شنبه، تیر ۱۳

با تو خوش بود و پیمونه می زد



تا حالا اثات کشی زیاد دیدم، چه اون زمان که با پدر و مادرم زندگی می کردیم و به خاطر ولع سیری ناپذیرشون برای عوض کردن خونه مجبور بودیم هر سال زندگی تو خونه های مختلف رو تجربه کنیم چه بعد که از اونها جدا شدیم و با تموم شدن قرار داد خونه ها باید اسباب اثاثیه رو جمع می کردیم و می رفتیم یه جای دیگه. "شاید خونه جدید بهتر باشه" این جمله ای بود که هروقت دلمون نمی خواست از یه جایی بلند بشیم و خونه خیلی به دلمون بود به هم می گفتیم که غم رفتن از جایی که یکسال یا چندسالی رو تو اونجا زندگی کرده بودیم رو برای هم کمتر کنیم.

دیروز به خونه جدید اثات کشی کردیم و هنوز غم دوری از ورشو  به قوت خودش باقیه.  شش سال رو توی خونه ورشو زندگی کردیم. انقدر خونه به دلی بوده که نخواستم با هیچ  کس و هیچ چیز به اندازه اونجا تنها باشم و حال بد و خوبم رو هیچ کس به اندازه در و دیوارای خونه ورشو ندیده. مثل اون زمان که با کسی خیلی راحتی و سفره دلت رو براش پهن می کنی و برات مهم نیست که راجع بهت چی فکر کنه. همون قدر نزدیک.

روزهایی که ازش دور بودم به تک تک جاهاش فکر کردم. توی ذهنم توش قدم زدم، رفتم تو بالکنش و کوچه خلوت پشت خونه رو نگاه کردم که پیچک ها از دیواراش بالا رفته. اون ساعت هایی که آدم  از خونه دوره و خیلی خسته س و دلش برای خونه تنگ میشه دیدم که چه جوری تو اتاقش سایه می افته و دلنشین و خواستنیش می کنه،  یا برعکس دیدم که چه جوری نور آفتاب تا نزدیکی های میز وسط اومده و همه جا رو روشن کرده و دلم خواسته روز تموم بشه و  زود برگردم بهش و وقتی برگشتم و چراغ رو تو تاریکی روشن کردم دیگه مهم نبوده در طول روز اون بیرون چه اتفاقی افتاده و همینکه اونجا بودم برام کافی بوده.

دیروز رفته بودیم آخرین اثاث های باقی مونده رو از توش برداریم. مرضی برامون آهنگ خداحافظ هایده رو می خوند و همینکه داشتم توی خونه خالی راه می رفتم همه اون روزهایی که خونه به لختی الانش نبود برام زنده شده بود. می دیدم که شبه، یه نسیم خنکی میاد و پرده رو تکون میده، یه سری از دوستامون رو دعوت کردیم اونجا و دارن حرف می زنن و می خندن. من دارم توی آشپزخونه برنج رو آبکش می کنم و نگرانم که خورشت خوب جا نیافتاده باشه.  یکی شروع میکنه "پوست شیر" ابی رو  خوندن و بقیه باهاش می خونن، یکی داره کوچه رو جارو میزنه و  صدای جاروش تا بالا میاد و صدا انقدر اوج می گیره که هرچیز دیگه ای رو می پوشونه. انقدر همه چی کامله که  دلت هیچ چیز دیگه ای نمی خواد و به نظرت هرچی پیش بیاد مهم نیست.

حالا اومدیم این خونه. گلدون ها رو مثل خونه ورشو چیدیدم کنار پنجره. جای خیلی زیادی هم اون بیرون توی بالکن برای گلدونای دیگه هست. یک چیزهایی رو باید درست کنیم، به قول مرضی درستشون کنیم و بعدا بدیمشون دست یکی دیگه. وقتی روی مبل بشینی آسمون برعکس خونه ورشو خیلی معلومه و اگر آفتابش که وسط های روز هجوم میاره تو خونه و نورش خیلی قویه رو فاکتور بگیری خونه خوبیه. خوبی خیلی بزرگترش اینکه که صبحا که بری نون می گیری از جلوی خونه ورشو رد میشی و به این فکر می کنی آدمای جدیدش یعنی به اندازه ما قدر خونه رو میدونن و توش به اندازه ما زندگی میکنن؟

جمعه، تیر ۵

گوشه ش نوشته تا ابد گرفتار



خیلی وقت است که برای کسی نامه ننوشته ام و از کسی هم نامه نگرفته ام. یک زمان برعکس، یک هفته یک بار می رفتم پست میدان ولیعصر، پاکت می خریدم و نامه های چند صفحه ایمان را می انداختم توی یکی از سه تا صندوق پستی که جلوی اداره  پست بود. همین که به جای ایمیل می توانستیم برای هم نامه بنویسیم خیلی خوب بود. انگار که ما مال این زمان و این روزها نبودیم،چون دوره  نامه هم به نظرم سر رسیده و دیگر کمتر کسی پیدا می شود که برای کسی نامه بنویسد.

 از توی اتوبس با چشم دنبال صندوق پست های زردرنگ می گشتم و به آدم هایی فکر می کردم که نامه نوشته اند و آورده اند انداخته اند توی یکی از آن صندوق پست ها که لابد خیلی هایشان بلااستفاده بودند و سال تا سال کسی پیدا نمی شد که تویشان نامه بیندازد و مامور پست هم وقتی هربار درشان را باز می کرد با صندوق خالی رو به رو می شد و به شانس خودش لعنت می فرستاد. حتما آدم هایی  بودند که همینجور بیکار نشسته بودند و کسی صدایشان می کرد یا زنگ خانه شان را می زد و می گفت نامه داری و ذوق مرگ می شدند. نامه می رسید به کسی آنور شهر یا یک شهر دیگر یا  آن سر دنیا و چشمش از کلماتی می گذشت که تو برایش روی کاغذ نوشته بودی،یک چیزی از وجود خودت. مثل آدمی که  وقتی یکی را خیلی دوست دارد چیزی برایش درست می کند.

چند روز پیش همینکه نشسته بودم و حوصله م سر رفته بود از نگهبانی برایم نامه آورند که رویش نوشته بود آذربایجان غربی-سلماس. بالافاصله یاد سیاوش صحنه افتادم که توی کنسرتی داشت برای آنهایی که آمده بودند کنسرتش توضیح می داد که ترانه آهنگی که می خواهد بخواند، بوسیله نامه بهش رسیده. آهنگ این بود که از اون سر دنیا باز نامه رسیده، چه عاشقونه عکسمو برام کشیده،گوشش نوشته تا ابد گرفتار،با آهنگ و ترانه هام تا صبح می مونه بیدار...

بعد نامه را باز کردم. از طرف پیرمرد 68 ساله ای که دبیر بازنشسته بود، نوشته شده بود. دستخطش به قول مامانم خرچنگ قورباغه بود. هر خط به سمت سراشیبی سوق پیدا کرده بود و بعید نبود اگر برگه را برگردانی کلمات از تویش سرازیر نشوند و نریزند پایین. البته برگدانم ولی کلمه ای پایین نریخت. نوشته بود پرده گوشش مشکل دارد و می خواهد عمل پیوند پرده گوش انجام بدهد و چندبار آمده تهران و چندتا بیمارستان هم رفته اما دکترها جوابش کرده اند. نوشته بود ناراحت و ناامید و مایوس شده. سه تا کلمه که به ترتیب بارش هی شدیدتر می شد را کنار هم گذاشته بود و اگر از کلمه تنها هم استفاده می کرد نورعلی نور می شد. می خواست بداند دکترها بهش راست گفته اند که به خاطر سنش ممکن است عمل پرده گوش جواب ندهد یا نه و خواسته بود با یک متخصص صحبت کنیم ببینیم چی می  گوید. زنگ زدم به  متخصص  و سن طرف را گفتم گفت درمان قطعی ندارد و فقط باید از سمعک استفاده کند بعد ما هم همین پیوند گوش درمان قطعی ندارد را تیتر کردیم در صورتی که تیتر صفحات دیگر همه خنثا بود راجع به اینکه بعد و قبل ورزش چی بخورید یا چطوری زندگی شادتری داشته باشید. یک تناقض خیلی زیادی موج می زد. پیرمرد می رفت روزنامه را می خرید و تا چشمش به تیتر می خورد حتما وا می رفت. باید چیز دیگری را تیتر می کردیم یا ما هم می رفتیم کنار دکترهایی  که باعث ناراحتی و ناامید و یاس اش می شدیم؟ برای کسی باز نامه می نوشت؟

شنبه، خرداد ۳۰

نخل هم داره؟

 
آقای پارسایی شریک آقای اردانی بنگاه محل گفت بریم خانوم؟ قرار بود مثل روز قبل برویم خانه ای را ببینیم. توی راه افتاده بودم به چه کنم که یکوقت حوصله آقای پارسایی سرنرود و باخودش نگوید دختره چه حوصله سر بر بود. در نتیجه از خانه ای که تویش نشسته ایم گفتم، از اینکه چقدر حیف می شود که از اینجا برویم، از خوبی های آقای مدنی،صاحب خانه مان گفتم و از اینکه شش سال است توی این خانه نشسته ایم و آقای پارسایی در تمام مدت چشم دوخته بود به زمین و به نشانه تایید سرتکان می داد انگار که فکرهای خودش را تایید کند. رسیدیم جلوی ساختمانی که زیرش مثل همین خانه ای که الان تویش ساکنیم، نانوایی داشت یعنی اگر می آمدیم همنیجا می شد گفت که بخت ما را با نانوایی ها گره زده اند. ولی معلوم نبود که مثل نانوایی خانه فعلی بهمان نان نصفه هم بدهد یا نه ،چون نانوایی برخلاف نانوایی خانه خودمان لواش می پخت و نصف کردن نان لواش طبعا خیلی سخت تر است.
 ساختمان مثل قبر نمایش سنگ سیاه بود و پنجره های رفلکس سبز داشت. تویش هم تنگ و تاریک بود و راه پله اش به اندازه ای بود که فقط یکنفر جا میشد و اگر دو نفر بودی هی باید مثل من و آقای پارسایی به هم تعارف می کردید که شما بفرمائید، نه شما بفرمائید که راه رو بلدید. پله ها نرده نداشتند و اگر مواظب نبودی ممکن بود پرت شوی پایین. یک لحظه هایی می دیدم که  دست آقای پارسایی را گرفته ام و از مرگ نجاتش می دهم و او به پاس فداکاریم دویست تومان از پول اجاره را با چک و چانه برایمان کم می کند. توی راه پله ها هم پر بود از پرچم یاحسین. وقتی داشتیم از جلوی یکی از درها رد میشدیم یکی داشت بلند می گفت آخ کمرم که میشد حدس زد به خاطر بلندکردن همین پرچم ها به این روز افتاده. جلوی یکی دیگر از واحدها پر کفش و دمپایی بود. و در کل همه فاکتورهایی را که می شود باهاش یکنفر را فراری داد، داشت. حواسم به آقای پارسایی بود که فاصله را باهاش رعایت کنم و یک وقت نخورم به پشتش که رسیدیم جلوی در.

کلید انداخت و رفتیم تو و همین که در را باز کرد بوی توالت که همان جلوی در بود خورد تو صورتمان. اگر این خانه را می گرفتیم در بیشتر مواقع برای اینکه در توالت را بتوانیم باز کنیم باید اول در واحد را باز می کردیم می رفتیم بیرون و بعد می رفتیم توی توالت و پشت سرمان دوتا در را می بستیم. زمین پرجای کفش بود، آشپزخانه یک متر در یک متر و سالن راهروی مستطیل شکل  درازی بود. آقای پارسائی گفت خانم من که گفتم نیایم، صدایش می لرزید انگار که بخواهم کتکش بزنم که چرا من را آوردی همچین جایی. بعد برای اینکه خودش را در مقابل کتک ها بیمه کند، به صاحبخانه بد و بیراه گفت. خانوم اینا یه مشت هولن. بهش میگم اینجا رو رنگ کن گفته رنگ کنم بدم دست مستاجر؟ پس چی؟ مستاجر مگه آدم نیست. بله که باید رنگ کنی. دندت نرم. داری ازش پول درمیاری و همین که اینها را می گفت من توی دلم می گفتم چقدر باشعور احسنت و وسایل خانه را می چیدم گوشه و کنار ببینم چجوری از آب درمی آید. بعد گفت کاریت نباشد فردا با هم می رویم یک خونه می بینیم که از اینجا خیلی بهتره. من می دونم سلیقه شما چه جوریه، سلیقه تون دستم اومده و آن موقع بود که کار چیدن وسایل را ول کردم و همان هایی را هم چیده بودم جمع کردم که فردا ببرم یک جای دیگر پهنش کنم.

حالا داشتیم حافظ را می رفتیم بالا. گفتم شما خانه را دیدید؟ گفت بله. گفتم چجوریه؟ این را چندبار تاحالا پرسیده ام و سر بحث خوب باز شده. آقای پارسایی یکدفعه وایساد و گفت مگه خودت نمی خوای ببینی؟ گفتم چرا، همنیجوری پرسیدم.

انگشتش را گرفت سمت سر حافظ و گفت اونجا رو می بینی؟ ساختمان آلومینیومی بود و برای اینکه خیلی خلاقیت به خرج بدهند در نمایش یک ردیف آلومینیوم طوسی و یک ردیف قرمز کار کرده بودند. می خواستم بزنم توی سر خودم که این بود؟ این با سلیقه ما جور درمیاد؟ ولی نگفتم چون شاید تویش بهتر از بیرونش بود و نباید امید را تا آخرین لحظه از دست داد. رسیده بودیم جلوی ساختمان. درهای کشویی سنسور دار داشت و اگر حواست نبود ممکن بود با بانکی جایی اشتباه بگیریش. چون  ساختمان های وزارت نفت و همه بانک ها اینجورین. چلوکبابی نوید هم برای اینکه بگوید خیلی شیک است درها جلویت باز می شود انگار که درها هم بخواهند ارادت خالصانه شان را نثارت کنند. توی لابی هم گلدون هایی با گلهای مصنوعی زرد و نارنجی گذاشته بودند که دیگر در کمتر ساختمانی پیدا می شود.  ساختمان هنوز نیمه کاره بود و قرار بود ما اولین ساکنینش باشیم. خود آقای پارسایی با افتخار گفت سه تاش رو تا حالا اجاره دادم و من داشتم فکر می کردم چی میشد به جای اینجا، خانه رو به روی خیابان را نشانم می داد که آجری‌ست و نخل بزرگ توی حیاطش از خیابان معلوم است و همینطور معلوم است که نخل را نصف شب با کامیونی آورده و آنجا کاشته اند و بعضی ها وقتی از کنارش رد می شوند می گویند مگه تو تهران نخل درمیاد؟

جمعه، اردیبهشت ۲۵

مرگ غم انگیز حسین آقا



مامان زنگ زد. به من نه به مرضی. گفت دیشب رفته خانه خاله هما و شب مانده. خاله هما، خاله مامان است که تنها زندگی می‌کند و مامان دیشب فهمیده 84 سالش است، نه اینکه همین دیشب فهمیده باشد اما به قطعیت رسیده که 84 سالش است.  یکی از برادرزاده‌های خاله هما که آنجا بوده بهش گفته. مامان می گفت من که همیشه می گفتم پونزده سال از من بزرگتره کسی باورش نمی‌شد. مامان داشت بلند حرف می زد، خیلی بلند. مرضی گوشی را با فاصله از گوشش نگه داشته بود. آره رفتم اونجا دیگه شب موندم. جات خالی از بیرون کباب گرفت. چطور موندی؟ تو که هیچ وقت نمی مونی؟دیگه موندم حالش بیچاره خیلی بد بود. تا طوریش نشده برید بهش سر بزنید.

دو سال بیشتراست که خانه خاله هما نرفته ایم. برای اینکه دم دمی ست، یک ساعت باهات خوب است یک ساعت دیگر بد. خاله هما کینه ای ترین آدمی ست که من توی زندگیم دیده ام. پارسال رفته بودیم عروسی. تک و تنها نشسته بود پشت یک میز آن وسط و هیچ کس جرات نمیکرد برود طرفش. با همه قهر بود. مامان هم که رفت طرفش گفت طرف من نیاها. مامان هم دست از پا آویزان تر آمده بود نشسته بود سرجایش در حالی که باید چشم غره های ما را هم تحمل میکرد که چرا رفته. انقدر رفت و آمد و تلفن کرد که خاله هما بالاخره باهاش خوب شد.

مامان میگفت خاله هما کیسه صفرایش را باید عمل کند ولی دکترها گفتند اگه عمل کند به خاطر سنش ممکن است به هوش نیاید.   حالا می خواد چی کار کنه؟ یکسال بیشتر است که  گوش های مامان سنگین شده، مرضی داشت داد می زد که بشنود. ولی مامان فکر کرده بود قطع شده و داشت شماره می گفت. صدای فشار دادن دکمه ها از پشت گوشی می آمد. مامان جان صدات میاد. الو الو؟ قطع شد. دوباره زنگ زد. گفت فهمیدی چی شده؟ مرضی گفت نه، چی؟ قبل از اینکه بگویم چی گفت باید این را اضافه کنم که تنها برادر خاله هما، دایی حسین، همین چند ماه پیش مرد.

حالا چی شده بود؟ یک روز یکی از پنج تا پسر دایی می رود دنبالش، سوار ماشینش می کند و می بردش که برایش وام بگیرد. می‌گوید وام را برای ماشین می خواهد و باید سند خانه هم همراهشان باشد. می روند محضر و یکسری برگه می گذارد جلوی دایی که امضا کند. دایی هم نمی پرسد که اینها چیست و چرا باید امضایشان کند و زحمت خواندن برگه ها را هم به خودش نمی دهد. اینها را مامان از قول یکی دیگر از پسرهای دایی تعریف می کرد. چندماه می گذرد و از سند خبری نمی شود. هرچی دایی زنگ می زند بازهم خبری نمی شود و پسره می گوید سند گرو بانک است و به همین زودی ها پسش می آورد. یک روز همین که دایی با زنش،زن دومش-بعد فوت زن اولش زن گرفته بود- داشتند قیمه می خوردند یکدفعه ترسی به جانش می افتد که نکند پسرش اصلا سند را پس نیاورد و خانه را بالا بکشد.  به یکی دیگر از پسرهایش زنگ می زند و پسره وکیل می گیرد و وکیل چند ساعت بعد تلفن می کند و می گوید کدام سند؟ سند که  اصلا به نام شما نیست که آزاد شود. پسر دایی سند خانه را به اسم خودش کرده. دایی وا می رود و سه روز بعد هم می میرد و یک هفته بعد از فوتش پسره می آید اسباب اثاثیه زن دایی را می ریزد بیرون و خانه را پنجاه میلیون کمتر از قیمت واقعی اش می فروشد یعنی قبلا فروخته بوده و اگر دایی هم نمی مرد اول همان ماه قرار بود که آواره کوچه و خیابان بشود. بقیه بچه ها می روند شکایت می کنند ولی می گویند کاریش نمی شود کرد و حسین آقا هم که مرده است.
مامان می گوید شنبه می رویم شیراز،جمعه بیایید ببینیمتون، ولی قبلش به پسر دایی می گوید ولدزنا.

یکشنبه، اردیبهشت ۶

وقتی پرده رو باد ببره



ماهی درست کرد و بعد رفتیم توی بالکن سیگار کشیدیم. وقتی اومدیم تو همه خونه رو بوی ماهی برداشته بود. انگار توی آکواریوم بودیم. آبکش کاهوها رو آورد و من اصرار کردم که کمکش کنم ولی گفت که خودش درست میکنه. زیر چشمهاش گود افتاده بود و به نظرم خیلی سیاه شده بود. برنج زعفرونی رو از توی پلوپز کشید توی دیس و همراهش ته دیگها رو که خیلی برشته و طلایی شده بودند. گفت ته دیگ بخوری یا خجالت و خندید. گفتم پای چشمت سیاه شده. گفت آره دیگه نمی تونم، خیلی خسته ام. منم گناهی ندارم که. منم خیلی بچه م، سنم پایینه. تا حالا اینجوری باهام حرف نزده بود. همه جا ساکت بود و باد پرده رو تکون میداد. گفت مامان بابام باهم قهرن. گذاشتن رفتن. مسئولیت همه چی افتاده گردن من. گفتم عوضش یاد می گیری. عوضش بزرگ میشی. مسئولیت پذیر میشی. ولی همه اینها رو داشتم می گفتم که آروم بشه و می دونستم اینکه هر روز بیاد خونه و مجبور باشه غذا درست کنه و از برادرش نگهداری کنه راه خوبی برای مسئولیت پذیر شدن نیست. نگاهم کرد و معلوم بود که خوشش نیومده. من هیچ وقت همدرد خوبی نیستم. همکاری دارم که شوهر و بچه داره. شوهرش همونجا کار میکنه و این براش از سلف غذا میگیره. آقا مرد چاقیه و بعدازظهرها حتما نون سنگک و پنیر می گیره که با بقیه  عصرونه بخورن و وقتی خانوم که زنشه باهاش حرف میزنه اصلا گوش نمیکنه یا یه طرف دیگه رو نگاه میکنه یا هی سرش رو تکون میده که یعنی عجله دارم زود بگو برم. خانم بیشتر وقتا سرش رو می ذاره روی میز و گریه میکنه. هردفعه که می بینم گریه میکنه ازش دور میشم و کارم رو به وقت دیگه ای موکول میکنم. چون نمی دونم باید چی بگم برای آروم کردنش. اینکه هی گریه کنی و مردم از گریه ت بترسن و ازت دور بشن به نظرم حق دارن. گریه قدرت عجیبی داره. مثلا اگر شما با یکی دعوا کنید و حق هم با شما نباشه ولی یدفعه بزنید زیر گریه همه حق رو به شما میدن. میگن ببین چی کار کرد که دیگه اشک طرف رو هم درآورد. بابای من بعضی وقت ها به مامانم میگه اشکم رو درآوردی خدا اشکت رو دربیاره.

 خانوم چندباری که کنارش نشستم خودش سر صحبت رو باهام باز کرد. گفت خیلی استرس داره و شبا دندوناش از شدت استرس می خورن به هم. گفت تمام تنم درد میکنه و منم هرچی می گفت می گفتم منم همینطورم. می گفتم که باهاش همدردی کرده باشم و فکر می کردم از اینکه بدونه یه نفر دیگه هم همه این چیزها رو داره آروم میشه. اینکه فکر کنی تو بدبختیا تنها نیستی شاید ذره ای از غمت کم کنه. گفت من خیلی افسرده ام. گفتم منم همین طور و چشمهاش برق زد و این به نظرم معجزه همدردیه که یه چیزی بگی که طرف چشمهاش برق بزنه. گفت تو چرا؟ از تو کیفش یه کتاب روانشناسی درآورد و یه صفحه رو باز کرد که تست روانشناسی داشت. سوال ها درباره این بود که قلبتون درد می گیره؟ گردنتون چه قدر در روز می گیره؟ خوب می خورید؟ آیا در جمع راحت معاشرت می کنید یا نه؟  راحت می خوابید؟ انگیزه برای زندگی دارید؟ امید چطور؟ به مرگ فکر می کنید؟ و یه سری سوال دیگه که مطمئنتون کنه شما افسرده اید یا بالعکس. امتیاز اون شده بود 73که نشون میداد خیلی افسرده س و امتیاز من شد  61که یعنی من هم افسرده ام اما نه به اندازه اون. گفت وضعیت تو از من بهتره ولی باید بری دکتر. شماره روانشناسی که میره پیشش رو بهم داد  و گفت حتما برو پیشش و چند دقیقه بعد که من رفتم پیشش خودش زنگ زده و وقت گرفته بود. بعد از اون هر وقت که می خوام حرف بزنم با یکی، می بینم دقیق میشه و بعضی وقت ها میگه این هم مثل من افسرده س که ناراحتم میکنه.

داشت تیغ های ماهی رو جدا می کرد که گفتم دیشب خواب دیدم باهم رفتیم مسافرت. خیلی خوب بود مثل اون شمالی که رفتیم بود، خیلی خوش گذشت و بعد با هم اون سفر شمالی که تو زمستون پیارسال رفته بودیم رو مرور کردیم. گفت یادته رفتیم کنار دریا دوتایی؟ گفتم آره. گفت چه قدر خوب بود. گفتم خیلی کاش برمی گشتیم به اون روزا. یه بار دیگه همه اونا اتفاق می افتاد. هیچی نگفت. یه کم به پرده نگاه کرد و برام ته دیگ کشید. یدفعه گفت ببین اون یه دوره ای بود که تموم شد. خیلی خوش گذشت، خیلی خوب بود ولی دیگه نیست دیگه هرچه قدر هم که مرورش کنیم برنمی گرده. آدمی نباش که زندگیش توی یه دوره متوقف میشه و جلو نمیره. بعد رفت توی آشپزخونه و ظرف غذاش رو برداشت و برای خودش برنج زعفرونی و ماهی ریخت که فردا ببره سرکار و من همونجا نشستم و به پرده نگاه کردم.

یکشنبه، فروردین ۳۰

Love is a losing game



دستم را دراز می کنم و گوشی را از روی میز برمی دارم و ساعت را نگاه می کنم. پنج و بیست دقیقه است اما بیرون خیلی تاریک است. یحیا پشتش به من است. خوش به حالش که انقدر راحت خوابیده برای اینکه من سر جمع شاید یک ساعت خوابم برده باشد. بهمن یک تشک بیشتر نداشت که بندازیم زیرمان. من به یحیا گفتم تو این را بنداز زیرت چون می ترسیدم نصف شب بلند شود غر بزند که جایش ناراحت است بعد هم رویم نشد بهش بگویم بگذار من روی تشک بخوابم. اینطوری شد که من پشتی های مبل را گذاشتم زیرم و حالا جایم یک پله از تشک یحیا بلندتراست. یحیا خرناس می کشد و برمی گردد سمتم ولی چشمهایش را باز نمی کند. منتظرم خرو پف کند تا تکانش بدهم. خودش بهم گفته هروقت خرو پف کردم بیدارم کن. ولی خبری نمی شود. دستش را می گذارد روی سینه ام. من نمی توانم وقتی دست یکی رویم است بخوابم. دست یحیا هم سنگین است. ولی نمی توانم دستش را پس بزنم یا دستش را بگذارم بغلش ممکن است ناراحت شود و دیگر هیچ وقت دستش را جاییم نگذارد.  چند ساعت پیش خانه سروناز اینها بودیم. مهمانی بود. برعکس همیشه شلوغ و پلوغ نبود ولی برعکس همیشه خیلی خوش گذشت. دونفر آمده بودند و یکی شان تنبک می زد و یکی شان سه تار. من هم وسط هایش که گرم شدم رفتم تنبک را گرفتم. چی زدم؟ بلد که نبودم سندی می خواندند، حلیمه، یحیا داد می زد آ مرسی مرسی مرسی. همه روده بر شده بودند و من خیلی کیف کرده بودم که همه بهش می خندند. مثل مادری بودم که بچه اش شیرین کاری می‌کند و همه قربان صدقه اش می روند. بده یکی دیگه بزنه تو برو برقص. یحیا آمد در گوشم این را گفت. من تنبک را دادم یکی دیگر بزند و رفتم وسط بابا کرم رقصیدم. همه ش چشمم دنبال یحیا بود ببینم نگاهم می کند یا نه. هی چرخ زدم که پیدایش کنم توی اشپزخانه بغل بهمن ایستاده بود و داشتند حرف می زدند. می خواستم بروم بنشینم که سروناز آمد که باهم برقصیم. یک چرخ که زدم نگاه یحیا افتاد بهم بعد یک چرخ دیگر زدم و دیدم دارد نگاهم می کند. از اینکه نگاهم می کرد خیلی کیف کردم. بعدش که رقص تمام شد یحیا از توی آشپزخانه آمد بوسیدم و من به بقیه نگاه کردم که ببینم دیدند یا نه. همه سرشان پایین بود. 

یحیا در گوشم می گوید تو قلب منی و سرش را می گذارد روی سینه ام. اولش فکر می کنم دارم خواب می بینم چون من هر وقت بغل یحیا می خوابم خوابش را می بینم. خوابم همان چیزهاییست که از سر شب اتفاق افتاده، مو به مو. برای همین فکر می کنم که دارم خواب می بینم و یادم نمی آید دیشب سرش را گذاشته باشد روی سینه ام. خیلی کم پیش می آید که وقتی کنار هم خوابیم خودش  را بچسباند بهم. همیشه آن سر تخت می خوابد و من این سر. همیشه این منم که می روم و از پشت بغلش می کنم. خیلی دوست دارم که بخوابد و من از پشت بغلش کنم، فکر می کنم کلش مال من است. سرش هم مثل دستهایش خیلی سنگین است ولی من نمی توانم بگویم سرش را بردارد فقط سرش را یک کم جابه جا می کنم و سینه م را از زیر سرش می کشم بیرون. 
قرار است ساعت دوازده بهمن و یحیا بروند بوشهر. من هم دلم می خواست باهاشان بروم ولی پول نداشتم. هفتصد تومان پول تورشان شده. تازه اگر هم پول داشتم معلوم نبود من را ببرد چون دو هفته پیش که برنامه این سفر را ریختند قرار بود برود که همه چیز را فراموش کند. گفتم چه پول هایی برای فراموشی میدی. گفته بود این تازه اولشه.  چند ساعت دیگر می روند و جلوی دریا می ایستد و آن همه قشنگی را می بیند ولی یک بار هم نمی گوید کاش غزال هم اینجا بود و اینهمه قشنگی را می دید. یحیا هرجا برود همه چیز را می گذارد پشت سرش و فقط همان چیزی را که جلویش است می بیند، دریا. 
سر نفت باهم قرار گذاشتیم. قرار بود باهم حرف بزنیم. یک عالمه حرف آماده کرده بودم که بزنم ولی حالا که داشتم می رسیدم همه‌ش یادم رفته بود. قلبم تندتند می زد و دلم می خواست برسم و حرف بزنیم ببینم آخرش چی می شود. قضیه برمی گردد به دو هفته قبل. صبح یک روزی از خواب بیدار شده بودم. شب قبلش مهمانی بودیم. مهمانی خداحافظی بود. ترم تمام شده بود. قرار بود یکی بیاید راجع به طرح هایمان نظر بدهد. ولی دیر رسیده بود و چون یک صندلی کنار ما خالی بود آمده بود نشسته بود کنار ما. من چندبار دیده بودمش. دوست پسر یکی از دوست هایمان بود. دنبال این بود که یک کارو کاسبی ای راه بیاندازد که پول حسابی تویش باشد. خیلی ایده های بکری هم داشت. مثلا یکی از ایده هایش این بود که بروند شهرهای جنوبی و میوه های آنجا را بیاورند تهران و توی فروشگاه ها بفروشند و میلیاردر شوند. آن شب می توانستیم درباره ایده هایش حرف بزنیم ولی نمی دانم چی شد که بحث رسیده بود به رابطه من و یحیا و اینکه چه طور باهم آشنا شدیم. من گفتم یحیا را توی مهمانی دیدم بعد هم توی کتابفروشی یکی از دوست هایمان بعد هم توی خیابان آن موقعی که روحانی رئیس جمهور شد و مردم ریخته بودند توی خیابان یحیا را دیدم و با هم قرار گذاشتیم و دوست شدیم. بعد انگار که بخواهم باهاش رازی را درمیان بگذارم سرم را به گوشش نزدیک کرده بودم و گفته بودم با یحیا بودن خیلی رنج دارد. وقتی بیشتر مهمان ها رفته بودند و چندتایی بی حال و مست روی کاناپه ولو شده بودند و ظرف غذاهای روی میز خالی شده بود ،دستم را گذاشته بودم روی پای یحیا ولی او دستم را از روی پایش برداشته بود. گفتم چرا همچین می کنی ؟ گفت نکن دیگه نکن جلوی مردم زشته. بعد هم تا آخر که بیاییم بیرون حرف نزده بودیم. آمده بودیم بیرون و ماشین یحیا روشن نشده بود. این بدبیاری من بود نه یحیا. وقتی ماشین یحیا خراب بشود دیگر تمام است، از همه آدم و عالم بیزار می شود و هرکی طرفش باشد را مقصر می داند. فکر می کند شما و ماشینی که روشن نمی شود هر دو بدبختی های زندگیش هستید. چندبار سوییچ را چرخانده بود و ماشین روشن نشده بود. بعد آمده بود پایین و کنار جدول نشسته بود. سرش را گرفته بود توی دست هایش. می توانستیم برویم بالا و همانجا بمانیم ولی به جایش دوتا ماشین گرفتیم و هرکی رفت خانه اش. فردایش قرار بود باهم باز برویم مهمانی. مهمانی زیاد می رفتیم از این مهمانی به آن مهمانی. همه شان دوست یحیا بودند. می رفتیم مهمانی و یحیا با دوست هایش معاشرت می کرد و من می نشستم و به آدم ها نگاه می کردم. می دیدم که کی می خواهد مخ کی را بزند یا کی با کی می رود توی اتاق و دیگر درنمی آید. بعد که می آمدیم بیرون می پرسید خب تعریف کن ببینم چی دیدی. من خوشم می آمد. از اینکه درباره آدم ها حرف می زدیم و من چیزهایی که دستگیرم شده بود را بهش می گفتم خوشم می امد. فکر می کردم عقل کلم که آن چیزها را من دیده ام و نه کس دیگری. صبح بلند شده بودم و آمده بودم توی هال. خانه به هم ریخته بود. ظرف ها توی سینک بود و چند روزی می شد که همانجور مانده بود. هوا بیرون آفتاب بود برعکس روزهای قبل. قرار بود بروم کفش بخرم. برای مهمانی بعدازظهر، چون کفش نداشتم که با پیراهن مشکی بپوشم.  اول خانه را تمیز می کردم،  بعد می رفتم خیابان مفتح که از آن مغازه که کفش های تابستانی دارد ورنی بخرم. ولی با خودم فکر کرده بودم اول ایمیلم را چک کنم. ایمیلم را باز کردم. یک ایمیل از یحیا. چراغش هم آن بغل سبز بود. نوشته بود  بعدازظهر نمی آید که برویم مهمانی و روزهای دیگر هم، هم را نمی بینیم و دیگر اصلا قرار نیست هم را ببینیم. سربسته به حرفی که دیشب به دوسپسر دوستمان گفته بودم اشاره کرده بود. گفته بود حرفی که زدم مثل حرفی بود که سال ها توی گلویم مانده بوده و دیشب زده بودمش. گفته بود دیگر نمی خواهد من را ببیند و من را حتا دوست معمولیش هم نمی داند و اگر زنگ بزنم سیمکارتش را عوض می کند. یک کم نشسته بودم . برخلاف همیشه نزده بودم زیر گریه یا بالافاصله بهش زنگ نزده بودم و التماس نکرده بودم که این کار را نکند و بیاید که باهم حرف بزنیم این کار را چند روز بعدش می کردم. زنگ می زدم یحیا و می گفتم بیا حرف بزنیم .آن موقع  بلند شده و خانه را تمیز کرده بودم. گلیم ها را جمع کرده و با دستمال افتاده بودم به جان سرامیک ها. انگار داشتم دق دلیم را سرشان خالی می کردم.
دست یحیا را می گیرم. بغلم می کند. می گوید تازه چهار روز است که هم را ندیدیم. چند روز باید بگذرد که آدم یکی را دیگر دوست نداشته باشد ؟چند روز باید بگذرد که آدم صدایش یادش برود؟ دیگر بویش یادش برود و نفهمی که چه‌جوری می خندید. محال است خنده یحیا یادم برود. وقتی می خندد دندان هایش می افتد بیرون. دندان هایش خیلی مرتب و سفید است . خودش می گوید تازه ارتودنسی هم نکرده و دندان های خودش است. به خیالش آنهایی که دندان های مرتبی دارند همه ارتودنسی کرده اند. دستش را می گیرم. دستش خیلی گرم است. نمی دانم چی باید بگویم یک ذره از حرف هایی که آماده کرده بودم یادم نمی اید. خیابان شلوغ است. یحیا می گوید ماشینش را همانجا ول کرده و تا الان سراغش نرفته. من مثل دیوانه ها شروع می کنم به التماس کردن. می گویم چرا می خواهی این کار را بکنی؟ رابطه ما که خوب است. رابطه ما از خیلی از این ادم ها بهتر است. مگر چندبار دعوا کردیم؟ اصلا مگر من چی گفتم که اینجوری می کنی؟ یحیا می گوید نمی شود. هی پشت سرهم می گوید نمی شود. رسیده ایم سر میرداماد. می گوید می خواهد برود. می خواهد ازدواج کند. می خواهد آزاد باشد. می گویم خب آزاد باش با هرکی دلت می خواهد باش ولی اینجوری نکن. اینجوری من را ول نکن. من حالم بد می شود. می گوید هرکس دیگری هم ممکن بود این کار را بکند. این اساس هر رابطه ای ست ممکن بود الان من جای تو باشم. جای من؟ چه خوب یحیا جان که جای من نیستی و نمی دانی که قلبم دارد از کار می افتد. چه خوب که تنت مثل من گر نمی گیرد و مجبور نیستی همه انرژیت را یکجا مصرف کنی،اینهمه استرس حتما تو را از پا در می آورد. ممکن بود بیافتی زمین چون دیگر نای بلند شدن نداشتی.

دارم بالا می آوردم برای اینکه هرچی می گویم یحیا حرف خودش را می زند. حتما او هم مثل من خودش را آماده کرده که اینها را بگوید. ولی یک لحظه هم مهلت نمی دهد که نفسی تازه کنم. مثل کسی‌ام که توی میدان جنگ است و حریف تیرها را پشت هم می اندازد و اتفاقا همه به  قلبش اثابت می کنند ولی نمی میرد. همین طوری زجرکش می شود. انقدر تیر می خورد تا خودش بی خیال شود  و با همان تن زخمی بدود پشت بیشه ها و سر آخرغمگین تسلیم شود.

حالا دیگر کار را دارم خراب تر و خراب تر می کنم. حالا دستش را گرفته ام و نمی گذارم برود. می خواهد با اسفندیار برود پیش دوست هایشان. اسفندیار یکی از دوست های صمیمی یحیا بعد از بهمن است. اسفندیار توی یک شرکت کار می کند و کار و کاسبیش حسابی سکه است. یحیا همیشه اسفندیار را به عنوان یک آدم موفق معرفی می کند. می گوید برای مثال اسفندیار دیگر از زندگی چی می خواهد؟ همه چیز دارد. می گوید دستم را ول کن. مثل بچه هاست. من هم مثل مادری هستم که فکر می کند اگر دست بچه را ول کند می رود یک کاری دست خودش می دهد. گریه می کنم. می دانم که یحیا الان می گوید سعی نکن کارت را با گریه راه بیندازی. یک، دو، سه " سعی نکن کارت را با گریه راه بیندازی" ولی من آمده ام که نبازم پس هرکاری می کنم. اگر لازم باشد شاید خودم را بندازم جلوی بی آرتی ها که ببینم بالاخره دلش به حالم می سوزد یا نه. چرا از من متنفر است؟ چی باعث شده که انقدر از من متنفر باشد؟ مگر من کسی نیستم که نقطه روشن زندگی یحیا توی پنج سال گذشته بوده ام؟ مگر من نبودم که همه چیز را به قبل و بعد خودم تقسیم کردم؟ کم کم دارم شک می کنم که شاید یحیا هیچ وقت این حرف ها را به من نزده و یکی دیگر بوده. حالا کاملا نامید شده ام. تنم عرق کرده و دهانم خشک شده. مطمئنم یک چکه آب هم توی بدنم نمانده. می خواهم گریه کنم اما مطمئنم اشکی پایین نمی اید. دستم را شل می کنم که بتواند  دستش را دربیآورد.  یحیا را می بینم که توی جمعیت گم می شود و بعد قاطی آدم هایی که توی صف تاکسی ایستاده اند. برمی گردد ولی من را نمی بیند، شب ها چشم هایش تار می بیند.