یکشنبه، دی ۲۱

کوچه ترانه

 

احتمالا این هم از نشونه‌های پا به سن گذاشتنه که آدم دوست داره برگرده به عقب و بره جاهایی که قبلا زندگی کرده رو ببینه. با خودش می‌گه بذار برم ببینم همون شکلی هست؟ بذار برم ببینم قبلا کجاها زندگی کردم. بعدم میره می‌بینه و از اون همه تغییر که می‌خوره تو صورتش شوکه و غصه‌دار میشه و تصویرهای جدید جای تصویرهای قدیمی رو می‌گیره. چیزی که من بهش فکر نکرده بودم و اگر می‌کردم شاید نمی‌رفتم. اما آدم به هرحال مرض داره حال خودش رو بگیره و چیزهایی رو ببینه و بدونه که نباید.

تا دم ساختمون کندویی چهارراه لشگر رفتیم و بعد یهو گفتم بریم محله بچگی‌هامو ببینیم. از یه عالمه خیابون گذشتیم که هیچ شباهتی به قدیما نداشتن. همون خیابون‌هایی که یه روز همین که سوار اتوبوس بودیم ازشون رد می‌شدیم و می‌رسیدیم به میدون انقلاب که اون موقع به چشم من یه دنیای دیگه بود، پر از ساختمونای ناآشنا، خیابون‌های شلوغ، آدم‌های غریبه.

 از خیابون‌هایی گذشتیم که تو ذهنم خیلی بزرگ و پهن بودن و حالا خیلی تنگ و تونگ. اون موقعی هم که از ایتالیا برگشته بودم، به نظرم خونه‌مون خیلی کوچیک شده بود. چرا جدی اینطوری میشه؟ س می‌گه برای اینکه تو ذهن آدم جا زیاده. راست می‌گه.

 یه عالمه اتوبان ساخته بودن و دیگه مسیر همون مسیر بیست سال پیش نبود که راه مستقیم رو می‌رفتی تا برسی به جایی که می‌خوای. دیگه سرگرم تماشا کردن مغازه‌ها و میدون‌ها نمی‌شدی. ترافیک بود و پل‌های خیلی بلند و ساختمونای نوساز.

 اما از اتوبان‌ها که گذشتیم خیابون‌ها کم‌کم آشنا شدناا مدرسه‌ام، اا این خیابونه که توش پسربازی می‌کردیم، اا این داروخونه‌هه که حالا سبزی‌فروشی شده و مامانبزرگم کنارش نشست و نفس‌های آخر رو کشید. اا این ایستگاه اتوبوسه. این تخمه‌فروشیه که یه زمان قنادی بود. چقدر تخمه‌فروشی و سبزی‌فروشی. مگه یه محله چقدراز اینا می‌خواد؟

همه اینا رو رد کردیم و رسیدیم به کوچه ترانه و جلوی خونه مادربزرگم. اسمش ترانه بود؟ چرا من فکر می‌کردم اسمش تنهاست؟

خونه ته کوچه بود. هنوز همون شکلی. از روی درش که طرح گل بود شناختمش. در سبزش شده بود سفید، دیواراش رو سیمان سفید کرده بودن، به جای زنگ‌های تکی آیفون گذاشته بودن، بالکنش رو دیوار کشیده بودن و انداخته بودن سر اتاق‌ها. مثل مدرسه شده بود تا اینکه خونه باشه. مادربزرگم از کوچه گذشت و رفت تو خونه. پله‌های راهرو رو آسته‌آسته بالا رفت تا برسه به اون اتاق‌های تودرتو.

ولی آشپزخونه تکون نخورده بود. همونطور مثل یه زائده، مثل یه جز اضافی از ساختمون اصلی زده بود بیرون. یادمه تنگ و تاریک بود و همیشه می‌ترسیدم برم توش.

مامان‌بزرگم وایمیستاد اونجا و غذا می‌پخت و از دل اون آشپزخونه تاریک یهو یه قیمه‌های خوشمزه‌ای بیرون می‌اومد.

یه آقایی رو پشت‌بوم داشت کفتربازی می‌کرد. بیست و سه چهارسال قبل هم یکی رو بالا‌پشت‌بوم کفتربازی می‌کرد و کفر مامان‌بزرگم رو درمی‌آورد. این همون آدم بود؟ اگر بود که دمش گرم چه پشتکاری.

مثل فیلما هوس کردم در بزنم ببینم کسی در رو باز می‌کنه. بگم این خونه مادربزرگمه. بیست سال پیش اینجا زندگی می‌کرد. هوسی که یک‌آن اومد و رفت. از پشت در بسته هی نگاه انداختم به اون ساختمون داغون جلوم که یه زمان سرپا بود. سرپا مثل مامانبزرگ که می‌اومد می‌نشست تو بالکن. ما می‌رفتیم خونه‌شون. اون‌وقتایی که آش شله‌قلمکار می‌پخت و همه فامیل جمع میشدن دور هم. از وقتی مرد دیگه کسی آش شله‌قلمکار نپخت و دیگه فامیل هم دور هم جمع نشدن.

 چی مثل قبل مونده بود که این خونه و آدماش بمونه.

کوچه‌های غریبه رو یه‌کم بالا پایین کردیم، یه شیشه عسل از یکی از مغازه‌ها خریدیم و برگشتیم.

 

چهارشنبه، مرداد ۲۹

یادبود

 

پدرم یکسری دوست داشت هنوز هم دارد که هر روز می‌رفت سرخیابان و با آنها می‌نشست. من دو سه باری از جلویشان رد شده بودم. سه چهارتا پیرمرد ماسک زده نشسته بودند کنار هم و به رفت‌وآمد ماشین‌ها نگاه می‌کردند و حرفی باهم نمی‌زدند. حالا که بابا مریض شده و دو روزی‌ست که بیمارستان خوابیده همه‌اش یاد آن پیرمردها می‌افتم. یعنی دوستی‌شان انقدر قوی و محکم بوده که سراغی از پدرم بگیرند و نگرانش شوند؟ یعنی از هم می‌پرسند حاج آقا چی شد؟

چرا همچین چیزی برایم مهم است نمی‌دانم. اینکه پدرم آن بیرون دوست‌هایی هم علاوه بر خانواده اش داشته باشد که به یادش باشند خیالم را راحت می‌کند.

صبح باهاش حرف زدم فکر کنم دندان‌هایش را درآورده بود چون صدایش یک طوری بود و بعضی از حرف‌ها مثل سین و شین را غلیظ ادا می‌کرد. صبحانه خورده بود و داشت تلویزیون نگاه می‌کرد. روتین زندگی‌اش را هرجا با خودش می‌برد و این خیالت را راحت می‌کرد که بهش سخت نمی‌گذرد. صبحانه خورده بود، تلویزیون می‌دید و بعد هم نوبت ناهار میشد. دو چیزی که خیلی بهشان علاقه داشت نزدیکش بودند و این خودش خیالت را راحت می‌کرد.

امروز صبح از بیمارستان مرخص شد و این زیباترین سرودهاست. دیگر هرکاری می‌کنم عذاب وجدان این را ندارم که پس او چی.


شنبه، تیر ۲۸

رضا

دوستی آمده بود خانه‌مان و حرف رسیده بود به تن ماهی. تا چند سال پیش که اسم تن ماهی می‌آمد یاد بابا می‌افتادم که از سرکارش تن ماهی می‌آورد خانه. این تن ماهی‌ها را نگه می‌داشتیم و معمولا شب عید یا شب یلدایی درش را باز می‌کردیم و می‌خوردیم و عجیب خوشمزه بود. تن ماهی آن وقت‌ها غذای خیلی عزیزی بود. البته هنوز هم برای من هست.

پنج سال پیش است. من گرسنه و خسته از دنبال خانه گشتن جایی را ندارم که بروم. توی خیابان‌ها آواره‌ام. از کوچه‌ای به کوچه‌ای دیگر و از خیابانی به خیابان دیگر می‌روم. گاهی می‌نشینم روی صندلی ایستگاه اتوبوس و رفت‌وآمد آدم‌ها را تماشا می‌کنم. چند دقیقه بعدش می‌روم توی زنده‌ترین و سرحال‌ترین نقطه شهر؛ خیابانی باریک و طولانی که مغازه‌های زیادی دارد و برای آدمی مثل من نیست. من توی این خیابان کمرنگ‌ترین و گم‌ترینم. زوج‌ها دست در دست هم می‌روند. گاهی می‌ایستند و هم را می‌بوسند و گاهی می‌پیچند توی مغازه‌ای. آدم‌ها با کیسه‌های خرید از جلویم می‌گذرند. ساختمان‌ها قشنگ است، پنجره بعضی‌هایشان باز است و جلوی بعضی‌هایشان گلدان گذاشته‌اند.

پاهایم از بس راه رفته‌ام درد می‌کند. حتی می‌ترسم بروم توی مغازه‌ای و غذایی برای خودم بخرم. اما دل‌خوشی‌ای دارم. دوستی دارم که چند روز است باهاش آشنا شده‌ام. ر توی این شهر دانشجوست. یکی از دوستان خیلی دور من را بهش معرفی کرده. روز اولی که ر را دیدم بردتم  کل شهر را بهم نشان داد. از هرکوچه‌ای که گذشتیم داستانی درباره‌اش گفت، از جلوی هر بنای باشکوه و عظیمی که رد شدیم تاریخچه‌ای گفت. توضیحاتش می‌توانست برای آدمی که دل خوشی دارد جذاب باشد ولی به تخمم هم نبود که فلان ساختمان در دنیا بزرگترین است و مردم برای راز و نیاز می‌آیند آنجا یا در فلان چشمه سکه می‌اندازند تا آرزوهایشان برآورده شود.

 ر آدم خوش‌صحبتی‌ست ولی برای من هیچ کدام از چیزهایی که تعریف می‌کند مهم نیست. از یک جایی به بعد حتی به حرف‌هایش گوش نمی‌دهم. استرس این را دارم که اگر خانه پیدا نکنم چی؟ همین سوال را از ر می‌پرسم. می‌گوید غصه نخور خونه‌ هم پیدا میشه. می‌گوید انقدر دل کوچیک نباش. راست می‌گوید من دل کوچیکم. کافی‌ست دری باز و بسته شود و من استرس بگیرم. کافی‌ست بادی بیاید و من به این فکر کنم که اگر طوفان بشود چی.
به ر می‌گویم من خیلی گرسنه و خسته‌ام. از صبح تو خیابان‌ها بوده‌ام. می‌گوید بیا برویم خوابگاه من. می‌گوید اتاقم کوچک است ولی می‌شود تویش چرتی بزنی. ر بامعرفت است و هوای من را خیلی داشته. بردتم گردش و همه جا را بهم نشان داده. پابه پایم دنبال خانه گشته.

می‌پیچیم توی سوپرمارکتی. ر ماست و تن ماهی و نان و یک کیسه برنج برمی‌دارد و من از فکر غذایی که می‌خواهیم بخوریم بی‌تاب می‌شوم. سوار اتوبوس می‌شویم و می‌رسیم به در خوابگاه ر. خوابگاه ته حیاط سرسبزی‌ست. شاخه‌های درخت‌ها از پنجره‌ها رفته‌اند تو. حتما اینجا خوابیدن خیلی کیف دارد. کسی کاری به کارمان ندارد. اصلا فکر کنم کسی اینجا نیست. از ر می‌پرسم کسی نیست؟ بیشتری‌ها رفته‌اند تعطیلات تابستانی.

از راهرویی می‌گذریم که ته‌اش پنجره‌ای خیلی بزرگ رو به درخت‌ها دارد. درخت‌ها تکان می‌خورند و سایه‌شان افتاده توی راهرو. اینجا خیلی قشنگ است. برخلاف خوابگاه کوفتی‌ای که تو ایران می‌رفتیم نیست. تمیز و گله‌گشاد است. ذهنم رفته سمت مقایسه بی‌دلیل.

ر در اتاقش را باز می‌کند. اتاقش خیلی کوچک است و به هم ریخته. یک تخت زیر پنجره دارد و یک عالمه کارتن که وسط اتاق رها شده‌اند. ر می‌گوید من می‌روم غذا را ردیف می‌کنم و برمی‌گردم. تو در این فاصله بخواب. من روی تخت دراز می‌کشم و به درخت‌ها نگاه می‌کنم. بوی پاییز می‌آید و هوا دل گرفته است. هنوز پنج سال مانده که بفهمم اتفاقا پاییز خیلی هم زیباست و چیزی برای دل‌گرفتگی وجود ندارد . هنوز مانده بفهمم پاییز با خودش باران می‌آورد و چی بهتر از باران. من هنوز در این سال عاشق تابستانم و برای همین هم حالم گرفته است.

نیم ساعت می‌گذرد و ر نمی‌آید. من از گرسنگی به گریه می‌افتم. خیلی حالت ربانی‌ست انگار با خدا بی‌واسطه در ارتباطی و آن لایه‌های چربی مانع ارتباطت نیست. احساس فقر مطلق می‌کنم و حتی نگاهی به لباس‌هایم می‌اندازم ببینم پاره است یا نه. منتظر معجزه‌ام و در همین حین خوابم می‌برد؛ تنها کاری که از دستم برمی‌آید.

وقتی بلند می‌شوم ر را آنجا سر میز می‌بینم که برنج را دارد از توی قابلمه می‌کشد توی بشقاب و در تن ماهی را باز می‌کند. این بهترین تصویری‌ست که می‌بینم. مثل یک تابلوی نقاشی‌ست. ر می‌گوید بیا غذا بخوریم. در سکوت غذا می‌خوریم. هر قاشقی که می‌خورم جان از دست رفته به تنم برمی‌گردد. دست و پایم قوت می‌گیرند، ذهنم باز می‌شود و خون مثل رودی راه خودش را توی ذهنم باز می‌کند. باورم نمی‌شود که گرسنگی من را به آن حال انداخته بود؛ حالت عجز و لابه. ناتوان از هرکاری و فکری. این خوشمزه‌ترین غذایی‌ست که تا به حال خورده‌ام. از هر غذایی در این دنیا خوشمزه‌تر حتی اگر اغراق باشد.

صبح ر برایم عکسی دو نفری از خودمان می‌فرستد. نوشته داشتم فایل‌های قدیمی را نگاه می‌کردم که این را دیدم. پس زمانه اینطور شده که وقتی به یکی فکر کنی سروکله‌اش پیدا می‌شود؟

دوشنبه، تیر ۹

انسان زاده شدن


دیروز با دختری توی سرکارم دوست شدم یا من فکر کردم که دوست شدیم. مسیج داد که میای بریم باهم ناهار بخوریم؟ یهو قلبم گرم شد مثل روزهای متمادی که هوا خیلی سرد است و یهو آفتابی می‌تابد و دست و پای یخ زده‌ات را گرم می‌کند.

همراه کسی می‌رفتم توی آن اتاق نیمه تاریک که آدم‌ها پشت میزی سرتاسری می‌نشینند و غذا می‌خورند. توی آن اتاق نه متری‌ای که همه چیز بی‌کیفیت است. نور مهتابی کم و بی‌کیفیت است. میز ام‌دی‌اف وسط بی‌کیفیت است. صندلی‌ها زهوار دررفته‌اند و پایه‌شان یکی در میان لق می‌زند.  سس‌های روی میز یکی در میان خالی‌اند و محتوای قوطی از درشان شره کرده پایین. هوا نیست و بوی غذاهای مختلف باهم قاطی شده. بوی قرمه‌سبزی می‌آید. بوی کتلت و سالاد کاهو و کباب می‌آید. بشقاب آدم‌ها را که نگاه کنی غذایشان چنگی به دل نمی‌زند. غذای من هم همینطور. معلوم است آدم خسته‌ای درستشان کرده. معلوم است به قصد سیر شدن درست شده‌اند. مهم نبوده رنگ و لعابی داشته باشند. به اندازه‌ای هست که سیرت کند؟ همین کافی‌ست.

 ولی همه اینها دیگر مهم نبود. مهم من بودم و آدمی که شمع محفل تاریکم بود. هیچ حرفی نبود. فقط حضورش و همینکه کنارم نشسته بود قلبم را اینچنین گرم کرده بود. قوت قلب بهم داده بود. سرم را دیگر پایین نیانداخته بودم و با غذایم بازی نمی‌کردم. به حرف‌های دیگران گوش می‌دادم. ازشان بدم نمی‌آمد که اینهمه باهم حرف دارند برای زدن. وسط حرف‌هایشان من هم هرازگاهی حرفی می‌زدم و باورم نمیشد که حضور آدم دیگری این‌چنین شجاع و نترسم کرده. زندگی را دوست داشتم. آدم‌ها را دوست داشتم و شب با خوشحالی خوابیدم.

شنبه، خرداد ۳۱

از نبودن


هر چیزی را که از توی اتاقم برمی‌داشتم جای خالی‌اش خیلی توی ذوق می‌زد. لاک‌ها و کرم‌ها را از روی میز برداشتم و گرد و خاکی که آن زیر پنهان شده بود آمد رو. تابلوی عکس‌ها را از روی دیوار آوردم پایین و سفیدی و خالی بودنش خیلی توی چشم زد. گلیم را از وسط اتاق جمع کردم و جایش یک حفره بزرگ و خالی به جا ماند. نشانه‌های نبودنم خودش را داشت توی چشم می‌کرد و می‌گفت ببین واقعا داری می‌روی از اینجا. خیلی زود اتاقم شکل نبودنم را به خودش گرفته بود. با اینکه هنوز وسیله‌های زیادی تویش بود تبدیل شده بود به اتاق آدمی که دیگر نیست. احتمالا اتاق‌ آدم‌های مرده و آنهایی که مهاجرت کرده‌اند هم همین حس و حال را داشته باشد. بی‌روح، بدون حس زندگی و یک نگاه سرسری هم که بیاندازی می‌فهمی توی این اتاق دیگر کسی زندگی نمی‌کند.

داشتم وسایلم را جمع می‌کردم بدون اینکه بدانم برای چی دارم جمع می‌کنم. حتی چند ساعت بعد هم که در را بستم و از پله‌ها پایین رفتم باورم نشد. حتی آن موقع هم بی‌توجه به وسایل توی دستم فکر می‌کردم دوباره می‌روم بالا. گلیم می‌رود وسط اتاق. عکس‌ها برمی‌گردند سرجایش. لباس‌ها دوباره می‌روند توی کمد و کشو و این فکر تا وقتی سوار ماشین بشوم و خیلی از خانه دور بشوم ادامه داشت.

  رفته بودم و فقط نشانه‌هایی باقی مانده بود. سنجاق سرم کنار روشویی، ماکارونی‌ای که ظهرش پخته بودم روی گاز، شرتم روی شوفاژ، تک و توک مویی کف حمام، رد دستمالی که روی میز کشیده بودم و فقط خودم خبر داشتم و تا چند ساعت یا چند روز بعد همه اینها هم دیگر نبودند.

به کوچه نرسیده دلم برای میم تنگ شده بود. کل هفته را داشتم بهش فکر می‌کردم. به غذا خوردنش. پشت میز نشستنش. به اینکه چطوری با تلفن حرف می‌زد. به وقتی عینک می‌زد گوشی را دستش می‌گرفت و چشم‌هایش را تنگ می‌کرد که بتواند بهتر بخواند. به اینکه کتاب را می‌گذاشت روی دسته مبل. به وقتی مسواک می‌زد و شب‌بخیر می‌گفت و می‌رفت توی رختخوابش. داشتم مدام بهش فکر می‌کردم و برای وقتی که نبود توشه‌ای جمع می‌کردم. داشتم توی ذهنم ثبت می‌کردم و برای هر موقعیتی تکه‌ای از زندگی روزمره او را برای خودم برمی‌داشتم. 

داشتم چایی دم می‌کردم و به شنبه‌ای فکر می‌کردم که دیگر باهم صبحانه نمی‌خوردیم. به ظهرش فکر کردم و میم را آنجا پشت آن میز دیدم.غرق کار بود و جز برای دستشویی رفتن یا چای ریختن از پشت میزش بلند نمیشد. گاهی می‌آمد گوشی را از توی شارژر درمی‌آورد چند دقیقه‌ای مشغولش می‌شد، می‌رفت جلوی آینه دستی به موهایش می‌کشید بعد دوباره برمی‌گشت پشت میزش. مخلوط توت و بادام را تکان می‌داد و با چایی می‌خورد. 

 کسی نبود که در سکوت تماشایش کند. میم هم احتیاجی به این نگاه‌ها نداشت. من محتاج تماشای روزمرگی او بودم که بتوانم با نبودنش کنار بیایم.
  دلم برای آن زندگی ساده‌ای که دیگر باهاش نداشتم تنگ شده بود. حتی دلم برای آن روزهایی هم که باهم حرف نمی‌زدیم و از کنار هم می‌گذشتیم بدون اینکه بدانیم داریم به چی فکر می‌کنیم و چی اینهمه ناراحتمان کرده هم تنگ می‌شد. به روزهایی که باهم خوب نبودیم فکر کردم و باز آنقدر در نظرم غیرواقعی و دور بودند که دلم برای همان‌ها هم تنگ شد. داشتم توی ذهنم همه خاطرات را مرور می‌کردم و آنهایی که آن ته بودند را از عمق به سطح می‌آوردم و توی مسیر قلبم خراش برمی‌داشت. دلتنگی از ساعتی به ساعت دیگر و از روزی به روز دیگری و از سال و هفته و ماهی به هم دیگر وصل می‌شد و پیش می‌رفت.

از اینکه دیگرقرار نبود باهاش زندگی کنم از زندگی بدم می‌آمد. دلم می‌خواست بگویم ببین میم من زندگی‌ای که ما توش باهم زندگی نکنیم رو اصلا دوست ندارم. می‌دونم که تو آدم قوی‌ای هستی و نبودن من شاید به چشم تو نیاد، ولی من مثل تو نیستم. من که از این در برم بیرون همه‌اش به تو فکر می‌کنم. می‌دونم تو این رو نمی‌خوای ولی من انگار به دنیا اومدم که به تو وابسته بشم و هروقت تو نیستی دلتنگیم برات ته نداشته باشه. انگار به دنیا اومدم که برای تو خوب باشم و فقط به چشم تو بیام و از اینکه باهم غریبه بشیم می‌ترسم.  

میم کل روز را نشسته بود پشت میز. شاید داشت حواس خودش را یکجوری پرت می‌کرد و شاید نمی‌خواست احساسات از راه برسند و روی همه چیز را بگیرند و تصویر به جا مانده چیز چرب و غلیظی از آب دربیاید. گریه از راه برسد و آدم دیگر نداند دارد چه می‌گوید. کنترلش را از دست بدهد و از خود بی‌خود شود و معلوم نشود آن صداهایی که از دهانش درمی‌آید برای خودش است یا برای یکی دیگر که دارد آن تو زندگی می‌کند.

میم الان خودش را دریغ می‌کرد و چند ساعت بعد می‌گفت واقعا رفتی؟ شب برنمی‌گردی؟ او هم داشت باورش میشد که من قرار نیست دیگر آنجا باشم و من داشتم عذاب این را می‌کشیدم که او یکبار گفته بود شب‌هایی که کسی نباشد با چراغ روشن می‌خوابد. دوست داشتم فکر کند که من آنجا توی اتاق بغل خوابیده‌ام و کسی آنجا هست. 

شنبه، اردیبهشت ۶

عید

 قرار است مامان و بابا بیایند خانه‌مان. مامان گفته برایش آش بپزم. نخود لوبیا را از دیروز گذاشتم بپزد و امروز سبزی را اضافه کردم. چه مزه افتضاحی. مزه آب و سبزی می‌دهد. نخودها تا بالای قابلمه آمده‌اند و وقتی هم می‌زنی قاشق توی نخود لوبیاها فرو می‌رود. قرمه‌سبزی هم که روی شعله دیگر می‌پزد بهتر از این نیست. پر سبزی شده و مزه خاصی جز مزه سبزی سرخ شده ندارد.

تا قبل از این به خاطر سبزی‌هایی که خواهرم از شمال آورده بود قرمه‌سبزی‌ها یکی از یکی بهتر می‌شدند، ولی حالا مجبور شدم از همان سبزیی‌هایی که توی فریزر بود تویش بریزم و نتیجه این شده.  منم مثل میلیون‌ها آدمی‌ام که دوست دارند نتیجه کارشان خوب از آب دربیایند و لبخند رضایت و تحسین را در چهره بقیه ببینند. ببینند که مواد غذایی هدر نرفته و چیز خوبی از آب درآمده. واقعا خودت روت میشه اسم این رو بذاری غذا؟ حتما این را هم توی دلشان می‌گویند.

هی می‌روم و می‌آیم و در قابلمه‌ها را برمی‌دارم و قسمشان می‌دهم که تو رو خدا خوب شید، ببینید چقدر دارم زحمتتون رو می‌کشم، چقدر پاتون وایسادم ولی هیچ صدایی نمی‌آید. آدم با غذایی که می‌پزد تنهاست.

برنج را گذاشتم خیس بخورد و رفتم دنبال مامان و بابا. باید تا کرج می‌رفتم و سوارشان می‌کردم و می‌آوردمشان خانه خودمان. توی خیابان پرنده‌ها از خلوتی و نبود آدم استفاده کرده بودند و داشتند توی پیاده‌رو و وسط خیابان راه می‌رفتند. شاید اصلا پرنده‌ها از ترس آدم‌هاست که پرواز می‌کنند و بدشان نمی‌آید روی همین زمین راه بروند. حتی گربه‌ها هم بیشتر از همیشه بودند. شهر دست حیوان‌ها بود و ما پشت پنجره تماشا می‌کردیم.
حتی اتوبان هم خلوت بود و تک و توک ماشینی رد میشد. از اتوبان خلوت و خسته‌کننده و کارخانه‌های خسته‌تر گذشتم و رسیدم به کوچه مامان اینها.

بابا طبق معمول جلوی در تک و تنها نشسته بود. فقط اینبار یک ماسک بزرگ سفید هم روی صورتش بود. بامزه شده بود. من را که دید بلند شد و گفت قربون شکلت برم. بعد فاطی را صدا زد. گفت فاطی بیا دخترت اومده. رفتم تو و کله‌ام را از توی حیاط کردم توی اتاق و دنبال فاطی گشتم. اتاق مثل همیشه تاریک بود و دلمرده. فاطی توی آشپزخانه چادر به سر نشسته بود که من برسم. قدیم‌ها که کسی از فامیل می‌آمد دنبال ما بچه‌ها و ما را می‌برد خانه‌اش هم ما همینطوری ذوق‌زده و حاضرآماده از ساعت‌ها قبل می‌نشستیم منتظر. مامان خوراکی‌هایی که از چند روز قبل مشغول خریدنش برای ما بود را داد دستم و همینکه سوار شدند راه افتادیم. مامانم ساکت روی صندلی عقب نشسته بود و حرفی نمی‌زد. بیرون را نگاه می‌کرد و چشمم که از توی آینه بهش می‌افتاد قربون صدقه می‌رفت. می‌گفت قربون رانندگیت برم و به بابام تشر می‌زد که حواس بچه را پرت نکن.
 بابام گفت از شهرتون چه خبر. تهران را می‌گفت. گفتم دو سه روزی است که دارد باران می‌آید. حرف زدن از هوا همیشه راه نجاتی برای شکستن سکوت است. بابا گفت یک روز بیا بریم برات فرش بخرم. او هم می‌خواست سکوت را بشکند. گفتم نه نمی‌خوام. گفت پس خودم میرم برات می‌خرم. جیغ زدم که نه تو میری زشت می‌خری. برای اینکه ناراحتش نکرده باشم گفتم یک روز باهم برویم بازار بخریم. گفت مگه بلدی باید از کجا بخریم؟ گفتم آره باید بریم توی انبار.  فرش‌های قرمزرنگ ترکمن آمد جلوی چشمم و دالان‌های حیاط‌دار بازار فرش که پر از تخته‌‌های فرش بود و همیشه نور خوبی توی همه‌شان می‌افتاد. گفتم فرش ماشینی خوب نیست فرش دستباف خوبه. بابام گفت می‌دونی فرش دستباف چنده الان؟ گفتم سه چهار میلیون بیشتر نیست. در گیرودار حرف زدن از فرش بودیم که رسیدیم میدان آزادی. وقتی میدان آزادی را داشتیم دور می‌زدیم ساکت بودیم.

 به بابا گفتم یادت است اینجا عکس انداختیم؟ گفت آره. ولی به گمانم یادش نبود. یعنی چون خیلی با آزادی عکس انداخته بود نمی‌دانست من دقیقا کدام روز را می‌گویم. یکی از این عکاس‌هایی که عکس فوری می‌اندازند آمده بود جلو توی زل گرما. گرم بود ولی من نمی‌دانم چرا کاپشن تنم کرده بودم. چون شاید رنگش صورتی بود و  به چشم من پنج شش ساله خیلی قشنگ می‌آمد و دلم نمی‌آمد از تنم درش بیاورم. از آن سر دنیا آمده بودیم تهران. رفته بودیم کوچه برلن. از جلوی شمعدانی‌ها و آینه‌ها گذشته بودیم و من به نظرم کوچه برلن خیلی بالای شهر رسیده بود. 
بابا برایمان بستنی قیفی خریده بود. توی آن گرما بهمان خیلی چسبیده بود. یادم نیست ناهار چی خوردیم. سوار اتوبوس شده بودیم و آمده بودیم میدان آزادی. آزادی را طواف کرده بودیم و پدرم به عکاسی که جلو آمده بود اصرار کرده بود آزادی حتما توی عکس بیافتد. هربار که می‌بینم یکی دارد با آزادی سلفی می‌گیرند یا عکس می‌اندازند یاد آن روز می‌افتم.

 عکاس، عکسی گرفته بود و چون برج خیلی معلوم نبود بابام گفته بود عکس را دوباره بگیرد وگرنه پولش را نمی‌دهد. بابا بدخلاق بود و موهای مشکی‌ای داشت و هنوز سال‌ها مانده بود که پیری سراغش بیاید و باعث شود خلق و خوی نرم‌تری پیدا کند.  کتونی‌های من و خواهرم هم یادم است. کتونی‌های من سه تا چسب داشت و کتونی‌های خواهرم بندی بود. یک آدامس توت‌فرنگی هم توی دهنم بود که موقع عکس گرفتن گوشه لپم نگهش داشته بودم که دهنم توی عکس کج نیافتد.

 اینها را به بابا نگفتم چون فقط خودم اهمیتشان را می‌دانم. برای منی که اغلب روز توی کوچه‌ها ولو بودم آن روز مثل چشم باز کردن و مواجه شدن با دنیایی دیگر بود. شده بود که برویم خانه فامیل و از این اتوبوس پیاده شویم و برویم توی آن یکی ولی هیچ کدام آنها به اندازه آن روز بهم خوش نگذشته بود. پس خوش گذشتن این شکلی بود و نمی‌دانستم و تا سالها بعد هم در این بی‌خبری بودم که آن روز خوش گذشته یا من اینطوری فکر می‌کنم.

بابا گفت چه سوت و کوره. واقعا هم سوت و کور بود. حتی کسی دیگر وسط میدان نبود که با آزادی عکس بیاندازد. همه ساکت شدیم.  بابا گفت تا حالا توی برج رفتی؟ گفتم نه نرفتم. گفت من رفتم. مثل بچه‌ای با ذوق این را گفت. گفتم توش چه شکلیه؟ نشنید. گفت خیلی سال پیش. گفتم نه توش چه شکلیه؟ گفت آسانسور دارد تا بالا. قشنگه.

 از خیابان‌ها و کوچه‌های خلوت گذشتیم و فاطی یک کلمه هم حرف نزد. رسیدیم دم خانه. مامان و بابا به زحمت پله‌ها را آمدند بالا و بابا انگار که داغ دلش تازه شده باشد گفت خونه  مثلا گرفتید چقدر پله داره. من جلوتر رفتم ولی بعد پشیمان شدم و گذاشتم برسند تا باهم برویم بالا.
چایی‌ای خوردیم و بعد نوبت غذا شد. رشته‌ها را از وسط نصف نکرده بودم و همینجوری ریخته بودم توی آش. بابا گفت ماکارونی ریختی جای رشته؟ مامان دوباره تشر زد که از غذای بچه ایراد نگیر بخور بره. بابام سرش را انداخت پایین و خورد و دو هفته بعد درباره آشی که داشت امروز می‌خورد به خواهرم گفت که آشش خوشمزه بوده ولی پر سبزی.

 از آن غذاهایی شده بود که آدم وسط خوردنش حوصله‌اش سر می‌رود و می‌خواهد ول کند برود. هی ته ظرف را نگاه می‌کنی که ببینی کی تمام می‌شود.

غذا را خوردیم و چایی را آوردیم. تخمه شکستیم و توی سکوت میوه پوست کندیم. معلوم بود حوصله‌شان سر رفته. حوصله من از اینکه حرفی نداریم سررفته بود. فاطی چشم‌هایش از خواب قرمز شده بود و بابا هم بعد از اینکه چایی دوم را خوردند گفت برویم. معذب شده بودند پیش ما چون این اولین بار بعد از مدت‌ها بود که چهارتایی باهم بودیم و خواهر دیگرم نبود. گفتم من می‌رسانمتان. خیابان خیلی خلوت‌تر از صبح بود و حتی دیگر پرنده‌ها و گربه‌ها هم نبودند و من دلم از اینکه بهشان پیش ما خوش نگذشته داشت می‌ترکید. وقتی داشتیم میدان آزادی را دور می‌زدیم بابا گفت پس گفتی بالای برج رو ندیدی دیگه نه؟ گفتم نه. مامان گفت چندبار می‌پرسی و بعد اضافه کرد خیلی خوش گذشت، بعد چند وقت هوایی خوردیم.

یکشنبه، فروردین ۱۷

بس بگردید و بگردد روزگار

صبح رئیسم مسیج داد که کار خیلی مهمی باهام دارد. قبل از عید هم گفته بود که حتما باید در اولین فرصت جلسه بگذاریم. 
حرفی که باعث شد هر روز را تا آخر عید با استرس سرکنم که حتما می‌خواهند تعدیلم کنند.

چون تازه ساعت ۱۰ صبح اولین روز کاری بود پرسیدم اولین نفر می‌خواید با من حرف بزنید؟ گفت آره بهت که گفتم خیلی کار مهمی باهات دارم. پیش خودم گفتم بفرما این دیگر نشانه تعدیل است، وگرنه چه کاری با من کارمند دون‌پایه دارد.

به اجاره خانه فکر کردم. به خرج خانه فکر کردم. به شلواری که خریده بودم فکر کردم و خودم را بابت خریدنش شماتت کردم. توی این بی‌پولی؟ بفرما حالا تعدیلت می‌کنند حالت جا می‌آید. 
داشتم خودم را مواخذه می‌کردم و دلم می‌خواست از دست خودم سر به بیابان بگذارم. دوست داشتم زودتر جلسه را بگذارد و تمام بشود برود. البته این طور مواقع نه تنها تمام نمی‌شود بلکه بعد از شنیدن خبر، حالت وارد فاز جدیدی می‌شود. اگر تا قبل از شنیدن خبر بد داشتی به پیشوازش می‌رفتی حالا با شنیدنش خاک می‌ریزی روی سرت چون دیگر با آن در مواجه مستقیمی. مثل سیلی که از دور تماشایش ‌کنی و هی نزدیک و نزدیک شود و بعد از رویت بگذرد.

 از پشت میز بلند شدم رفتم توی اتاق و به سقف نگاه کردم، انگار که خدا روی سقف باشد. مثل من ترانه پانزده سال دارم زیر لب گفتم وقتی تو همه چی رو می‌دونی که من دیگه نباید بترسم، ولی باز می‌ترسم. پیش خودم فکر کردم که دست پیش را بگیرم و خودم بگویم که می‌خواهم استعفا بدهم. طاقت اینکه تعدیلم کنند را نداشتم. طاقت آن لحظه‌ای که انگار زیر پایت خالی می‌شود و عرق سرد می‌کنی و چیزی را از دست می‌دهی. طاقت آن لحظه‌ای که پشت سر هم برایت آرزوهای خیلی خوب می‌کنند درحالی که یک سطل گه را روی سرت خالی کرده‌اند را نداشتم.

چهار پنج ماه پیش یک روز ساعت دو یا سه ظهر بود که همین اتفاق برایم افتاد. پشت میزم نشسته بودم که مدیرم زنگ زد گفت بروم طبقه ششم. طبقه‌ای که اتاق مدیرعامل و اتاق جلسات آنجا بود. در آن لحظه به چی فکر می‌کردم؟ به اینکه چه کارم دارند. فکر کردم می‌خواهند درباره کارم حرف بزنند. شش ماهی بود که مدیرم عوض شده بود و هر روز یک بساطی برای اعصاب خوردیت درست می‌کرد. می‌فرستادت دنبال کارهای مختلف و بعد که آن کار را انجام می‌دادی می‌گفت من کی به شما گفتم همچین کاری را انجام بدی و هرچقدر می‌گفتی خودتان گفتید انقدر فضا را متشنج می‌کرد که همه حرف‌هایت یادت می‌رفت، گرمت می‌شد، نفس کم می‌آوردی و فقط دلت می‌خواست سریع‌تر از پیشش بروی. یکجور استیصال و درماندگی مطلق.

 این مدیر که با وجود چاقی‌اش داشت همه فرضیه‌ها درباره مهربان بودن آدم‌های چاق را زیر سوال می‌برد، هرکاری می‌کرد که پیروز میدان باشد. مدام دروغ می‌گفت، داد می‌زد و تحقیرت می‌کرد. ولی من با این وجود باز هم می‌خواستم آنجا بمانم، چون به پولش نیاز داشتم. حالا آن مدیر کجاست؟ اخراج شده. بعد از آنهمه رفتار بدی که با بقیه کرد اخراجش کردند. نام نیکو گر بماند ز آدمی, به کزو ماند سرای زرنگار.

آن روز و بعد از آن تماس رفتم توی اتاقی که پنجره‌اش رو به کوه بود. نشستم روبه روی مدیرعامل و او از تلاش‌‌های چهارساله‌ام تشکر کرد. گفته بود هرکاری از دستش بربیاید برایم انجام می‌دهد ولی دیگر نمی‌توانند به همکاری با من ادامه بدهند. اگر می‌خواستی کاری برایم بکنی که تعدیلم نمی‌کردی برادر جان. هیچی نگفتم فقط گفتم می‌شود دلیلش را بدانم. گفت با مشکلات مالی مواجه‌ایم. درحالی این را می‌گفت که حقوقش ده برابر من بود. نمی‌شود از حقوق خودتان قدری کم کنید و بگذارید من اینجا کار کنم؟

مدیرعامل به زمین خیره شده بود و مدیر جدید داشت حتما با دمش گردو می‌شکست که از شرم خلاص می‌شود و دیگر کسی نیست که باهاش مخالفت کند. می‌تواند به همه توهین کند و آنها هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده به رویش بخندند. بعد از چهارسالی که توی این شرکت کار کرده بودم داشتند در عرض پنج دقیقه اخراجم می‌کردند. انگار نه انگار که اصلا اتفاقی افتاده باشد. انگار نه انگار که اینهمه بهار و تابستان و پاییز و زمستان گذشته باشد و من آنجا جان کنده باشم. من را اخراج می‌کردند و ککشان هم نمی‌گزید و فقط منتظر بودند که سریع‌تر گورم را از آن اتاق گم کنم.

تمام زورم را جمع کردم که جلویشان گریه نکنم و برای اینکار زل زدم به کوه‌های پشت پنجره. چند لحظه‌ای همانجا روبه‌رویشان نشستم و بعد که همه معذب شدیم تشکر کردم و از اتاق آمدم بیرون. چی داشتم بگویم؟

توی راهرو گریه کردم. توی آسانسور گریه کردم. توی خیابان گریه کردم و مدام به این فکر کردم که چرا چیزی نگفتم. بعد از دو ماه مصاحبه رفتن و استرس کشیدن بالاخره کار پیدا کردم. رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند، چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند. 
همین کاری را پیدا کردم که حالا مدیرش می‌خواست حرف مهمی را باهام درمیان بگذارد و لابد بگوید که شرایط اقتصادی بد است و دیگر بهم نیازی ندارند.

 این مدیر هم حرفش را با تشکر از کارهایم شروع کرد. جایی خوانده‌ام وقتی می‌خواهید نیروها را اخراج کنید عصبانیشان نکنید. اول تشکر کنید و بعد بگویید لطفا دیگر تشریف نیاورید.
لحن مدیرم خیلی صمیمی بود. اگر بخواهی کسی را اخراج کنی که باهاش گرم نمی‌گیری. سوارت می‌شود و حالا بیا و درستش کن. گفت فکر نکن که من تلاش آدم‌ها را نمی‌بینم. می‌بینم که هرکس چی کار می‌کند. حتما بعدش می‌خواست بگوید من می‌بینم که شما هم کاری نمی‌کنید.

ولی این را نگفت. گفت این پتانسیل را در من دیده که بهم مسئولیت بیشتری بسپارد. اینکه بهم اعتماد دارد و می‌داند که از پسش برمی‌آیم. از پس چی؟ داشت خرم می‌کرد که کار سرم  بریزد ولی از آن حس تخمی تعدیل شدن که بهتر بود. به کارمند پشت میزنشینی ترفیع می‌داد(چه کلمه مزخرفی) و درباره حقوق بالاتر حرف می‌زد. یک کارمند مگر از خدا چه می‌خواهد؟

می‌خواستم بهش بگویم ۱۵ روز را با استرس گذراندم که بهم این را بگویید. می‌دانید به من چی گذشته توی این مدت؟ یعنی نمی‌خواهید اخراجم کنید؟ نمی‌توانستید زودتر بگید؟ و بعد اشک‌هایم را توی دلم پاک کنم ولی به جایش رفتم به سقف زل زدم و چشم‌هایم را مالیدم و به این فکر کردم که یعنی سال ۹۹ سال خوبی است؟

پ.ن: میم دارد پشت تلفن می‌گوید متن بلند را دیگر کسی نمی‌خواند و من یهو یاد اینجا می‌افتم. حتی اگر کسی هم نخواند باز میایم اینجا و می‌نویسم. اینجا برایم مثل چاه است.