چهارشنبه، فروردین ۲۵

سبد سبد گلای تازه تنت

هوا آفتابیه. با خواهر وسطی نشستیم رو پله‌های حیاط و بابام اونطرف تر نشسته رو زمین داره ناخونای پاشو می گیره . خواهر بزرگم داره دوربین رو تنظیم میکنه که ازمون عکس بگیره. موهام رو چند دقیقه پیش بافته و با کش هایی که سرشون کفشدوزک داره بستتشون . من سیزده سالمه و خواهر وسطی هیجده سالشه و خواهر بزرگم 21 ساله س. موهای بابام مثل حالا و مثل برف یکدست سفید نیست و گوشاش هنوز خوب می شنوه،همین طور گوش های مامانم که داره تو آشپزخونه قیمه میپزه.  

 خونمون رو تازه عوض کردیم و اومدیم این خونه که خیلی بزرگ نیست ولی مال خودمونه. توی عکسی که یه هفته بعد چاپ شده من و خواهرم سرامونو چسبوندیم به هم و چند دقیقه بعدش بابام که عکس خیلی دوست داره میاد و به ما ملحق میشه و عکس سه نفره می گیریم. این عکس بعد از 16 سال رو یخچال خونه خواهرم چسبونده شده و هرکی میاد چنددقیقه ای جلوش وایمیسته و با قیافه الانمون مقایسه اش میکنه. عکس از زاویه دیگه ای هم گرفته شده که توی خونه ما و بین بقیه عکس هاست و جزو جاذبه های خونمونه.

بعد از عکاسی میریم تو. مامانم غذا رو حاضر کرده،سر غذا کسی با کسی حرفی نمیزنه و هرکی سرش تو بشقاب خودشه. مامانم عقب تر از ما نشسته. بهش میگم بیا جلو چرا رفتی اون عقب؟میگه شما بخورید. برنج ها رو ریخته برای ما و ته دیگ ها رو خودش کشیده. این همون احساسیه که من تا یکسال پیش داشتم که بخوای اینطوری در حق بقیه فداکاری کنی و اینطوری حضورت به چشم بیاد. بعداز غذا همه باهم زیر کولر ولو میشیم. باد خنکی میخوره به صورتم و از  زیر چشم به بقیه که تو خواب عمیقی اند نگاه میکنم. انقدر تو خواب عمیقی اند که انگار اصلا بیدار نبودند و این ما نبودیم که تا چند دقیقه قبل نشسته بودیم رو پله ها.
 می دونم که دیگه خیلی چیزا برگشت نداره و نمیشه برگردونشون به عقب ولی با اینکه توی این روز اتفاق خاصی نیفتاده یکی از چیزای پررنگ و زنده ذهن منه. 16 سال بعد من دارم برای خواهر وسطی غذا درست میکنم که ببرم خونه ش و بچه هاش رو چند ساعت نگه دارم تا اون بتونه بخوابه. کرفس ها رو گذاشتم سرخ بشه و قابلمه سوپ رو که حسابی ته گرفته گذاشتم زیر شیر آب که خیس بخوره. ته چین رو گذاشتم دم بکشه و دلم برای خواهرم که نشسته بودیم روی پله و سرامون رو چسبونده بودیم به هم تنگ شده. چند وقت پیش داشتیم با همسایه مون راه میرفتیم گفت این راهی که اومدیم رو دیدی؟ دیگه هیچ وقت برنمی گردیم عقب. دیگه هیچی برنمیگرده عقب پس قبلا رو ول کن ولی گذشته تو ذهن من خیلی عزیزه ،اتفاقات گذشته تو ذهنم یه شکل دیگه است و توی بهترین جای ذهنم نشستن. همه اش حسرت اون لحظه هایی رو میخورم که تموم شد و جاش رو داد به یه چیز دیگه. حسرت صورت داغ خواهرم زیر آفتاب وقتی چسبونده بودش به صورتم و انقدر غرق زندگی نشده بود.

جمعه، فروردین ۶

ایشالا درست میشه


مامانم فرش آشپزخونه رو نصفه تا کرد و به بابام گفت اَفَ بیا ببین این لوله چشه آب میده فرش رو خیس کرده. بابام که تو تلویزیون نگاه کردنش اخلال ایجاد شده بود گفت اهههه باز چی ریختی لوله گرفته؟ مامانم راه میرفت و به لوله کشی که هفته پیشش اومده بود و نود تومان ازشون گرفته و لوله رو خوب جا ننداخته بود،می گفت درد گرفته،نخوری ایشالا. رو به بابام گفت چقدر بهت گفتم لوله‌کش آشنا بیار، گوش نمی کنی که، میری از اون سر تپه لوله کش میاری همین میشه. بابام بی اعتنا، سرش رو کرده بود توی سینک و اگه شکم چاقش توی کابینت ظرفشویی جا میشد شاید میرفت تو و همونجا می نشست. یه کم نگاه کرد و گفت شلنگ بلند میخواد این. مامانم گفت بلند شو تو بلد نیستی، بزار امیر بیاد ببینه چشه. نیم ساعت بعد امیر می اومد و حرف بابام رو می زد "شلنگ بلند میخواد" و مامانم می گفت قربون سرت برم که انقدر واردی و وقتی بابام می گفت دیدی گفتم؟ مامانم می گفت برو بشین فیلمتو نگاه کن. مامان و بابام دستمال ها رو یکی یکی می گذاشتن روی زمین و آبایی که دستمال به خودش گرفته بود رو می چلوندن تو سینک و بعد می بردن می انداختن تو حموم و از اینکه لااقل اون همه دستمال تو خونه دارن خوشحال بودن چون مامانم هر ده دقیقه یه بار به بابام می گفت دیدی گفتی بنداز دور به درد خورد؟ و ما همونطور که اینور مث مهمونا نشسته بودیم و داشتیم نگاهشون می کردیم به سرمون زده بود که تلویزیون رو روشن کنیم و هر چی سعی کرده بودیم بزنیم ماهواره نتونسته بودیم و هرچی دکمه ها رو فشار دادیم اثر نکرد. مجریای تلویزیون من و تو که تا چند دقیقه قبل به اون قشنگی می رقصیدن، جاشون رو داده بودن به تصویرای سیاه و سفید و برفکی،انگار که اصلا از اول نبودن و اصلا نیومده بودن وسط برقصن.

بابام تو چارچوب در آشپزخونه وایساد و به ما که داشتیم مثل دیوونه ها می خندیدیم و می گفتیم تلویزیون خراب شد مات نگاه میکرد. انگار باورش نمی شد که بعد سه ساعت جون کندن زیر سینک ظرفشویی یه بدبختی دیگه هم سراغش اومده. با صدای گرفته گفت چی کار کردین و کنترل رو از دستمون کشید. مرضی گفت الان راضی میاد درست میکنه، ولی بابام نشنید یا ترجیح داد که نشنوه،گفت خودم الان یواش یواش درست میکنمش، همونطور که صبح ها میگه خودم یواش یواش میرم نون می گیرم میام. افتاد به جون دکمه های روی کنترل و هی از اون کانال زد اون یکی کانال ولی فرقی دیگه نمی کرد همه جا برفکی شده بود . برگشت ما رو نگاه کرد که دیگه نمی خندیدیم.  با بغض گفت خرابش کردید و این رو جوری گفت که معلوم نبود سوالی پرسیده یا نه. مثل گروه تواشیح گفتیم راضی الان میاد درستش میکنه که یهو یه صدایی از تلویزیون دراومد . تلویزیون رفته بود رو رادیو  و یه لحظه برق خوشحالی از چشمای بابام زده بود بیرون، ولی چند دقیقه بعد که هیچ تصویری نمی اومد و فقط صدا بود،بابام دستگیرش میشد که تلویزیون رفته رو رادیو و دوباره بغض میکرد. کنترل رو پرت کرد یه ور گفت اینم خراب شد. انگار دیگه می خواست بشینه منتظر که ببینه بعدش نوبت چیه که خراب بشه و ما هی زیر گوشش برای اینکه دلداریش بدیم می گفتیم الان راضی میاد درستش میکنه. چرا؟ چون تلویزیون راضی اینا هم مثل مال بابام ایناست و به چم و خم کار وارده برعکس ما که تلویزیون نداریم تو خونمون ،چون سال هایی که تلویزیون نگاه کردیم انقدر زیاد بوده که برای هفت پشتمون بسه.

همینکه صدای زنگ در اومد خوشحالی از چشمای بابام زد بیرون،می خواست بدوئه و در رو باز کنه ولی همنیکه که خواست پاشه وزنش اومد دستش و فهمید که نمی تونه، اشاره کرد که در روز باز کنیم. راضی اومد و با فشار اولین دکمه روی کنترل، تلویزیون رو درست کرد و بابام نفس راحتی کشید انگار دیگه می تونست سرشو با خیال راحت بزاره زمین و بره ولی بعد با صدای جیغ مامانم که گفت اَفَ بلند شو دستمال بیار بده امیرجان، دوباره به خودش اومد. امیرجان بغل سینک نشسته بود و مثل چند دقیقه پیش بابام شکم چاقش رو کرده بود توی ظرفشویی و نصف شکمش بیرون مونده بود. گفت شلنگ بلند میخواد و مامانم رو به بابام گفت بلند شو برو شلنگ بلند بخر. بابام گفت الان که جایی باز نیست و همینکه امیر گفت خودم میرم میگیرم نفس راحتی کشید و مامانم به بابام چشم غره رفت. مامانم گفت ببخشید امیرجان، قد لوله‌کشه هم خیلی بلند بود نمی دونم چرا همچین کرد و شاید این رو به این خاطر گفت که از یه قد بلند انتظار نمیره کار خراب کن هم باشه یا شاید چون خانواده ما قدشون همه کوتاهه مامانم قد بلندا رو از دنیای دیگه ای می دونه.

امیر رفت شلنگ بگیره و بابامم رفت واسه آبگوشت ظهر نون لواش بگیره،همینکه پاشو از در گذاشت بیرون مامانم از پشت پنجره بیرون رو نگاه کرد، هی گردن کشید ببینه در حیاط بسته شد یا نه،بعد اومد نزدیک، همونطوری که هی به پشت سرش نگاه میکرد گفت یه چیزی بگم به آقاتون نمی گید ؟ گفتیم نه. گفت جون من نگیدا،دوباره به صورت تواشیح گفتیم نه. گفت تو رو خدا نگیدا دعوا میکنه باهام. گفت هیچی میخواد بره عید دیدنی بعدازظهر به بچه های آقا رضا عیدی بده. مرضی گفت دروغ نگو حرفت رو عوض کردی. گفت نگیدا. آقات ده تومن قرعه کشی برنده شده گفته به بچه ها نگو ازم می گیرنش. همنیکه این رو گفت سه تایی وا رفتیم و از دورش پراکنده شدیم. یه لحظه قیافه بابام اومد جلوی چشمم که دو ساعت پیش داشت میگفت امسال عیدم هیچی نتونستم برای خودم بخرم. چند دقیقه ای رو سرگرم این بودیم که هی به هم بگیم ما کی از  بابا پول گرفتیم که این بار بخوایم بگیریم که امیر زنگ زد گفت همه جا بسته بوده شلنگ پیدا نکرده. راضی گفت فهمیدی چی شده؟ بابا قرعه کشی برنده شده و امیر گفت نه بابا پس چرا هیچی نگفت؟ بابام اون موقع داشت بی خبر از همه جا تو کوچه ها راه میرفت و صدای نفس هاش کوچه رو پر کرده بود و چند دقیقه بعد که می اومد همه داشتن چپ چپ نگاش میکردن و امیر یواش می گفت رفته بودی بانک انقدر طول کشید؟ و بقیه می خندیدن و بابام که نمی شنید هی لبخند میزد که یه دفعه مرضی گفت مامانو ببین چه آدم خراب کنیه.

شنبه، دی ۱۹

مثل خیلی های دیگه


بعد مدت ها می خوام کارم رو عوض کنم، چونکه دخلم کفاف خرجم رو نمیده، نه اینکه آدم ولخرجی باشم ولی چون بیشتر روزای ماه بی پولم وقتی پول دستم می یاد، نمی ذارم چیزی تو دلم بمونه،در نتیجه پنج روز پول دارم و بقیه روزای ماه دارم صرفه جویی میکنم که پولم تا آخر ماه برسه  که در بیشتر مواقع هم ناکام می مونم ،باید دستم رو جلوی هرکس و ناکسی دراز کنم که تقریبا هر ماه هم این اتفاق می افته و تنها چیزی که تو زندگی نمی گیرم درس عبرته.
به علاوه خیلی ساله که دارم کاری که الان دارم رو انجام میدم و از اینکه فکر کنم افتادم رو دور کارمندی و یک روز به خودم بیام و ببینم که دو دستی یه چیزی رو چسبیده م و نمی تونم ولش کنم می ترسم. باز از همه اینها گذشته احساس می کنم فرصتم داره از دست میره و باید کارهای دیگر رو هم تجربه کنم و  یکجا راکد نمونم، دور و وریام رو نگاه می کنم، می بینم هر کدوم کلی درآمد دارن و من هنوز دارم همون کارای قبلی رو میکنم و هر ماه دستم رو به سوی آسمون دراز می کنم که پولم تموم نشه.

روزمه ام رو برای یکی دو جا فرستادم و بعد از چند وقت یکی شون به رزومه ام جواب داد و وقت مصاحبه گذاشت. این روزا پول تو اپلیکیشن و استارت آپه ولی اولین چیزی که به ذهنم رسید،این بود که من هم لابد از این به بعد همه فکر و ذکرم می شه این چیزا و نوع حرف زدنم هم حتما تغییر می کنه. شما که غریبه نیسیتد، ولی  دوست صمیمیم و خواهرم از وقتی رفته ان توی این کار حرف زدنشون تغییر کرده. چند کلمه فارسی حرف می زنن و بعد همه اش  از کارشون چیزایی می گن که هیچ   ازشون سردرنمی آرم. بنابراین اگر می رفتم توی این کار بالاخره حرفی داشتم که حداقل با اونها بزنم.

جایی که برای مصاحبه باید می رفتم پونک بود. با دیدن آدرس پرت شدم توی خیابونهای  پهن، یه جایی اون سر شهر که باید از یک عالمه اتوبان می گذشتی تا می رسیدی بهش. تصور من از پونک و کلا غرب و شرق تهران اینه.

 ساعت 12 قرار مصاحبه داشتم ولی تازگی ها  استرس باعث می شه که هر وقت قراری دارم دو سه ساعت زودتر از خونه بیرون بزنم و نتیجه اش همیشه آوارگی و سرگردونی توی خیابونهاست. روز مصاحبه هم چون خاطره بدی از ترافیکای اون نقطه شهر دارم و چند بار توی ترافیک گیر کردم، دو ساعت زودتر از خونه بیرون زدم. ولی از بخت بد و برعکس تموم اون روزای پرترافیک، خبری از قطار ماشین ها نبود ،آسمون آبی و خیابونا خیلی خلوت بودن و چراغا هم خیلی زود سبز می شدن. حتما من تنها آدمی بودم که انقدر آرزو داشتم ترافیک باشه و بعید نبود اگر با کسی در میون می گذاشتمش تا فرسنگ ها دنبالم کنه و به عقلم شک کنه. خیابونای خلوت رو پیش می رفتیم و همان طور که اونجا توی تاکسی نشسته بودم، می دیدم که تا چند دقیقه بعد توی پاساژها سرگردون می گردم. تا چند سال پیش پاساژ رفتن و خرید کردن رو دوست داشتم ولی هر چی میگذره بی علاقه تر میشم و تا میرم بیرون دلم می خواد زود برگردم خونه و شاید یکی از دلایل اصلیش بی پولی باشه. هی به ویترین مغازه ها نگاه می کنی و حسرت می خوری از اینکه چیزی نمی تونی بخری بنابراین از یه جایی به بعد از نگاه کردن و حسرت خوردن خسته میشی و دلت می خواد زود برگردی خونه  و بقیه حسرتت رو همونجا بخوری.    

ساعت خوشبختانه زودتراز اون چیزی که فکرش رو کنم گذشت و به امید اینکه حداقل توی مسیر آریاشهر تا پونک ترافیک باشه سوار تاکسی شدم و سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم،بد به دلم  راه ندم و برای سوال هایی که حتما  مثل مصاحبه های  قبلی بود خودم رو آماده کنم،اگرچه از مصاحبه قبلی که رفتم سه سالی می گذره و طی  این سال ها حتما سوال ها تغییر کرده که تو این مصاحبه فهمیدم واقعا کرده.
عکس کسی که بهم ایمیل زدهبود رو قبلا دیده بودم و منتظر بودم کسی با مشخصات عکس پروفایل پیکچر، در رو برام باز کنه بعد بریم و سوالایی که توی همه مصاحبه های کاری ازت می پرسن رو بپرسن. حتما چندین هزار نفر همزمان با من داشتن توی نقاط شهر تو مصاحبه های کاری شرکت می کردن و بعدش می رفتن و روزشماری می کردن که کسی بهشون زنگ بزنه و من هم از امروز می رفتم توی همون لیست. چند دقیقه بعد روبه روی آقایی که با عکس پروفایلش فرق داشت و دیگه از قیافه جدی با یک لبخند مصنوعی روی صورتش خبری نبود، نشسته بودم و داشتم به سوال هاش جواب می دادم. خودم رو معرفی می کردم و  از یک سال پرت می شدم به یه سال دیگه و توی گذشته دنبال چیزهایی می گشتم که به دردبخورن. از جاهایی که کار کرده بودم می گفتم، از اینکه توی نوشتن یعنی کاری که براش اونجا بودم و داشتم مصاحبه می کردم به خودم چه نمره ای می دم  و برای چی می خوام کارم رو عوض کنم. توی این دو سه تا مصاحبه ای که رفتم فهمیدم که همه چی با قبل فرق کرده، مثلا قدیم یادم بود که اگه از خودت هی تعریف میکردی مردم ازت عنشون می گرفت و می گفتن وای چه خودشیفته ولی الان دور و زمونه فرق کرده و هی خودت را باید ببری بالا و بالاتر و بشونی رو نوک برج و هی باید به خودت تو چیزای مختلف نمره بدی و خب این برای آدمی مثل من که یه عمر شکسته نفسی کرده و هی زده تو سر خودش یه جور شکنجه است. هی داشتم به خودم نمره می دادم و خودم رو می بردم بالا و درباره حقوق بالا حرف می زدم و اینکه تو جایی که الان کار می کنم حقوقم خیلی خوبه که یهو طرف پرسید تویئتر هم دارم یا نه و گفتم آره و همون موقع پشیمونی  اومد سراغم، چون توئیتای آخرم همه ش درباره بی پولی بو . ممکن بود آقا بعد از خوندن تویئت ها سرش رو روی شانه ام بگذاره و هق هق به گریه بیفته که واقعا هم اینطور شد و حالا آروم کردن یه آدم هم افتاده بود رو دوشم.







شنبه، مهر ۱۸

چقدر سرکوفت می زنی



دست می کنم تو موهام و یه دسته مو میاد تو دستم. فکر نمی کنی ویتامین بی بدنت کم باشه ؟ دکتر رفتی؟ یه کم سرشو کوتاه کن مادر چیه این همه مو. گرمت نمیشه؟ چرا چرا خیلی گرمم میشه . پس برو آرایشگاه بگو تک موهاتو یه کم کوتاه کنه. هر دفعه از اینجا رفتی زمین پر مو شده.

تقریبا دو ساله که می خوام موهامو کوتاه کنم ولی از تصور اینکه دو ساعت بشینم تو آرایشگاه و آرایشگر موهامو کوتاه کنه و هر دسته رو با گیره جمع کنه بالای سرم که نوبت چیده شدنشون برسه و دورم پر مو بشه کلافه میشم. به علاوه می ترسم دلم برای موهای بلندم تنگ بشه و از اینکه موهام رو کوتاه کردم پشیمون بشم ولی آخه چقدر ؟ چقدر باید در برابر وسوسه دوست داشتن موی کوتاه مقاومت کنم؟ بهتر نیست که موهام رو خودم کوتاه کنم؟ چرا خیلی بهتره ولی قبلا فقط توی فیلما دیدم که یکی که خیلی حالش بده موهاشو خودش کوتاه میکنه. با گریه میره توی دستشویی و قیچی رو برمیداره و موها رو خیلی نامنظم میزنه. دوربین دیگه طرف رو نشون نمیده و فقط موهایی رو نشون میده که همه جا رو پر کرده و میریزه تو سینک و بعد از چند دقیقه دوباره برمیگرده  رو صورت طرف و اون رو با موهای کوتاه نشون میده که خیلی قشنگ تر از موهای بلندشه. موهام رو می گیرم توی دستم و حواسم هست که خیلی نامرتب نزنمشون یک طرفش رو قیچی می کنم ولی همین که می ریزن توی سینک پشیمونی میاد سراغم ،همینکه می خوام اون طرفش رو هم کوتاه کنم قیچی کند شده و توی موهام گیر میکنه و دیگه از اون همه جرات اولیه خبری نیست. آخه چرا خودتو این ریختی کردی؟ چرا نبردی بدی آرایشگاه؟ حیف اون موها نبود ؟ دختر قشنگیش به موی بلنده.
قیچی ابرو رو برمیدارم و موهای بلندی که اضافه س رو می زنم، فکر میکردم خیلی زشت بشم و دماغم خیلی بزنه بیرون ولی  پایین موهام مجعد وایساده همونجوری که می خواستم ولی همینکه موها رو بهش نشون میدم میگه دیوونه ای؟ این چه کاریه کردی چقدر نامرتبه.

توی آرایشگاه خیلی شلوغه. یه دختر قشنگی نشسته که موهاشو براش درست کنن. منم موهامو همینجوری زدم تا روی گردن. خانوم هر دسته از موها رو به ترتیب از لای گیره درمیاره و سشوار میکشه و بعد نوبت تافت میرسه. دیگه به قشنگی اولش نیست دختره. می خوام برم بگم حیف اون موها نبود؟ حیف اون همه قشنگی نبود؟ مسئول شستشوی موها بهم میگه کی حموم بودی؟ میگم صبح ولی دارم دروغ میگم چون دیشب بودم و دلم نمی خواد موهام رو با شامپویی که ریختنش تو ظرف مایع ظرفشویی و از بیرون معلومه که شامپو تخم مرغیه بشوره ولی موهام گرفتارش میشه و خانوم داره موهام رو چنگ میزنه . می خوام بگم می دونستید که نباید موها رو چنگ بزنید چون یه جا خوندم اگه فقط ماساژ هم بدید تمیز میشه ولی خانوم دور دوم شامپو رو میریزه رو سرم و  میگه چشماتو ببند که نسوزه و بعد آب میگیره روی سرم و توی گوشام و وقتی سر بلند میکنم  موهای دختر قشنگه به کمک تافت خیلی پف کرده و جلوش رو هم بیگودی پیچیده و مثل خانوم هاویشام شده .
می شینم که موهام خشک بشه و چندتا سلفی می گیرم و منتظرم بیان بهم تذکر بدن که همون موقع سه تا خانوم خیلی چاق که موهاشون رو پوش دادن میان جلوم و دوربین رو غلاف می کنم. از حرفاشون می فهمم که صاحبای آرایشگاهن و یکی رو آوردن که  دکور آرایشگاه رو تغییر بده و فضا رو براشون بازتر کنه. همه شون شبیه هایده ان و لباسای بلند خفاشی پوشیدن یکی به اون یکی میگه سیمین تو خیلی با دقت همه چی رو می بینیا ولی دیگه نمیشه کاریش کرد همینه دیگه قسمت ما هم همینه که تو این فضای کوچیک پذیرای مشتریای زیاد باشیم و این رو خیلی بلند میگه.

آرایشگره که من قراره موهامو باهاش مرتب کنم اسمش سمانه س و موهای طلایی داره مثل بیشتر آرایشگرایی که دیدم. صدام میکنه که برم پیشش. میگم می خوام دورش یه کم کوتاه باشه و جلوش بلند. میگه کلوپاترایی؟ میگم نمی دونم اسمش چیه ولی لابد همون. بعد موها رو شونه میکنه و کم مونده که پس بیفته میگه کی موهاتو کوتاه کرده؟ می خوام بگم شما دفعه قبل ولی می ترسم با قیچی دنبالم کنه بنابراین میگم خودم، میگه واقعا خودت؟ درحالی که چشماش کم مونده بیفته کف آرایشگاه . هر دسته از موها رو می گیره میاره جلوی صورتم و میگه ببین چی کار کردی؟ آخه من با اینا چی کار کنم؟ آخرین باری که یکی هی یه چیزی رو می کوبوند توی صورتم فکر کنم مامانم بود که توی برنج خیلی آب ریخته بود و هی قابلمه رو می گرفت جلوی صورتم و می گفت ببین چی کار کردی؟ حالا من با این شفته چی کار کنم.

هی میگه یه مشورتی میکردی لااقل می اومدی اینجا یا با چندتا بزرگتر. منم نبودم با کسای دیگه، بعد میره عمه اش رو که یکی از صاحبای آرایشگا س میاره که موهام رو نشونش بده و عمه هه خوشبختانه هیچی به تخمش نیست و حواسش به دکور آرایشگاه س. عمه هه که میره میگه تو خراب کردی ولی من برات درستش میکنم کاری میکنم آب تو دلت تکون نخوره و تو این فاصله دختر قشنگه بیگودی ها رو باز کرده و لابد میره توی مهمونی و بهش میگن وای چه قشنگ شدی.

یکشنبه، شهریور ۲۹

سوز میاد



صبح با درد از خواب بیدار شدم. چشمام سیاهی می رفت و همه سرم درد میکرد. پتو رو  روی سرم کشیده بودم و همینکه زدمش کنار نور خیلی زیادی خورد توی صورتم و چشمام رو زد. صبحونه کمی خوردم و رفتم سرکار ولی یادم نیست چجوری رسیدم چون فکر کردن به راه طولانی شاید باعث میشد اصلا از خونه بیرون نرم. صورتم رو توی آینه دستشویی نگاه کردم و قیافه م مثل آدم های سرماخورده بود ،بی حال و رنگ پریده و همین باعث میشد هرکی از کنارم رد میشه بگه خدا بد نده سرما خوردی؟ چیز دیگه ای نبود بخوری؟ و غش غش بخنده مثل بابا،چندنفر بهم گفتن ویروس جدیده و دو سه نفری هم گفتن طرف ما نیا.

یکی از خانوم های همکارم بهم عسل داد و هی پشت سر هم گفت برو خونه استراحت کن اینجوری نمی تونی فردام بیای سرکار. وسوسه م کرد که به رئیسم زنگ بزنم و بگم می خوام برم خونه و همون موقع یکی اومد که عکس تولد بچه اش رو بهم نشون بده. گفت همه کارها رو خودش کرده و توی عکس گوشه و کنار خونه معلوم بود که  با بادکنک و کاغذهای رنگی تزئیین شده بود و حتی پاکتای مقوایی پاپ کورن رو هم خودش درست کرده بود. بعد دستش رو بهم نشون داد گفت ببین چه کهیری زده. دستش پر از دونه های قرمز بود و همه ش داشت می خواروندشون. من داشتم به مامان فکر میکردم که چرا یه بار برای ما از این کارا نکرد ولی خیلی زود یادم رفت برای اینکه رفتم پایین که ناهار بخورم  و وقتی دیدم سوپ نیست منصرف شدم و فکر کردم کاش مامان بود یه ذره برام سوپ درست میکرد.

پله های مترو رو پایین می اومدم که یه خانومی هی به بچه ش می گفت نیا کنار من وایسا برو اونور انقدر بهم نگو مامان. اومدم خونه و قبل از اینکه به خواب طولانی برم سوگ مادر مسکوب رو تموم کردم و  گذاشتم بالای سرم و خواب دیدم مامانم مرده و همین که بلند شدم داشتم گریه می کردم، شاید به خاطر اینکه  کتاب رو گذاشته بودم بالای سرم یا تاثیر جمله آخر که نوشته جدایی :
دردی ست غیر مردن کان را دوا نباشد      پس من چگونه گویم این درد را دوا کن

یکشنبه، شهریور ۱

اون همه خوشگلیات،اون لبات،اون چشات



هرشب موقع خواب به خاله هما تو قبر فکر میکنم که چشماشو بسته و دستاش کنارشه و داره تجزیه میشه. صورت قشنگش داره از هم میپاشه و موهاش داره می پوسه. به خونه ش فکر میکنم که هنوز کسی که خونه رو به نامش کرده دست به کار فروشش نشده. به قاب عکساش روی میز که گرد و خاک روش رو گرفته و خاله دلش براشون تنگ شده. دلش برای تختش تنگ شده که یه بار دیگه روش بخوابه. حتما دلش برای آشپزی هم تنگ شده. می بینمش که بلند میشه میره تو آشزخونه و مثل اون موقع ها برامون غذا درست میکنه. خاله خونش بوی خوبی میداد. پله ها رو که میرفتی بالا بوی برنج ایرانی پیچیده بود تو راهرو و همیشه تو چارچوب در منتظرت بود. همیشه برنج رو تو پلوپز درست میکرد و پلو مثل کیک میشد. بوی برنج و قرمه سبزی تو اتاقا می پیچید و تا لب تخت خاله و جایی که قاب عکس ها چیده شده بود میرسید. بو می نشست رو صورت جوون خاله تو عکس و می نشست رو موهای کوتاهش. چشمای میشی خاله تو عکسا بهت خیره نگاه میکرد و تو از نگاهش خیلی خوشت می اومد. از اون همه قشنگی یه آدم تو عکس . از دماغ کشیده ش و لب های قیطونیش. توی عکسا خبری از کینه خاله هم نبود. یه نگاه مهربونی داشت و اگه به کسی می گفتی این کینه ای ترین آدم دنیاست و بعد عکس رو بهش نشون میدادی محال بود باور کنه . گوش های خاله تو عکس هنوز خوب می شنید و حالا داشت صاحب پیرش رو می دید که باید داد می زدی تا حرفاتو بشنوه. حالا می دید که  صاحب پیرش مترجم داره و حرفایی که تو گفتی بودی رو بلند ولی شمرده براش تکرار میکنه تا بفهمه. همه اینا چند سال بعد اتفاق می افتاد خیلی سال بعد.