حرف استخر رفتن می‌شود یا می‌رویم دریا یادش می‌افتم و حسرت این را می‌خورم که چرا نیمه‌کاره ولش کردم. بقیه می‌روند توی آب و  باهم خوش می‌گذرانند و من معمولا یا فقط پاهایم را تا ساق پا در آب می‌کنم یا در ساحل می‌نشینم و برایشان دست تکان می‌دهم. در این طور مواقع برای اینکه بگویم به من هم دارد خوش می‌گذرد روی پاهایم شن می‌ریزم با با تکه چوبی روی ساحل شکلکی می‌کشم. اما فکر می‌کنید این برای آنهایی که در آب هستند کافی است؟ پشت سرهم داد می‌زنند بیا نترس، بیا آب که ترس نداره و با معذب کردنم یاد آن کلاس شنا را دوباره زنده می‌کنند.

من از آب می‌ترسیدم و هنوز هم می‌ترسم. این ترس از کجا می‌آمد؟ خیلی سال پیش از طرف سرکار پدرم رفته بودیم یکی از این ویلاهای سازمانی که به کارمندان دولتی می‌دهند. اولین بارم بود که شمال می‌رفتم. خانواده‌های دیگری هم آمده و در ویلاهای دیگری که پشت سر هم به ردیف ساخته شده بودند، مستقر بودند. ویلاها تراس و پنجره‌هایی رو به دریا داشتند و نسیم خنکی از دریا بهشان می‌وزید.

صدای موج‌های دریا که می‌آمد مادرم می‌ترسید. با ترس می‌گفت نکند موج‌ها بیایند و ما را با خودشان ببرند و ما می‌خندیدیم.

سه روز قرار بود آنجا بمانیم و بعد برگردیم تهران. هوا خیلی گرم و شرجی بود و همینکه بیرون می‌رفتی لباس توی تنت خیس میشد. ما هم چون دریا ندیده بودیم و اولین بارمان بود که شمال می‌رفتیم بیشتر روز را لب دریا بودیم و این اتفاق یعنی خیس شدن لباس در تن، زیاد برایمان می‌افتاد. در این کنار دریا رفتن‌ها پسر بچه‌ای را دیدیم که تکه چوبی را دستش گرفته بود و روی شن‌ها با خودش می‌کشید و پدر و مادر بچه روی زیراندازی دورتر از دریا نشسته بودند و زیاد حواسشان به بچه نبود. این تصویر تنها چیزی است که من از آن پسربچه که آفتاب سوخته بود و تی‌شرت و شلوارک رنگ‌و‌رورفته‌ای به تن داشت یادم است.

صبح یک روز خبر رسید که پسر نه ساله یکی از خانواده‌ها در آب غرق شده و جنازه‌اش را در ساحل دیگری پیدا کرده‌اند. نمی‌دانم همان پسربچه بود یا نه، ولی تنها قیافه آن ‌آمد توی ذهنم. دریا، دیگر همان دریای آبی‌رنگ تمام نشدنی‌ای نبود که از دیدنش سیر نمی‌شدی. موجودی بود که می‌توانست تو را در خود فرو ببرد و بی‌رحم باشد. در سال‌های بعدش هم داستان‌های دیگری از غرق شدن آدم‌ها به گوش می‌رسید. داستان آدم‌هایی که همینکه در آب مشغول شنا بودند زیر پایشان خالی شده و موج‌ آنها را با خود برده‌ و چند روز بعد جنازه بادکرده یا متلاشی‌شان به ساحل برگشته. می‌دانستم که آن استخر نمی‌تواند مثل دریا عمل کند ولی باز هم ترس با من بود.

یک ترم تمام فقط طول کشید که بتوانم از لبه استخر سر بخورم و نتوانستم. بیشتر از آنکه خودم به پیشرفتی برسم تماشاچی موفقیت‌های دیگران بودم. می‌دیدم که چطور از لب استخر خیلی راحت توی آب شیرجه می‌زنند، چطور خیلی راحت روی آب می‌خوابند، چطور می‌روند زیر آب و بدون اینکه با تصور من غرق شوند دوباره روی آب می‌آیند.

همینکه از کرج تنهایی می‌آمدم تهران و دوباره تنها برمی‌گشتم انگار کافی بود. احساس بزرگی می‌کردم و برایم چندان اهمیتی نداشت که چیز زیادی یاد بگیرم. اهمیت ورزش کردن حالا برایم معلوم شده که دست و پایم خواب می‌رود.  آن موقعی که از کنار گروهی از دوندگان در خیابان می‌گذرم و مشغول سرزنش خودم می‌شوم که پس کی می‌خواهی ورزش کنی.

بیشتر یک ساعت و نیم کلاس را تلاش می‌کردم که بر ترسم از آب غلبه کنم و وقتی بی‌حاصل می‌گذشت گوشه استخر می‌ایستادم و شنای بقیه را نگاه می‌کردم، به حرف‌های بقیه در مورد زندگی‌هایشان گوش می‌دادم و سرگرم میشدم.

شب‌ها خواب استخر می‌دیدم. خواب می‌دیدم که دیگر از آب نمی‌ترسم. مثل بقیه از بالای دارت شیرجه می‌زنم توی آب و صحیح و سالم از آن بیرون می‌آیم. حتی یادم است که این خواب‌ها چندجلسه‌ای بهم قوت قلب دادند. توانسته بودم از لبه استخر با تلاش سربخورم و احساس پیروزی کنم. روی آب بخوابم واحساس سبکی بهم دست بدهد. به واسطه این موفقیت حتی دوستی هم پیدا کرده بودم که بهم قوت قلب می‌داد. این دوست که انگار سروکله‌اش از کف آب پیدا شده بود، تشویقم می‌کرد و من از حضورش انرژی می‌گرفتم. دختر لاغری بود با موهای روشن. قدش بلند بود و چشم‌های قهوه‌ای روشن داشت و فقط همینها ازش یادم است. فکر می‌کنم اسمش سمیرا یا سارا یا همچین چیزی  بود. باهم در گوشه‌ای از استخر مسابقه می‌گذاشتیم که کی بیشتر از آن یکی می‌تواند نفسش را زیر آب حبس کند. می‌رفتیم زیر آب و  موهایمان مثل جلبکی در آب پخش و پلا میشد. حباب‌های ریزی از کنار دهانمان درمی‌آمد و وقتی قرمز می‌شدیم و چشم‌هایمان را درشت می‌کردیم می‌فهمیدیم که دیگر داریم نفس کم می‌آوریم. بعضی وقت‌ها کمکم می‌کرد که روی آب بخوابم. دستش را می‌گذاشت زیر کمرم و  وقتی من روی آب دراز می‌کشیدم دستش را آهسته آهسته پس می‌کشید و همانجا می‌ایستاد. انگار از روی مبل بلندم کرده باشد که بروم سرجایم بخوابم و خودش زحمت گذاشتنم روی تخت را می‌کشید. می‌گفت چشم‌هایت را ببند و خوب ریلکس کن. من چشم‌هایم را می‌بستم و هرازگاهی لایشان را باز می‌کردم ببینم که هنوز آنجا ایستاده یا نه.  بعد از کلاس باهم خیابان حجاب را پیاده می‌آمدیم تا پارک لاله و از آنجا راهمان از هم سوا میشد چون خانه‌شان همان نزدیکی‌ها بود.

او سریع پیشرفت کرد و رفت ترم بالاتر. از اینجا به بعد دوستی‌مان تبدیل شد به اینکه هرازگاهی همدیگر را از دور ببینیم و دستی برای هم تکان بدهیم یا از کنار هم از لبه استخر بگذریم و بگوییم چطوری و بدون اینه منتظر جواب شویم بگذریم.  

گاهی فکر می‌کردم اگر دیگر از آب نترسم دوباره می‌توانم دوستی از دست رفته را برگردانم. بعد از مدتی توانستم بروم قسمت عمیق استخر. قسمتی که آدم‌هایی که در آن شنا می‌کردند از جمله همان دختری که می‌شناختم، شده بودند قهرمانان زندگیم. غبطه‌شان را می‌خوردم و دوست داشتم که جایشان باشم.

بعضی روزها کل راه را به آن استخر پرنور و روشن فکر می‌کردم. استخر بزرگی بود که نورش را از شیشه‌های روی سقف می‌گرفت. نور به روی آب می‌تابید و باعث میشد سطحش همیشه برق بزند. اگر زود به خودت می‌جنبیدی می‌توانستی تا سائنس شروع نشده و استخر پرآدم نشده کمی باهاش تنها باشی. بالای سرش بایستی و مدام از آن آب ساکن بپرسی که چرا  من از تو می‌ترسم و جوابی نگیری. حتی سعی می‌کردی با عذاب وجدان به خودت از پس ترست بربیایی. از این حرف‌ها که به خودت می‌زنی. چرا می‌ترسی از چی می‌ترسی بدون اینکه جواب مشخصی برایش پیدا کنی و وقتی دیگران می‌آیند و یکی یکی از لبه استخر پایین می‌روند دوباره عذاب تو هم شروع شود.

  یک روز زودتر از بقیه لباس عوض کردم و رفتم جلوی آن استخر بزرگ ایستادم. بوی کلر خیلی زیادی می‌آمد. لبه استخر نشستم و اول پاهایم را در آب کردم که بدنم به دمای آب عادت کند بعد که سائنس شروع شد آهسته رفتم توی آب. نفسم را زیر آب حبس کردم و چند دقیقه‌ای همان پایین به پاهای دیگران خیره شدم و آمدم بالا. مثل ورزشکاری که خودش را برای مسابقه آماده کند. با احتیاط به قسمت عمیق استخر نزدیک شدم و تویوپی را که همیشه دورم بود و احساس کوچک بودن بهم می‌داد را پشت سرم گذاشتم. با احتیاط انگار که روی لبه طنابی که پایینش پرتگاه است راه بروم، پایم را گذاشتم در قسمت عمیق. یکدفعه پایم سرخورد و زیر پایم خالی شد مثل آن وقتی که هواپیما از روی زمین بلند می‌شود. از آب آمدم بیرون رفتم لباس پوشیدم و از استخر آمدم بیرون و دیگر آن سالن پرنور را ندیدم.

دیگر حتی دلم نمی‌خواست به هوای تنها بیرون آمدن از خانه و تصور آدم بزرگ و مستقلی شدن یا قد بلند شدن که دیگران به آن دلبسته بودند به آن کلاس شنا برگردم. از تماشای اینکه دیگران موفق‌اند و من نه خسته بودم و خانواده هم که دلشان چندان نمی‌خواست من تنها بیایم تهران از تصمیمم استقبال کردند.

***

اتاقی که کلاس یوگا در آن برگزار می‌شد به اندازه حیاط خانه قشنگ بود. پرده‌های توری سفیدی داشت و  میشد از لای پرده‌ها درخت‌های حیاط را دید. اهالی خانه معلوم بود آن نیازی که خیلی‌ها برای عوض کردن وسایل خانه و به روز کردنش دارند را حس نکرده بودند. ترکیب مبل و فرش و کمدهای قدیمی حس خیلی خوبی به آن اتاق اغلب تاریک و کم نور، می‌داد. برای همین هم بود که موقع یوگا کردن و تمرین حرکات خیره به وسایل و جزییات اتاق میشدی. بشقاب‌هایی که به دیوار اتاق بودند، قاب عکسی از فهرست جهزیه مادر خانم مربی که همان خانم ریزنقش مهربان بود، توری‌هایی که روی وسایل انداخته شده بود. گلدان‌هایی با گل‌های مصنوعی نارنجی و صورتی در اینطرف و آنطرف اتاق.

ما پنج شش تا دوست بودیم که باهم اسممان را نوشتیم کلاس یوگا. مت‌هایمان را روبه‌روی هم می‌انداختیم و وقتی حرکات را تمرین می‌کردیم برای هم شکلک یا ادایی هم درمی‌آوردیم و این باعث میشد که بهمان(حداقل به من) خیلی خوش بگذرد.

اولین حرکات به آشنایی با بدن گذشت. اینکه تمرکز کنی و مشغله‌های ذهنی را فراموش کنی و فقط به حس‌ قسمت‌های مختلف بدنت آگاه شوی. در یک لحظه به نقطه‌ای از بدنت فقط فکر کنی. به راه رفتنت دقیق شوی. به تکان دستت. به حرکت قرنیه‌ات. به طرز نشستن و بلند شدنت. سعی کنی صاف بنشینی و غوز نکنی. سعی کنی همیشه به طرف راست بدنت بخوابی و همانطور هم از جایت بلند شوی که فشاری به قلبت نیاید.

 با بدنم انگار داشتم تازه آشنا می‌شدم. انگار تا پیش از این انقدر دقیق به راه رفتنم فکر نکرده بودم. فکر می‌کردم که به اراده خودم نیست. تصمیم می‌گیری از جایت بلند شوی و بلند می‌شوی. مگر دیگر چه طور بلند شدنت مهم است.

یوگا باعث شده بود با تنم رفیق شوم و بیشتر از آنکه به محیط اطرافم فکر کنم روی خودم و تنم تمرکز کنم. با افتخار به دیگران می‌گفتم که کلاس یوگا می‌روم و آنها هم تحسینم می‌کردند. با لذت حرکات یوگا را جلویشان تمرین می‌کردم و آنها برای تسلط و استقامتم هورا می‌کشیدند.

 یادم است یکبار از طرف طب کار آمدند سرکارم. چند نفر در صف جلویم بودند. خانومی که آزمایشات را انجام می‌داد ازشان پرسید که ورزش می‌کنند یا نه. بیشترشان ورزش نمی‌کردند. چه زندگی بیهوده‌ای. این را در دلم گفتم و نوبت به من رسید. خانم همان سوال را از من هم پرسید.  با افتخار و طوری که همه آنهایی که توی سالن نشسته بودند به سمتم برگشتند بلند و رسا گفتم بله. پرسید چه ورزشی و بلندتر از دفعه قبل گفتم یوگا.

وقتی ورزش می‌کنی دیگران به چشم کسی که در زندگیش هدف دارد نگاهت می‌کنند و برایت احترام قائل‌اند. من از آن احترامی که ورزش کردن با خودش به همراه می‌آورد خیلی خوشم آمده بود. به خاطر همین هم بود که شاید دوست داشتم ساعت کاری زودتر تمام بشود و بروم کلاس و فکرهایم را پشت در بگذارم. از آرامشی که یوگا کردن با خودش می‌آورد خیلی راضی بودم. آن کلاس یوگا برایت مثل پادزهری عمل می‌کرد که وقتی روز خیلی طاقت‌فرسا و سخت میشد با خودت می‌گفتی عوضش می‌روم کلاس یوگا. عوض من هم در زندگی هدفی دارم، من هم مثل اینها ورزش می‌کنم.

 این آرامش وقتی خانم مربی چراغ‌های اتاق را خاموش می‌کرد و موسیقی شرقی و اغلب هندی می‌گذاشت بیشتر هم میشد. در این موقع صدایی جز صدای خیابان و صدای پرنده‌ای که توی قفس حیاط بودند به گوش نمی‌رسید. خودت را در حال بالا رفتن از پله‌های معابد هندی می‌دیدی، از کنار چشمه‌ها رد می‌شدی، پرنده‌ها روی شانه‌ات می‌نشستند.

گاهی چشم‌هایت را یواشکی باز می‌کردی که مطمئن بشوی همه چیز سرجایش است؟ نکند آن تاریکی ابدی باشد. بعد که مطمئن میشدی باز چشم‌هایت را می‌بستی و غرق افکار خودت میشدی و برمی‌گشتی به همان معابد . دعا می‌کردی که کاش روز همانجا تمام شود، اما مثل همه چیزهایی که در این دنیا عادی می‌شوند کلاس یوگا هم رفته‌رفته عادی شد و آن لذت روزهای اول را نداشت. مثل وقتی بود که برای چیزی ذوق داری و ذوقت با گذشت روزها فروکش می‌کند. خیلی زود کمردرد و پادرد از راه رسید و آن احترامی که دیگران به واسطه یوگا رفتن می‌گذاشتند به چیزی عادی تبدیل شد. بخشی از این بی‌علاقگی به گذشت زمان و دردی که سراغم می‌آمد برمی‌گشت و  بخشی از آن به مربی کلاس یوگا.

از مادر مربی‌مان گفتم و از خودش نه. مربی‌مان زن حدودا چهل ساله مهربانی بود. زیاد حرف می‌زد و چون تازه مربی‌گری‌ را شروع کرده بود بیشتر از آنکه به حرکات تو توجه کند و سعی در تصحیح‌شان داشته باشد سعی می‌کرد که حوصله‌ات سر نرود. حرکات را پشت سرهم تمرین می‌داد و اگر می‌دید نمی‌توانی حرکتی را انجام بدهی آنقدر حالت را سر کلاس یا جلسه بعدش می‌پرسید که معذبت می‌کرد. من فهمیده‌ام وقتی چندنفر باهم در کلاسی حاضر بشوند و قرار باشد که پرفورمنسی از خودشان نشان بدهند باهم وارد رقابت می‌شوند. به خصوص اگر معلم کلاس هم این حس را تشدید کند.  مربی‌مان با تشویق دو سه نفر باعث شده بود کلاس، کلاسی رقابتی شود. در حقیقت دوره رقابت‌های مدرسه را زنده کرده بود.

بنابراین در آن کلاس خودت را مدام در حال رقابت با دیگران می‌دیدی و آن کلاسی که قرار بود در آن چیزی یاد بگیری شده بود سوهان روحت. به میزان انعطاف‌پذیری بدن شاگرد زرنگ کلاس نگاه می‌کردی، به اینکه چقدر راحت پایش را می‌برد پشت گوشش یا روی دست‌هایش می‌ایستاد و مربی انعطاف و استقامتش را مدام برایت مثال می‌زد. در نتیجه از بدن خودت بیشتر کار می‌کشیدی. سعی می‌کردی پاهایت را زیادتر از حد باز کنی. یا بیشتر از حد توی یک حرکت بمانی و همین باعث میشد شب با درد زیادی به خواب بروی. دوره آرامش کوتاه مدتی که کلاس یوگا با خودش به همراه آورده بود خیلی زود برای من تمام شده و فقط از آن خاطره‌ای به یاد مانده بود.

وقتی به کلاس‌های ورزشی که تا حالا رفتم فکر می‌کنم انگار بیشتر از اینکه برای خودم ورزش کنم برای دیگران و به خاطر آنها ورزش کرده‌ام. بیشتر از آنکه از آن لذت برده باشم به چشم تکلیفی به آن نگاه کرده‌ام که باید در زندگی انجام می‌دادم و بعد از مدتی از انجامش خسته شده‌ام. شاید هم هنوز ورزش خودم را پیدا نکردم. ورزشی که در آن حس رهایی کنم و هرچقدر شکست می‌خورم دوباره به راهم ادامه بدهم و به این آسانی‌ها پا پس نکشم.

 

 

 

 

یکشنبه، دی ۲۱

کوچه ترانه

 

احتمالا این هم از نشونه‌های پا به سن گذاشتنه که آدم دوست داره برگرده به عقب و بره جاهایی که قبلا زندگی کرده رو ببینه. با خودش می‌گه بذار برم ببینم همون شکلی هست؟ بذار برم ببینم قبلا کجاها زندگی کردم. بعدم میره می‌بینه و از اون همه تغییر که می‌خوره تو صورتش شوکه و غصه‌دار میشه و تصویرهای جدید جای تصویرهای قدیمی رو می‌گیره. چیزی که من بهش فکر نکرده بودم و اگر می‌کردم شاید نمی‌رفتم. اما آدم به هرحال مرض داره حال خودش رو بگیره و چیزهایی رو ببینه و بدونه که نباید.

تا دم ساختمون کندویی چهارراه لشگر رفتیم و بعد یهو گفتم بریم محله بچگی‌هامو ببینیم. از یه عالمه خیابون گذشتیم که هیچ شباهتی به قدیما نداشتن. همون خیابون‌هایی که یه روز همین که سوار اتوبوس بودیم ازشون رد می‌شدیم و می‌رسیدیم به میدون انقلاب که اون موقع به چشم من یه دنیای دیگه بود، پر از ساختمونای ناآشنا، خیابون‌های شلوغ، آدم‌های غریبه.

 از خیابون‌هایی گذشتیم که تو ذهنم خیلی بزرگ و پهن بودن و حالا خیلی تنگ و تونگ. اون موقعی هم که از ایتالیا برگشته بودم، به نظرم خونه‌مون خیلی کوچیک شده بود. چرا جدی اینطوری میشه؟ س می‌گه برای اینکه تو ذهن آدم جا زیاده. راست می‌گه.

 یه عالمه اتوبان ساخته بودن و دیگه مسیر همون مسیر بیست سال پیش نبود که راه مستقیم رو می‌رفتی تا برسی به جایی که می‌خوای. دیگه سرگرم تماشا کردن مغازه‌ها و میدون‌ها نمی‌شدی. ترافیک بود و پل‌های خیلی بلند و ساختمونای نوساز.

 اما از اتوبان‌ها که گذشتیم خیابون‌ها کم‌کم آشنا شدناا مدرسه‌ام، اا این خیابونه که توش پسربازی می‌کردیم، اا این داروخونه‌هه که حالا سبزی‌فروشی شده و مامانبزرگم کنارش نشست و نفس‌های آخر رو کشید. اا این ایستگاه اتوبوسه. این تخمه‌فروشیه که یه زمان قنادی بود. چقدر تخمه‌فروشی و سبزی‌فروشی. مگه یه محله چقدراز اینا می‌خواد؟

همه اینا رو رد کردیم و رسیدیم به کوچه ترانه و جلوی خونه مادربزرگم. اسمش ترانه بود؟ چرا من فکر می‌کردم اسمش تنهاست؟

خونه ته کوچه بود. هنوز همون شکلی. از روی درش که طرح گل بود شناختمش. در سبزش شده بود سفید، دیواراش رو سیمان سفید کرده بودن، به جای زنگ‌های تکی آیفون گذاشته بودن، بالکنش رو دیوار کشیده بودن و انداخته بودن سر اتاق‌ها. مثل مدرسه شده بود تا اینکه خونه باشه. مادربزرگم از کوچه گذشت و رفت تو خونه. پله‌های راهرو رو آسته‌آسته بالا رفت تا برسه به اون اتاق‌های تودرتو.

ولی آشپزخونه تکون نخورده بود. همونطور مثل یه زائده، مثل یه جز اضافی از ساختمون اصلی زده بود بیرون. یادمه تنگ و تاریک بود و همیشه می‌ترسیدم برم توش.

مامان‌بزرگم وایمیستاد اونجا و غذا می‌پخت و از دل اون آشپزخونه تاریک یهو یه قیمه‌های خوشمزه‌ای بیرون می‌اومد.

یه آقایی رو پشت‌بوم داشت کفتربازی می‌کرد. بیست و سه چهارسال قبل هم یکی رو بالا‌پشت‌بوم کفتربازی می‌کرد و کفر مامان‌بزرگم رو درمی‌آورد. این همون آدم بود؟ اگر بود که دمش گرم چه پشتکاری.

مثل فیلما هوس کردم در بزنم ببینم کسی در رو باز می‌کنه. بگم این خونه مادربزرگمه. بیست سال پیش اینجا زندگی می‌کرد. هوسی که یک‌آن اومد و رفت. از پشت در بسته هی نگاه انداختم به اون ساختمون داغون جلوم که یه زمان سرپا بود. سرپا مثل مامانبزرگ که می‌اومد می‌نشست تو بالکن. ما می‌رفتیم خونه‌شون. اون‌وقتایی که آش شله‌قلمکار می‌پخت و همه فامیل جمع میشدن دور هم. از وقتی مرد دیگه کسی آش شله‌قلمکار نپخت و دیگه فامیل هم دور هم جمع نشدن.

 چی مثل قبل مونده بود که این خونه و آدماش بمونه.

کوچه‌های غریبه رو یه‌کم بالا پایین کردیم، یه شیشه عسل از یکی از مغازه‌ها خریدیم و برگشتیم.

 

چهارشنبه، مرداد ۲۹

یادبود

 

پدرم یکسری دوست داشت هنوز هم دارد که هر روز می‌رفت سرخیابان و با آنها می‌نشست. من دو سه باری از جلویشان رد شده بودم. سه چهارتا پیرمرد ماسک زده نشسته بودند کنار هم و به رفت‌وآمد ماشین‌ها نگاه می‌کردند و حرفی باهم نمی‌زدند. حالا که بابا مریض شده و دو روزی‌ست که بیمارستان خوابیده همه‌اش یاد آن پیرمردها می‌افتم. یعنی دوستی‌شان انقدر قوی و محکم بوده که سراغی از پدرم بگیرند و نگرانش شوند؟ یعنی از هم می‌پرسند حاج آقا چی شد؟

چرا همچین چیزی برایم مهم است نمی‌دانم. اینکه پدرم آن بیرون دوست‌هایی هم علاوه بر خانواده اش داشته باشد که به یادش باشند خیالم را راحت می‌کند.

صبح باهاش حرف زدم فکر کنم دندان‌هایش را درآورده بود چون صدایش یک طوری بود و بعضی از حرف‌ها مثل سین و شین را غلیظ ادا می‌کرد. صبحانه خورده بود و داشت تلویزیون نگاه می‌کرد. روتین زندگی‌اش را هرجا با خودش می‌برد و این خیالت را راحت می‌کرد که بهش سخت نمی‌گذرد. صبحانه خورده بود، تلویزیون می‌دید و بعد هم نوبت ناهار میشد. دو چیزی که خیلی بهشان علاقه داشت نزدیکش بودند و این خودش خیالت را راحت می‌کرد.

امروز صبح از بیمارستان مرخص شد و این زیباترین سرودهاست. دیگر هرکاری می‌کنم عذاب وجدان این را ندارم که پس او چی.


شنبه، تیر ۲۸

رضا

دوستی آمده بود خانه‌مان و حرف رسیده بود به تن ماهی. تا چند سال پیش که اسم تن ماهی می‌آمد یاد بابا می‌افتادم که از سرکارش تن ماهی می‌آورد خانه. این تن ماهی‌ها را نگه می‌داشتیم و معمولا شب عید یا شب یلدایی درش را باز می‌کردیم و می‌خوردیم و عجیب خوشمزه بود. تن ماهی آن وقت‌ها غذای خیلی عزیزی بود. البته هنوز هم برای من هست.

پنج سال پیش است. من گرسنه و خسته از دنبال خانه گشتن جایی را ندارم که بروم. توی خیابان‌ها آواره‌ام. از کوچه‌ای به کوچه‌ای دیگر و از خیابانی به خیابان دیگر می‌روم. گاهی می‌نشینم روی صندلی ایستگاه اتوبوس و رفت‌وآمد آدم‌ها را تماشا می‌کنم. چند دقیقه بعدش می‌روم توی زنده‌ترین و سرحال‌ترین نقطه شهر؛ خیابانی باریک و طولانی که مغازه‌های زیادی دارد و برای آدمی مثل من نیست. من توی این خیابان کمرنگ‌ترین و گم‌ترینم. زوج‌ها دست در دست هم می‌روند. گاهی می‌ایستند و هم را می‌بوسند و گاهی می‌پیچند توی مغازه‌ای. آدم‌ها با کیسه‌های خرید از جلویم می‌گذرند. ساختمان‌ها قشنگ است، پنجره بعضی‌هایشان باز است و جلوی بعضی‌هایشان گلدان گذاشته‌اند.

پاهایم از بس راه رفته‌ام درد می‌کند. حتی می‌ترسم بروم توی مغازه‌ای و غذایی برای خودم بخرم. اما دل‌خوشی‌ای دارم. دوستی دارم که چند روز است باهاش آشنا شده‌ام. ر توی این شهر دانشجوست. یکی از دوستان خیلی دور من را بهش معرفی کرده. روز اولی که ر را دیدم بردتم  کل شهر را بهم نشان داد. از هرکوچه‌ای که گذشتیم داستانی درباره‌اش گفت، از جلوی هر بنای باشکوه و عظیمی که رد شدیم تاریخچه‌ای گفت. توضیحاتش می‌توانست برای آدمی که دل خوشی دارد جذاب باشد ولی به تخمم هم نبود که فلان ساختمان در دنیا بزرگترین است و مردم برای راز و نیاز می‌آیند آنجا یا در فلان چشمه سکه می‌اندازند تا آرزوهایشان برآورده شود.

 ر آدم خوش‌صحبتی‌ست ولی برای من هیچ کدام از چیزهایی که تعریف می‌کند مهم نیست. از یک جایی به بعد حتی به حرف‌هایش گوش نمی‌دهم. استرس این را دارم که اگر خانه پیدا نکنم چی؟ همین سوال را از ر می‌پرسم. می‌گوید غصه نخور خونه‌ هم پیدا میشه. می‌گوید انقدر دل کوچیک نباش. راست می‌گوید من دل کوچیکم. کافی‌ست دری باز و بسته شود و من استرس بگیرم. کافی‌ست بادی بیاید و من به این فکر کنم که اگر طوفان بشود چی.
به ر می‌گویم من خیلی گرسنه و خسته‌ام. از صبح تو خیابان‌ها بوده‌ام. می‌گوید بیا برویم خوابگاه من. می‌گوید اتاقم کوچک است ولی می‌شود تویش چرتی بزنی. ر بامعرفت است و هوای من را خیلی داشته. بردتم گردش و همه جا را بهم نشان داده. پابه پایم دنبال خانه گشته.

می‌پیچیم توی سوپرمارکتی. ر ماست و تن ماهی و نان و یک کیسه برنج برمی‌دارد و من از فکر غذایی که می‌خواهیم بخوریم بی‌تاب می‌شوم. سوار اتوبوس می‌شویم و می‌رسیم به در خوابگاه ر. خوابگاه ته حیاط سرسبزی‌ست. شاخه‌های درخت‌ها از پنجره‌ها رفته‌اند تو. حتما اینجا خوابیدن خیلی کیف دارد. کسی کاری به کارمان ندارد. اصلا فکر کنم کسی اینجا نیست. از ر می‌پرسم کسی نیست؟ بیشتری‌ها رفته‌اند تعطیلات تابستانی.

از راهرویی می‌گذریم که ته‌اش پنجره‌ای خیلی بزرگ رو به درخت‌ها دارد. درخت‌ها تکان می‌خورند و سایه‌شان افتاده توی راهرو. اینجا خیلی قشنگ است. برخلاف خوابگاه کوفتی‌ای که تو ایران می‌رفتیم نیست. تمیز و گله‌گشاد است. ذهنم رفته سمت مقایسه بی‌دلیل.

ر در اتاقش را باز می‌کند. اتاقش خیلی کوچک است و به هم ریخته. یک تخت زیر پنجره دارد و یک عالمه کارتن که وسط اتاق رها شده‌اند. ر می‌گوید من می‌روم غذا را ردیف می‌کنم و برمی‌گردم. تو در این فاصله بخواب. من روی تخت دراز می‌کشم و به درخت‌ها نگاه می‌کنم. بوی پاییز می‌آید و هوا دل گرفته است. هنوز پنج سال مانده که بفهمم اتفاقا پاییز خیلی هم زیباست و چیزی برای دل‌گرفتگی وجود ندارد . هنوز مانده بفهمم پاییز با خودش باران می‌آورد و چی بهتر از باران. من هنوز در این سال عاشق تابستانم و برای همین هم حالم گرفته است.

نیم ساعت می‌گذرد و ر نمی‌آید. من از گرسنگی به گریه می‌افتم. خیلی حالت ربانی‌ست انگار با خدا بی‌واسطه در ارتباطی و آن لایه‌های چربی مانع ارتباطت نیست. احساس فقر مطلق می‌کنم و حتی نگاهی به لباس‌هایم می‌اندازم ببینم پاره است یا نه. منتظر معجزه‌ام و در همین حین خوابم می‌برد؛ تنها کاری که از دستم برمی‌آید.

وقتی بلند می‌شوم ر را آنجا سر میز می‌بینم که برنج را دارد از توی قابلمه می‌کشد توی بشقاب و در تن ماهی را باز می‌کند. این بهترین تصویری‌ست که می‌بینم. مثل یک تابلوی نقاشی‌ست. ر می‌گوید بیا غذا بخوریم. در سکوت غذا می‌خوریم. هر قاشقی که می‌خورم جان از دست رفته به تنم برمی‌گردد. دست و پایم قوت می‌گیرند، ذهنم باز می‌شود و خون مثل رودی راه خودش را توی ذهنم باز می‌کند. باورم نمی‌شود که گرسنگی من را به آن حال انداخته بود؛ حالت عجز و لابه. ناتوان از هرکاری و فکری. این خوشمزه‌ترین غذایی‌ست که تا به حال خورده‌ام. از هر غذایی در این دنیا خوشمزه‌تر حتی اگر اغراق باشد.

صبح ر برایم عکسی دو نفری از خودمان می‌فرستد. نوشته داشتم فایل‌های قدیمی را نگاه می‌کردم که این را دیدم. پس زمانه اینطور شده که وقتی به یکی فکر کنی سروکله‌اش پیدا می‌شود؟

دوشنبه، تیر ۹

انسان زاده شدن


دیروز با دختری توی سرکارم دوست شدم یا من فکر کردم که دوست شدیم. مسیج داد که میای بریم باهم ناهار بخوریم؟ یهو قلبم گرم شد مثل روزهای متمادی که هوا خیلی سرد است و یهو آفتابی می‌تابد و دست و پای یخ زده‌ات را گرم می‌کند.

همراه کسی می‌رفتم توی آن اتاق نیمه تاریک که آدم‌ها پشت میزی سرتاسری می‌نشینند و غذا می‌خورند. توی آن اتاق نه متری‌ای که همه چیز بی‌کیفیت است. نور مهتابی کم و بی‌کیفیت است. میز ام‌دی‌اف وسط بی‌کیفیت است. صندلی‌ها زهوار دررفته‌اند و پایه‌شان یکی در میان لق می‌زند.  سس‌های روی میز یکی در میان خالی‌اند و محتوای قوطی از درشان شره کرده پایین. هوا نیست و بوی غذاهای مختلف باهم قاطی شده. بوی قرمه‌سبزی می‌آید. بوی کتلت و سالاد کاهو و کباب می‌آید. بشقاب آدم‌ها را که نگاه کنی غذایشان چنگی به دل نمی‌زند. غذای من هم همینطور. معلوم است آدم خسته‌ای درستشان کرده. معلوم است به قصد سیر شدن درست شده‌اند. مهم نبوده رنگ و لعابی داشته باشند. به اندازه‌ای هست که سیرت کند؟ همین کافی‌ست.

 ولی همه اینها دیگر مهم نبود. مهم من بودم و آدمی که شمع محفل تاریکم بود. هیچ حرفی نبود. فقط حضورش و همینکه کنارم نشسته بود قلبم را اینچنین گرم کرده بود. قوت قلب بهم داده بود. سرم را دیگر پایین نیانداخته بودم و با غذایم بازی نمی‌کردم. به حرف‌های دیگران گوش می‌دادم. ازشان بدم نمی‌آمد که اینهمه باهم حرف دارند برای زدن. وسط حرف‌هایشان من هم هرازگاهی حرفی می‌زدم و باورم نمیشد که حضور آدم دیگری این‌چنین شجاع و نترسم کرده. زندگی را دوست داشتم. آدم‌ها را دوست داشتم و شب با خوشحالی خوابیدم.

شنبه، خرداد ۳۱

از نبودن


هر چیزی را که از توی اتاقم برمی‌داشتم جای خالی‌اش خیلی توی ذوق می‌زد. لاک‌ها و کرم‌ها را از روی میز برداشتم و گرد و خاکی که آن زیر پنهان شده بود آمد رو. تابلوی عکس‌ها را از روی دیوار آوردم پایین و سفیدی و خالی بودنش خیلی توی چشم زد. گلیم را از وسط اتاق جمع کردم و جایش یک حفره بزرگ و خالی به جا ماند. نشانه‌های نبودنم خودش را داشت توی چشم می‌کرد و می‌گفت ببین واقعا داری می‌روی از اینجا. خیلی زود اتاقم شکل نبودنم را به خودش گرفته بود. با اینکه هنوز وسیله‌های زیادی تویش بود تبدیل شده بود به اتاق آدمی که دیگر نیست. احتمالا اتاق‌ آدم‌های مرده و آنهایی که مهاجرت کرده‌اند هم همین حس و حال را داشته باشد. بی‌روح، بدون حس زندگی و یک نگاه سرسری هم که بیاندازی می‌فهمی توی این اتاق دیگر کسی زندگی نمی‌کند.

داشتم وسایلم را جمع می‌کردم بدون اینکه بدانم برای چی دارم جمع می‌کنم. حتی چند ساعت بعد هم که در را بستم و از پله‌ها پایین رفتم باورم نشد. حتی آن موقع هم بی‌توجه به وسایل توی دستم فکر می‌کردم دوباره می‌روم بالا. گلیم می‌رود وسط اتاق. عکس‌ها برمی‌گردند سرجایش. لباس‌ها دوباره می‌روند توی کمد و کشو و این فکر تا وقتی سوار ماشین بشوم و خیلی از خانه دور بشوم ادامه داشت.

  رفته بودم و فقط نشانه‌هایی باقی مانده بود. سنجاق سرم کنار روشویی، ماکارونی‌ای که ظهرش پخته بودم روی گاز، شرتم روی شوفاژ، تک و توک مویی کف حمام، رد دستمالی که روی میز کشیده بودم و فقط خودم خبر داشتم و تا چند ساعت یا چند روز بعد همه اینها هم دیگر نبودند.

به کوچه نرسیده دلم برای میم تنگ شده بود. کل هفته را داشتم بهش فکر می‌کردم. به غذا خوردنش. پشت میز نشستنش. به اینکه چطوری با تلفن حرف می‌زد. به وقتی عینک می‌زد گوشی را دستش می‌گرفت و چشم‌هایش را تنگ می‌کرد که بتواند بهتر بخواند. به اینکه کتاب را می‌گذاشت روی دسته مبل. به وقتی مسواک می‌زد و شب‌بخیر می‌گفت و می‌رفت توی رختخوابش. داشتم مدام بهش فکر می‌کردم و برای وقتی که نبود توشه‌ای جمع می‌کردم. داشتم توی ذهنم ثبت می‌کردم و برای هر موقعیتی تکه‌ای از زندگی روزمره او را برای خودم برمی‌داشتم. 

داشتم چایی دم می‌کردم و به شنبه‌ای فکر می‌کردم که دیگر باهم صبحانه نمی‌خوردیم. به ظهرش فکر کردم و میم را آنجا پشت آن میز دیدم.غرق کار بود و جز برای دستشویی رفتن یا چای ریختن از پشت میزش بلند نمیشد. گاهی می‌آمد گوشی را از توی شارژر درمی‌آورد چند دقیقه‌ای مشغولش می‌شد، می‌رفت جلوی آینه دستی به موهایش می‌کشید بعد دوباره برمی‌گشت پشت میزش. مخلوط توت و بادام را تکان می‌داد و با چایی می‌خورد. 

 کسی نبود که در سکوت تماشایش کند. میم هم احتیاجی به این نگاه‌ها نداشت. من محتاج تماشای روزمرگی او بودم که بتوانم با نبودنش کنار بیایم.
  دلم برای آن زندگی ساده‌ای که دیگر باهاش نداشتم تنگ شده بود. حتی دلم برای آن روزهایی هم که باهم حرف نمی‌زدیم و از کنار هم می‌گذشتیم بدون اینکه بدانیم داریم به چی فکر می‌کنیم و چی اینهمه ناراحتمان کرده هم تنگ می‌شد. به روزهایی که باهم خوب نبودیم فکر کردم و باز آنقدر در نظرم غیرواقعی و دور بودند که دلم برای همان‌ها هم تنگ شد. داشتم توی ذهنم همه خاطرات را مرور می‌کردم و آنهایی که آن ته بودند را از عمق به سطح می‌آوردم و توی مسیر قلبم خراش برمی‌داشت. دلتنگی از ساعتی به ساعت دیگر و از روزی به روز دیگری و از سال و هفته و ماهی به هم دیگر وصل می‌شد و پیش می‌رفت.

از اینکه دیگرقرار نبود باهاش زندگی کنم از زندگی بدم می‌آمد. دلم می‌خواست بگویم ببین میم من زندگی‌ای که ما توش باهم زندگی نکنیم رو اصلا دوست ندارم. می‌دونم که تو آدم قوی‌ای هستی و نبودن من شاید به چشم تو نیاد، ولی من مثل تو نیستم. من که از این در برم بیرون همه‌اش به تو فکر می‌کنم. می‌دونم تو این رو نمی‌خوای ولی من انگار به دنیا اومدم که به تو وابسته بشم و هروقت تو نیستی دلتنگیم برات ته نداشته باشه. انگار به دنیا اومدم که برای تو خوب باشم و فقط به چشم تو بیام و از اینکه باهم غریبه بشیم می‌ترسم.  

میم کل روز را نشسته بود پشت میز. شاید داشت حواس خودش را یکجوری پرت می‌کرد و شاید نمی‌خواست احساسات از راه برسند و روی همه چیز را بگیرند و تصویر به جا مانده چیز چرب و غلیظی از آب دربیاید. گریه از راه برسد و آدم دیگر نداند دارد چه می‌گوید. کنترلش را از دست بدهد و از خود بی‌خود شود و معلوم نشود آن صداهایی که از دهانش درمی‌آید برای خودش است یا برای یکی دیگر که دارد آن تو زندگی می‌کند.

میم الان خودش را دریغ می‌کرد و چند ساعت بعد می‌گفت واقعا رفتی؟ شب برنمی‌گردی؟ او هم داشت باورش میشد که من قرار نیست دیگر آنجا باشم و من داشتم عذاب این را می‌کشیدم که او یکبار گفته بود شب‌هایی که کسی نباشد با چراغ روشن می‌خوابد. دوست داشتم فکر کند که من آنجا توی اتاق بغل خوابیده‌ام و کسی آنجا هست. 

شنبه، اردیبهشت ۶

عید

 قرار است مامان و بابا بیایند خانه‌مان. مامان گفته برایش آش بپزم. نخود لوبیا را از دیروز گذاشتم بپزد و امروز سبزی را اضافه کردم. چه مزه افتضاحی. مزه آب و سبزی می‌دهد. نخودها تا بالای قابلمه آمده‌اند و وقتی هم می‌زنی قاشق توی نخود لوبیاها فرو می‌رود. قرمه‌سبزی هم که روی شعله دیگر می‌پزد بهتر از این نیست. پر سبزی شده و مزه خاصی جز مزه سبزی سرخ شده ندارد.

تا قبل از این به خاطر سبزی‌هایی که خواهرم از شمال آورده بود قرمه‌سبزی‌ها یکی از یکی بهتر می‌شدند، ولی حالا مجبور شدم از همان سبزیی‌هایی که توی فریزر بود تویش بریزم و نتیجه این شده.  منم مثل میلیون‌ها آدمی‌ام که دوست دارند نتیجه کارشان خوب از آب دربیایند و لبخند رضایت و تحسین را در چهره بقیه ببینند. ببینند که مواد غذایی هدر نرفته و چیز خوبی از آب درآمده. واقعا خودت روت میشه اسم این رو بذاری غذا؟ حتما این را هم توی دلشان می‌گویند.

هی می‌روم و می‌آیم و در قابلمه‌ها را برمی‌دارم و قسمشان می‌دهم که تو رو خدا خوب شید، ببینید چقدر دارم زحمتتون رو می‌کشم، چقدر پاتون وایسادم ولی هیچ صدایی نمی‌آید. آدم با غذایی که می‌پزد تنهاست.

برنج را گذاشتم خیس بخورد و رفتم دنبال مامان و بابا. باید تا کرج می‌رفتم و سوارشان می‌کردم و می‌آوردمشان خانه خودمان. توی خیابان پرنده‌ها از خلوتی و نبود آدم استفاده کرده بودند و داشتند توی پیاده‌رو و وسط خیابان راه می‌رفتند. شاید اصلا پرنده‌ها از ترس آدم‌هاست که پرواز می‌کنند و بدشان نمی‌آید روی همین زمین راه بروند. حتی گربه‌ها هم بیشتر از همیشه بودند. شهر دست حیوان‌ها بود و ما پشت پنجره تماشا می‌کردیم.
حتی اتوبان هم خلوت بود و تک و توک ماشینی رد میشد. از اتوبان خلوت و خسته‌کننده و کارخانه‌های خسته‌تر گذشتم و رسیدم به کوچه مامان اینها.

بابا طبق معمول جلوی در تک و تنها نشسته بود. فقط اینبار یک ماسک بزرگ سفید هم روی صورتش بود. بامزه شده بود. من را که دید بلند شد و گفت قربون شکلت برم. بعد فاطی را صدا زد. گفت فاطی بیا دخترت اومده. رفتم تو و کله‌ام را از توی حیاط کردم توی اتاق و دنبال فاطی گشتم. اتاق مثل همیشه تاریک بود و دلمرده. فاطی توی آشپزخانه چادر به سر نشسته بود که من برسم. قدیم‌ها که کسی از فامیل می‌آمد دنبال ما بچه‌ها و ما را می‌برد خانه‌اش هم ما همینطوری ذوق‌زده و حاضرآماده از ساعت‌ها قبل می‌نشستیم منتظر. مامان خوراکی‌هایی که از چند روز قبل مشغول خریدنش برای ما بود را داد دستم و همینکه سوار شدند راه افتادیم. مامانم ساکت روی صندلی عقب نشسته بود و حرفی نمی‌زد. بیرون را نگاه می‌کرد و چشمم که از توی آینه بهش می‌افتاد قربون صدقه می‌رفت. می‌گفت قربون رانندگیت برم و به بابام تشر می‌زد که حواس بچه را پرت نکن.
 بابام گفت از شهرتون چه خبر. تهران را می‌گفت. گفتم دو سه روزی است که دارد باران می‌آید. حرف زدن از هوا همیشه راه نجاتی برای شکستن سکوت است. بابا گفت یک روز بیا بریم برات فرش بخرم. او هم می‌خواست سکوت را بشکند. گفتم نه نمی‌خوام. گفت پس خودم میرم برات می‌خرم. جیغ زدم که نه تو میری زشت می‌خری. برای اینکه ناراحتش نکرده باشم گفتم یک روز باهم برویم بازار بخریم. گفت مگه بلدی باید از کجا بخریم؟ گفتم آره باید بریم توی انبار.  فرش‌های قرمزرنگ ترکمن آمد جلوی چشمم و دالان‌های حیاط‌دار بازار فرش که پر از تخته‌‌های فرش بود و همیشه نور خوبی توی همه‌شان می‌افتاد. گفتم فرش ماشینی خوب نیست فرش دستباف خوبه. بابام گفت می‌دونی فرش دستباف چنده الان؟ گفتم سه چهار میلیون بیشتر نیست. در گیرودار حرف زدن از فرش بودیم که رسیدیم میدان آزادی. وقتی میدان آزادی را داشتیم دور می‌زدیم ساکت بودیم.

 به بابا گفتم یادت است اینجا عکس انداختیم؟ گفت آره. ولی به گمانم یادش نبود. یعنی چون خیلی با آزادی عکس انداخته بود نمی‌دانست من دقیقا کدام روز را می‌گویم. یکی از این عکاس‌هایی که عکس فوری می‌اندازند آمده بود جلو توی زل گرما. گرم بود ولی من نمی‌دانم چرا کاپشن تنم کرده بودم. چون شاید رنگش صورتی بود و  به چشم من پنج شش ساله خیلی قشنگ می‌آمد و دلم نمی‌آمد از تنم درش بیاورم. از آن سر دنیا آمده بودیم تهران. رفته بودیم کوچه برلن. از جلوی شمعدانی‌ها و آینه‌ها گذشته بودیم و من به نظرم کوچه برلن خیلی بالای شهر رسیده بود. 
بابا برایمان بستنی قیفی خریده بود. توی آن گرما بهمان خیلی چسبیده بود. یادم نیست ناهار چی خوردیم. سوار اتوبوس شده بودیم و آمده بودیم میدان آزادی. آزادی را طواف کرده بودیم و پدرم به عکاسی که جلو آمده بود اصرار کرده بود آزادی حتما توی عکس بیافتد. هربار که می‌بینم یکی دارد با آزادی سلفی می‌گیرند یا عکس می‌اندازند یاد آن روز می‌افتم.

 عکاس، عکسی گرفته بود و چون برج خیلی معلوم نبود بابام گفته بود عکس را دوباره بگیرد وگرنه پولش را نمی‌دهد. بابا بدخلاق بود و موهای مشکی‌ای داشت و هنوز سال‌ها مانده بود که پیری سراغش بیاید و باعث شود خلق و خوی نرم‌تری پیدا کند.  کتونی‌های من و خواهرم هم یادم است. کتونی‌های من سه تا چسب داشت و کتونی‌های خواهرم بندی بود. یک آدامس توت‌فرنگی هم توی دهنم بود که موقع عکس گرفتن گوشه لپم نگهش داشته بودم که دهنم توی عکس کج نیافتد.

 اینها را به بابا نگفتم چون فقط خودم اهمیتشان را می‌دانم. برای منی که اغلب روز توی کوچه‌ها ولو بودم آن روز مثل چشم باز کردن و مواجه شدن با دنیایی دیگر بود. شده بود که برویم خانه فامیل و از این اتوبوس پیاده شویم و برویم توی آن یکی ولی هیچ کدام آنها به اندازه آن روز بهم خوش نگذشته بود. پس خوش گذشتن این شکلی بود و نمی‌دانستم و تا سالها بعد هم در این بی‌خبری بودم که آن روز خوش گذشته یا من اینطوری فکر می‌کنم.

بابا گفت چه سوت و کوره. واقعا هم سوت و کور بود. حتی کسی دیگر وسط میدان نبود که با آزادی عکس بیاندازد. همه ساکت شدیم.  بابا گفت تا حالا توی برج رفتی؟ گفتم نه نرفتم. گفت من رفتم. مثل بچه‌ای با ذوق این را گفت. گفتم توش چه شکلیه؟ نشنید. گفت خیلی سال پیش. گفتم نه توش چه شکلیه؟ گفت آسانسور دارد تا بالا. قشنگه.

 از خیابان‌ها و کوچه‌های خلوت گذشتیم و فاطی یک کلمه هم حرف نزد. رسیدیم دم خانه. مامان و بابا به زحمت پله‌ها را آمدند بالا و بابا انگار که داغ دلش تازه شده باشد گفت خونه  مثلا گرفتید چقدر پله داره. من جلوتر رفتم ولی بعد پشیمان شدم و گذاشتم برسند تا باهم برویم بالا.
چایی‌ای خوردیم و بعد نوبت غذا شد. رشته‌ها را از وسط نصف نکرده بودم و همینجوری ریخته بودم توی آش. بابا گفت ماکارونی ریختی جای رشته؟ مامان دوباره تشر زد که از غذای بچه ایراد نگیر بخور بره. بابام سرش را انداخت پایین و خورد و دو هفته بعد درباره آشی که داشت امروز می‌خورد به خواهرم گفت که آشش خوشمزه بوده ولی پر سبزی.

 از آن غذاهایی شده بود که آدم وسط خوردنش حوصله‌اش سر می‌رود و می‌خواهد ول کند برود. هی ته ظرف را نگاه می‌کنی که ببینی کی تمام می‌شود.

غذا را خوردیم و چایی را آوردیم. تخمه شکستیم و توی سکوت میوه پوست کندیم. معلوم بود حوصله‌شان سر رفته. حوصله من از اینکه حرفی نداریم سررفته بود. فاطی چشم‌هایش از خواب قرمز شده بود و بابا هم بعد از اینکه چایی دوم را خوردند گفت برویم. معذب شده بودند پیش ما چون این اولین بار بعد از مدت‌ها بود که چهارتایی باهم بودیم و خواهر دیگرم نبود. گفتم من می‌رسانمتان. خیابان خیلی خلوت‌تر از صبح بود و حتی دیگر پرنده‌ها و گربه‌ها هم نبودند و من دلم از اینکه بهشان پیش ما خوش نگذشته داشت می‌ترکید. وقتی داشتیم میدان آزادی را دور می‌زدیم بابا گفت پس گفتی بالای برج رو ندیدی دیگه نه؟ گفتم نه. مامان گفت چندبار می‌پرسی و بعد اضافه کرد خیلی خوش گذشت، بعد چند وقت هوایی خوردیم.