شنبه، اردیبهشت ۶

عید

 قرار است مامان و بابا بیایند خانه‌مان. مامان گفته برایش آش بپزم. نخود لوبیا را از دیروز گذاشتم بپزد و امروز سبزی را اضافه کردم. چه مزه افتضاحی. مزه آب و سبزی می‌دهد. نخودها تا بالای قابلمه آمده‌اند و وقتی هم می‌زنی قاشق توی نخود لوبیاها فرو می‌رود. قرمه‌سبزی هم که روی شعله دیگر می‌پزد بهتر از این نیست. پر سبزی شده و مزه خاصی جز مزه سبزی سرخ شده ندارد.

تا قبل از این به خاطر سبزی‌هایی که خواهرم از شمال آورده بود قرمه‌سبزی‌ها یکی از یکی بهتر می‌شدند، ولی حالا مجبور شدم از همان سبزیی‌هایی که توی فریزر بود تویش بریزم و نتیجه این شده.  منم مثل میلیون‌ها آدمی‌ام که دوست دارند نتیجه کارشان خوب از آب دربیایند و لبخند رضایت و تحسین را در چهره بقیه ببینند. ببینند که مواد غذایی هدر نرفته و چیز خوبی از آب درآمده. واقعا خودت روت میشه اسم این رو بذاری غذا؟ حتما این را هم توی دلشان می‌گویند.

هی می‌روم و می‌آیم و در قابلمه‌ها را برمی‌دارم و قسمشان می‌دهم که تو رو خدا خوب شید، ببینید چقدر دارم زحمتتون رو می‌کشم، چقدر پاتون وایسادم ولی هیچ صدایی نمی‌آید. آدم با غذایی که می‌پزد تنهاست.

برنج را گذاشتم خیس بخورد و رفتم دنبال مامان و بابا. باید تا کرج می‌رفتم و سوارشان می‌کردم و می‌آوردمشان خانه خودمان. توی خیابان پرنده‌ها از خلوتی و نبود آدم استفاده کرده بودند و داشتند توی پیاده‌رو و وسط خیابان راه می‌رفتند. شاید اصلا پرنده‌ها از ترس آدم‌هاست که پرواز می‌کنند و بدشان نمی‌آید روی همین زمین راه بروند. حتی گربه‌ها هم بیشتر از همیشه بودند. شهر دست حیوان‌ها بود و ما پشت پنجره تماشا می‌کردیم.
حتی اتوبان هم خلوت بود و تک و توک ماشینی رد میشد. از اتوبان خلوت و خسته‌کننده و کارخانه‌های خسته‌تر گذشتم و رسیدم به کوچه مامان اینها.

بابا طبق معمول جلوی در تک و تنها نشسته بود. فقط اینبار یک ماسک بزرگ سفید هم روی صورتش بود. بامزه شده بود. من را که دید بلند شد و گفت قربون شکلت برم. بعد فاطی را صدا زد. گفت فاطی بیا دخترت اومده. رفتم تو و کله‌ام را از توی حیاط کردم توی اتاق و دنبال فاطی گشتم. اتاق مثل همیشه تاریک بود و دلمرده. فاطی توی آشپزخانه چادر به سر نشسته بود که من برسم. قدیم‌ها که کسی از فامیل می‌آمد دنبال ما بچه‌ها و ما را می‌برد خانه‌اش هم ما همینطوری ذوق‌زده و حاضرآماده از ساعت‌ها قبل می‌نشستیم منتظر. مامان خوراکی‌هایی که از چند روز قبل مشغول خریدنش برای ما بود را داد دستم و همینکه سوار شدند راه افتادیم. مامانم ساکت روی صندلی عقب نشسته بود و حرفی نمی‌زد. بیرون را نگاه می‌کرد و چشمم که از توی آینه بهش می‌افتاد قربون صدقه می‌رفت. می‌گفت قربون رانندگیت برم و به بابام تشر می‌زد که حواس بچه را پرت نکن.
 بابام گفت از شهرتون چه خبر. تهران را می‌گفت. گفتم دو سه روزی است که دارد باران می‌آید. حرف زدن از هوا همیشه راه نجاتی برای شکستن سکوت است. بابا گفت یک روز بیا بریم برات فرش بخرم. او هم می‌خواست سکوت را بشکند. گفتم نه نمی‌خوام. گفت پس خودم میرم برات می‌خرم. جیغ زدم که نه تو میری زشت می‌خری. برای اینکه ناراحتش نکرده باشم گفتم یک روز باهم برویم بازار بخریم. گفت مگه بلدی باید از کجا بخریم؟ گفتم آره باید بریم توی انبار.  فرش‌های قرمزرنگ ترکمن آمد جلوی چشمم و دالان‌های حیاط‌دار بازار فرش که پر از تخته‌‌های فرش بود و همیشه نور خوبی توی همه‌شان می‌افتاد. گفتم فرش ماشینی خوب نیست فرش دستباف خوبه. بابام گفت می‌دونی فرش دستباف چنده الان؟ گفتم سه چهار میلیون بیشتر نیست. در گیرودار حرف زدن از فرش بودیم که رسیدیم میدان آزادی. وقتی میدان آزادی را داشتیم دور می‌زدیم ساکت بودیم.

 به بابا گفتم یادت است اینجا عکس انداختیم؟ گفت آره. ولی به گمانم یادش نبود. یعنی چون خیلی با آزادی عکس انداخته بود نمی‌دانست من دقیقا کدام روز را می‌گویم. یکی از این عکاس‌هایی که عکس فوری می‌اندازند آمده بود جلو توی زل گرما. گرم بود ولی من نمی‌دانم چرا کاپشن تنم کرده بودم. چون شاید رنگش صورتی بود و  به چشم من پنج شش ساله خیلی قشنگ می‌آمد و دلم نمی‌آمد از تنم درش بیاورم. از آن سر دنیا آمده بودیم تهران. رفته بودیم کوچه برلن. از جلوی شمعدانی‌ها و آینه‌ها گذشته بودیم و من به نظرم کوچه برلن خیلی بالای شهر رسیده بود. 
بابا برایمان بستنی قیفی خریده بود. توی آن گرما بهمان خیلی چسبیده بود. یادم نیست ناهار چی خوردیم. سوار اتوبوس شده بودیم و آمده بودیم میدان آزادی. آزادی را طواف کرده بودیم و پدرم به عکاسی که جلو آمده بود اصرار کرده بود آزادی حتما توی عکس بیافتد. هربار که می‌بینم یکی دارد با آزادی سلفی می‌گیرند یا عکس می‌اندازند یاد آن روز می‌افتم.

 عکاس، عکسی گرفته بود و چون برج خیلی معلوم نبود بابام گفته بود عکس را دوباره بگیرد وگرنه پولش را نمی‌دهد. بابا بدخلاق بود و موهای مشکی‌ای داشت و هنوز سال‌ها مانده بود که پیری سراغش بیاید و باعث شود خلق و خوی نرم‌تری پیدا کند.  کتونی‌های من و خواهرم هم یادم است. کتونی‌های من سه تا چسب داشت و کتونی‌های خواهرم بندی بود. یک آدامس توت‌فرنگی هم توی دهنم بود که موقع عکس گرفتن گوشه لپم نگهش داشته بودم که دهنم توی عکس کج نیافتد.

 اینها را به بابا نگفتم چون فقط خودم اهمیتشان را می‌دانم. برای منی که اغلب روز توی کوچه‌ها ولو بودم آن روز مثل چشم باز کردن و مواجه شدن با دنیایی دیگر بود. شده بود که برویم خانه فامیل و از این اتوبوس پیاده شویم و برویم توی آن یکی ولی هیچ کدام آنها به اندازه آن روز بهم خوش نگذشته بود. پس خوش گذشتن این شکلی بود و نمی‌دانستم و تا سالها بعد هم در این بی‌خبری بودم که آن روز خوش گذشته یا من اینطوری فکر می‌کنم.

بابا گفت چه سوت و کوره. واقعا هم سوت و کور بود. حتی کسی دیگر وسط میدان نبود که با آزادی عکس بیاندازد. همه ساکت شدیم.  بابا گفت تا حالا توی برج رفتی؟ گفتم نه نرفتم. گفت من رفتم. مثل بچه‌ای با ذوق این را گفت. گفتم توش چه شکلیه؟ نشنید. گفت خیلی سال پیش. گفتم نه توش چه شکلیه؟ گفت آسانسور دارد تا بالا. قشنگه.

 از خیابان‌ها و کوچه‌های خلوت گذشتیم و فاطی یک کلمه هم حرف نزد. رسیدیم دم خانه. مامان و بابا به زحمت پله‌ها را آمدند بالا و بابا انگار که داغ دلش تازه شده باشد گفت خونه  مثلا گرفتید چقدر پله داره. من جلوتر رفتم ولی بعد پشیمان شدم و گذاشتم برسند تا باهم برویم بالا.
چایی‌ای خوردیم و بعد نوبت غذا شد. رشته‌ها را از وسط نصف نکرده بودم و همینجوری ریخته بودم توی آش. بابا گفت ماکارونی ریختی جای رشته؟ مامان دوباره تشر زد که از غذای بچه ایراد نگیر بخور بره. بابام سرش را انداخت پایین و خورد و دو هفته بعد درباره آشی که داشت امروز می‌خورد به خواهرم گفت که آشش خوشمزه بوده ولی پر سبزی.

 از آن غذاهایی شده بود که آدم وسط خوردنش حوصله‌اش سر می‌رود و می‌خواهد ول کند برود. هی ته ظرف را نگاه می‌کنی که ببینی کی تمام می‌شود.

غذا را خوردیم و چایی را آوردیم. تخمه شکستیم و توی سکوت میوه پوست کندیم. معلوم بود حوصله‌شان سر رفته. حوصله من از اینکه حرفی نداریم سررفته بود. فاطی چشم‌هایش از خواب قرمز شده بود و بابا هم بعد از اینکه چایی دوم را خوردند گفت برویم. معذب شده بودند پیش ما چون این اولین بار بعد از مدت‌ها بود که چهارتایی باهم بودیم و خواهر دیگرم نبود. گفتم من می‌رسانمتان. خیابان خیلی خلوت‌تر از صبح بود و حتی دیگر پرنده‌ها و گربه‌ها هم نبودند و من دلم از اینکه بهشان پیش ما خوش نگذشته داشت می‌ترکید. وقتی داشتیم میدان آزادی را دور می‌زدیم بابا گفت پس گفتی بالای برج رو ندیدی دیگه نه؟ گفتم نه. مامان گفت چندبار می‌پرسی و بعد اضافه کرد خیلی خوش گذشت، بعد چند وقت هوایی خوردیم.

یکشنبه، فروردین ۱۷

بس بگردید و بگردد روزگار

صبح رئیسم مسیج داد که کار خیلی مهمی باهام دارد. قبل از عید هم گفته بود که حتما باید در اولین فرصت جلسه بگذاریم. 
حرفی که باعث شد هر روز را تا آخر عید با استرس سرکنم که حتما می‌خواهند تعدیلم کنند.

چون تازه ساعت ۱۰ صبح اولین روز کاری بود پرسیدم اولین نفر می‌خواید با من حرف بزنید؟ گفت آره بهت که گفتم خیلی کار مهمی باهات دارم. پیش خودم گفتم بفرما این دیگر نشانه تعدیل است، وگرنه چه کاری با من کارمند دون‌پایه دارد.

به اجاره خانه فکر کردم. به خرج خانه فکر کردم. به شلواری که خریده بودم فکر کردم و خودم را بابت خریدنش شماتت کردم. توی این بی‌پولی؟ بفرما حالا تعدیلت می‌کنند حالت جا می‌آید. 
داشتم خودم را مواخذه می‌کردم و دلم می‌خواست از دست خودم سر به بیابان بگذارم. دوست داشتم زودتر جلسه را بگذارد و تمام بشود برود. البته این طور مواقع نه تنها تمام نمی‌شود بلکه بعد از شنیدن خبر، حالت وارد فاز جدیدی می‌شود. اگر تا قبل از شنیدن خبر بد داشتی به پیشوازش می‌رفتی حالا با شنیدنش خاک می‌ریزی روی سرت چون دیگر با آن در مواجه مستقیمی. مثل سیلی که از دور تماشایش ‌کنی و هی نزدیک و نزدیک شود و بعد از رویت بگذرد.

 از پشت میز بلند شدم رفتم توی اتاق و به سقف نگاه کردم، انگار که خدا روی سقف باشد. مثل من ترانه پانزده سال دارم زیر لب گفتم وقتی تو همه چی رو می‌دونی که من دیگه نباید بترسم، ولی باز می‌ترسم. پیش خودم فکر کردم که دست پیش را بگیرم و خودم بگویم که می‌خواهم استعفا بدهم. طاقت اینکه تعدیلم کنند را نداشتم. طاقت آن لحظه‌ای که انگار زیر پایت خالی می‌شود و عرق سرد می‌کنی و چیزی را از دست می‌دهی. طاقت آن لحظه‌ای که پشت سر هم برایت آرزوهای خیلی خوب می‌کنند درحالی که یک سطل گه را روی سرت خالی کرده‌اند را نداشتم.

چهار پنج ماه پیش یک روز ساعت دو یا سه ظهر بود که همین اتفاق برایم افتاد. پشت میزم نشسته بودم که مدیرم زنگ زد گفت بروم طبقه ششم. طبقه‌ای که اتاق مدیرعامل و اتاق جلسات آنجا بود. در آن لحظه به چی فکر می‌کردم؟ به اینکه چه کارم دارند. فکر کردم می‌خواهند درباره کارم حرف بزنند. شش ماهی بود که مدیرم عوض شده بود و هر روز یک بساطی برای اعصاب خوردیت درست می‌کرد. می‌فرستادت دنبال کارهای مختلف و بعد که آن کار را انجام می‌دادی می‌گفت من کی به شما گفتم همچین کاری را انجام بدی و هرچقدر می‌گفتی خودتان گفتید انقدر فضا را متشنج می‌کرد که همه حرف‌هایت یادت می‌رفت، گرمت می‌شد، نفس کم می‌آوردی و فقط دلت می‌خواست سریع‌تر از پیشش بروی. یکجور استیصال و درماندگی مطلق.

 این مدیر که با وجود چاقی‌اش داشت همه فرضیه‌ها درباره مهربان بودن آدم‌های چاق را زیر سوال می‌برد، هرکاری می‌کرد که پیروز میدان باشد. مدام دروغ می‌گفت، داد می‌زد و تحقیرت می‌کرد. ولی من با این وجود باز هم می‌خواستم آنجا بمانم، چون به پولش نیاز داشتم. حالا آن مدیر کجاست؟ اخراج شده. بعد از آنهمه رفتار بدی که با بقیه کرد اخراجش کردند. نام نیکو گر بماند ز آدمی, به کزو ماند سرای زرنگار.

آن روز و بعد از آن تماس رفتم توی اتاقی که پنجره‌اش رو به کوه بود. نشستم روبه روی مدیرعامل و او از تلاش‌‌های چهارساله‌ام تشکر کرد. گفته بود هرکاری از دستش بربیاید برایم انجام می‌دهد ولی دیگر نمی‌توانند به همکاری با من ادامه بدهند. اگر می‌خواستی کاری برایم بکنی که تعدیلم نمی‌کردی برادر جان. هیچی نگفتم فقط گفتم می‌شود دلیلش را بدانم. گفت با مشکلات مالی مواجه‌ایم. درحالی این را می‌گفت که حقوقش ده برابر من بود. نمی‌شود از حقوق خودتان قدری کم کنید و بگذارید من اینجا کار کنم؟

مدیرعامل به زمین خیره شده بود و مدیر جدید داشت حتما با دمش گردو می‌شکست که از شرم خلاص می‌شود و دیگر کسی نیست که باهاش مخالفت کند. می‌تواند به همه توهین کند و آنها هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده به رویش بخندند. بعد از چهارسالی که توی این شرکت کار کرده بودم داشتند در عرض پنج دقیقه اخراجم می‌کردند. انگار نه انگار که اصلا اتفاقی افتاده باشد. انگار نه انگار که اینهمه بهار و تابستان و پاییز و زمستان گذشته باشد و من آنجا جان کنده باشم. من را اخراج می‌کردند و ککشان هم نمی‌گزید و فقط منتظر بودند که سریع‌تر گورم را از آن اتاق گم کنم.

تمام زورم را جمع کردم که جلویشان گریه نکنم و برای اینکار زل زدم به کوه‌های پشت پنجره. چند لحظه‌ای همانجا روبه‌رویشان نشستم و بعد که همه معذب شدیم تشکر کردم و از اتاق آمدم بیرون. چی داشتم بگویم؟

توی راهرو گریه کردم. توی آسانسور گریه کردم. توی خیابان گریه کردم و مدام به این فکر کردم که چرا چیزی نگفتم. بعد از دو ماه مصاحبه رفتن و استرس کشیدن بالاخره کار پیدا کردم. رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند، چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند. 
همین کاری را پیدا کردم که حالا مدیرش می‌خواست حرف مهمی را باهام درمیان بگذارد و لابد بگوید که شرایط اقتصادی بد است و دیگر بهم نیازی ندارند.

 این مدیر هم حرفش را با تشکر از کارهایم شروع کرد. جایی خوانده‌ام وقتی می‌خواهید نیروها را اخراج کنید عصبانیشان نکنید. اول تشکر کنید و بعد بگویید لطفا دیگر تشریف نیاورید.
لحن مدیرم خیلی صمیمی بود. اگر بخواهی کسی را اخراج کنی که باهاش گرم نمی‌گیری. سوارت می‌شود و حالا بیا و درستش کن. گفت فکر نکن که من تلاش آدم‌ها را نمی‌بینم. می‌بینم که هرکس چی کار می‌کند. حتما بعدش می‌خواست بگوید من می‌بینم که شما هم کاری نمی‌کنید.

ولی این را نگفت. گفت این پتانسیل را در من دیده که بهم مسئولیت بیشتری بسپارد. اینکه بهم اعتماد دارد و می‌داند که از پسش برمی‌آیم. از پس چی؟ داشت خرم می‌کرد که کار سرم  بریزد ولی از آن حس تخمی تعدیل شدن که بهتر بود. به کارمند پشت میزنشینی ترفیع می‌داد(چه کلمه مزخرفی) و درباره حقوق بالاتر حرف می‌زد. یک کارمند مگر از خدا چه می‌خواهد؟

می‌خواستم بهش بگویم ۱۵ روز را با استرس گذراندم که بهم این را بگویید. می‌دانید به من چی گذشته توی این مدت؟ یعنی نمی‌خواهید اخراجم کنید؟ نمی‌توانستید زودتر بگید؟ و بعد اشک‌هایم را توی دلم پاک کنم ولی به جایش رفتم به سقف زل زدم و چشم‌هایم را مالیدم و به این فکر کردم که یعنی سال ۹۹ سال خوبی است؟

پ.ن: میم دارد پشت تلفن می‌گوید متن بلند را دیگر کسی نمی‌خواند و من یهو یاد اینجا می‌افتم. حتی اگر کسی هم نخواند باز میایم اینجا و می‌نویسم. اینجا برایم مثل چاه است. 




یکشنبه، فروردین ۱۰

سبکی تحمل ناپذیر هستی

ب روی مبل، روبه‌روییمان نشسته بود و داشت از دوسپسرش می‌گفت. پسره بهش گفته بود تو مگر عزت نفس نداری که انقدر به من زنگ می‌زنی، بگذار من هم یکبار به تو زنگ بزنم. دلم می‌خواست پسره جلویم بود و خرخره‌اش را می‌جویدم و بهش می‌گفتم حالا یکی آدمت حسابت کرده باید اینطوری بهش بگویی؟ اصلا چطور رویت شد همچین حرفی بزنی. البته این مقدار عصبانیت و غلیان احساسات توی درون خودم بود و نمود بیرونی‌اش تنها وایی بود که گفتم.  آدم معمولا اینطور موقع‌ها برای اینکه دوستش را آرام کند ذهنش را شخم می‌زند که از تجربه‌های تلخ خودش بگوید، حالا مهم نیست که این یادآوری چقدر خودش را ناراحت می‌کند. یک جور از خودگذشتگی‌ست. گفتم حالا بدتر از این نیست که من با یکی بودم بهم گفت وقتی غذا می‌خوری دهانت صدا می‌دهد. تا چند وقت هرجا می‌نشستم از این و آن می‌پرسیدم دهنم واقعا صدا می‌دهد؟

حرفم ب را به خنده انداخت و آرام‌ترش کرد، انقدر آرام که پیشنهاد داد برویم سه تایی نان و شام درست کنیم. آرد و آب و ماست و نمک و روغن زیتون و بکینگ پودر را باهم قاطی کردیم و افتادیم به ورز دادن خمیر.

راستش من توی دلم خوشحال بودم که ب و دوستپسرش به هم زده‌اند چون در تمام مدت رابطه‌شان دلم می‌خواست بگویم این کیه که باهاش دوستی ولش کن نمی‌بینی چقدر ناراحتت می‌کنه. ولی به خاطر اینکه ب را ناراحت نکنم هیچ وقت مستقیم نگفته بودم. حالا هم که گفته بود به هم زده‌اند خوشحالیم را زیر یک عالمه زرورق پیچیده بودم و دست آخر گفته بودم به نظر باید به خودتان فرصت بدهی و نباید سریع تصمیم بگیری و پیش خودم فکر کرده بودم که چقدر با سیاست.

ب گفت دلش از این زندگی خیلی گرفته و من هم تصدیقش کردم. می‌گفت انقدر همه درگیر واکنش نشان دادن به این موضوع و آن موضوع‌اند که دیگر دغدغه‌های روزمره به چشم نمی‌آید. همه تشنه واکنش‌اند و زندگی عادی از یاد رفته. گفتم آره انگار تویی که به چیزهای روزمره فکر می‌کنی آدم زبونی هستی. هر روز دارد یک اتفاق تازه می‌افتد و همین باعث می‌شود درباره هرچی به غیر از این اتفاقات بخواهی حرف بزنی پوچ و بی‌ارزش به نظر برسد. مثل پدرم گل کرده بودم و داشتم سخنرانی می‌کردم. گفتم وقتی از دیگران مثلا می‌پرسی غذا چی درست کنم یک جوری نگاهت می‌کنند که یعنی این الان مهمترین مسئله زندگی تو است؟ یک چیزی می‌خوریم دیگر. گفتم من که دیگر اعتماد به نفس حرف زدن با کسی را ندارم. همه‌اش فکر می‌کنم حرف‌هایم بی‌اهمیت است و چرا اصلا بگویمشان. اینطوری است که از صبح تا شب شاید دو سه جمله گفته باشم. ب گفت او هم همینطوری است چون اصلا آدمی نیست که بخواهد باهاش حرف بزند و س هم گفت که او هم از بچگی تقریبا همینطوری بوده.

سه تا آدم هم نظر خورده بودیم به پست هم یا ترجیح می‌دادیم روی حرف همدیگر حرف نزنیم البته موضوع اختلاف‌برانگیزی هم وجود نداشت. س چون دست‌های قوی‌‌تری داشت مشغول ورز دادن خمیر شد و من و ب هم شام را آماده می‌کردیم. ب سالاد درست می‌کرد و من برای املت داشتم گوجه‌ها را رنده می‌کردم. شب خیلی آرامی بود و من ته دلم خوشحال بودم که آمده‌ایم خانه ب.. خانه‌اش خیلی سوت و کور بود ولی به دل می‌نشست. داشتم به چند دقیقه بعد که دیگر آنجا نبودیم فکر می‌کردم. حوصله‌اش سر نمی‌رفت؟ چی کار می‌کرد؟ تلویزیون نداشت و اهل اینترنت هم که نبود. کاش من جای ب بودم. خوب بلد بود چطور خودش را سرگرم کند. هیچ وقت ندیدم از حوصله‌سررفتگی گله کند. ب یکی از نقاط روشن زندگی من بود بدون اینکه خودش بداند همچنین حسی بهش دارم. همیشه تصمیم‌های شجاعانه می‌گرفت. از محل کارش استعفا داده بود، چون باعث استرسش میشد. توی خانه فرانسه درس می‌داد. وقتی ازش پرسیده بودم از بی‌پولی نمی‌ترسی گفته بود نه بالاخره یه طوری می‌گذرد دیگر. قناعت کردن را خوب بلد بود برعکس من و از آن مهمتر در لحظه زندگی کردن و نترسیدن را. وقتی می‌رفت مغازه دوتا چهارتا می‌کرد که چی بخرد و چی نخرد. وقتی بهش می‌گفتم بیا بریم کافه یا شام را بیرون بخوریم اول حساب می‌کرد ببیند ولخرجی هست یا نه. شب‌هایی که می‌آمد خانه ما خیلی زیاد نمی‌ماند که مجبور نشود آژانس بگیرد. حساب دوتا چهارتای زندگی را داشت، هرچند از بیرون ممکن بود سختگیری به نظر آید.

ب توی این خانه تنها زندگی می‌کرد و اجاره را از پس‌اندازش می‌داد. رابطه من و ب در این دو سه سالی که باهم دوست بودیم خیلی فراز و نشیب داشته. گاهی از هم خیلی دوریم و گاهی خیلی نزدیک. مثل امشب. ب شب عید برایم نوشته که دوست دارد امسال دوستیمان به هم نزدیک‌تر شود و این باعث شده که من گریه‌ام بگیرد.  خوب شد این را جلوی خودم نگفت چون انقدر می‌زدم توی سر خودم که مگر من کی‌ام که تو به من نزدیک شوی که حتما به گه خوردن می‌افتاد. 

 چشمم افتاد به کتابی که روی میز بود. تمرین نوشتن یا همچین چیزی بود اسمش. خب آدم اگر بخواهد بنویسد می‌نویسد دیگر . همینکه شروع به نوشتن کنی مگر خودش تمرین نیست؟ رفتم ببینم تویش چی نوشته. درباره این بود که نوشتن را از کجا شروع کنیم یا چطور احساس را در نوشتن دخیل کنیم. عناوینش زیاد جذبم نکرد چون احساس چیزی نیست که با آموزش بتوانی وارد نوشته کنی. به قول آن آقا نوشتن احتیاج به حضور قلب دارد. ب گفت یعنی چی حضور قلب؟ گفتم یعنی چیزی که می‌نویسی به دلت باشد، قلبت با نوشته باشد. حالا اگر نویسنده آنجا بود احتمالا می‌گفت تو گه خوردی که حرف من را اینجوری تفسیر می‌کنی.   

در این فاصله که من اینطرف بودم آنها خمیر را پهن کرده بودند توی ماهیتابه. ب انگار برقش وصل شده باشد یکدفعه گفت ایدئولوژی. آدم‌ها خیلی درگیر ایدئولوژی‌اند و هر سوال یا فکری که مخالف ایدئولوژی‌شان باشد را پس می‌زنند. گفت که چند وقت پیش سوال ساده‌ای از آشنایی پرسیده و چون با او هم‌نظر نبوده آن شخص مثل ذرت توی ماهیتابه به هوا پریده. من از این تشبیه خیلی خوشم آمد چون واقعا اینجور آدم‌ها اینطوری‌اند، تاب تحمل حرف مخالف را ندارند و مدام دست و پا می‌زنند بگویند که حرفی که زدی اشتباه است. حالا حرف تو چه تاثیری در چی دارد و برای کی مهم است که تو همچنین نظری داری معلوم نیست.   
به ب گفتم شاهرخ مسکوب هم توی یک جایی از کتاب در سوگ عشق یاران همین را می‌گوید و بعد شروع کردم به توضیح دادن چیزی 
که خوانده بودم. دقیقش که به نوشته من هم مربوط است این است:  

زندگی اجتماعی ما مثل بدنی گرفتار مرضی ناشناخته و پر تاب و تاب دستخوش نوسان‌های شدید سیاسی است. در تناوب میان دیکتاتوری و هرج و مرج و پرتاب از قطبی به قطب دیگر و در تلاطم‌های شدید تاریخ ایران که سیاست هرچه بیشتر سرنوشت ما را زیر و رو می‌کند، ضرورتا توجه بیمارگونه ما به آن هم بیشتر می‌شود. به نحوی که زندگی سیاسی جای تمام زندگی اجتماعی را می‌گیرد.  در این هیاهو مبارزه اجتماعی در بی‌خبری و جنجال و تبلیغات غرق است. توده به جای شعور سیاسی شور سیاسی دارد. فرهنگ استبداد در سرشت ما رسوخ کرده. دشواری‌ها و مصیبت‌های اجتماعی از هر سو فرو می‌ریزد حتی جان ادمی ارزشی ندارد چه رسد به آزادی و امنیت. در این آشوب کمتر کسی مجالی برای تامل می‌یاید.

توی همین فاصله اولین نان درست شد. چنگی به دل نمی‌زد. مثل چوب خشک سفت بود. س گفت  با املت خوب می‌شود. املت را هم آوردیم ولی آن هم خوب نشده بود. نان آنقدر خشک بود که وقتی یک قاشق املت را می‌گذاشتی رویش وزنش را تاب نمی‌آورد و می‌شکست. شب خیلی خوبی شده بود با اینکه معمولی بود. ب با ذوق گفت می‌خواهید برویم توی بالکن تا چایی حاضر می‌شود؟ داشتم فکر می‌کردم که کاش همیشه انقدر نزدیک و صمیمی بودیم انگار وقتی پیش همیم غم نمی‌تواند نزدیکمان شود. 

سه‌شنبه، اسفند ۲۰

شب به گلستان تنها

مامان نشسته بود روی یکی از صندلی‌های مطب و من که رسیدم بلند شد و به سمتم آمد. نگاهش مثل آدمی بود که منتظر کسی است اما یک احتمالی را هم پیش خودش درنظر گرفته که شاید طرف اصلا نیاید. بی‌قراری و دلواپسی را می‌شد توی چشم‌هایش دید و من با این بی‌قراری غریبه نبودم، چون تقریبا همیشه وجود داشت.

 بهم گفت اومدی؟ گفتم آره خیلی دور بود ببخشید.

رفته بودم که از ساختمان آنطرف حیاط از دفترچه بیمه‌اش کپی بگیرم و برگردم. راهروی طولانی زیرزمین را آمده بودم تا جایی که پله‌ها قرار داشتند. از پله‌ها رفته بودم بالا و تازه رسیده بودم به طبقه همکف و کمی که جلو رفتم بالاخره نور حیاط از دور به چشمم خورده بود. انگار که از تونلی سرد و تاریک بخواهی خودت را نجات بدهی و با دیدن نور یکهو فریاد بزنی نور، نور می‌بینم، نجات پیدا کردیم.

از مریض‌ها و همراهانشان گذشته بودم و قیاقه منتظر مامان آمده بود جلوی چشمم. اگر کسی بیاید و ازش چیزی بپرسد و نشنود چی. گوش‌های مامان چند سالی است که سنگین شده و با سمعک هم سخت می‌شنود.

 قدم‌هایم را تندتر کرده بودم اما خانومی که آمده بود جلو و با خوش‌رویی خیلی یواش دم گوشم گفته بود عزیزم چادرت رو سرت کن، جلوی سرعتم را گرفته بود.

جلوی در بیمارستان بقیه‌الله به زن‌ها چادر می‌دهند و من برای اینکه چادر بگیرم گواهینامه‌ام را گرو گذاشته‌ام. دیالوگی آماده کرده بودم با این عنوان که اینجا هم دست‌بردار نیستید؟ حتی حرف حضرت آقا آمده بود توی ذهنم که «ما می‌خواهیم جز رنج بیماری کسی رنج دیگری را متحمل نشود.» البته این را درباره بیمه سلامت گفته بود، ولی حالا داشتند رنج دیگری را هم به تو تحمیل می‌کردند.

س چند وقت پیش تعریف می‌کرد که با یکی از همین زن‌هایی که چادر می‌دهند دهن به دهن گذاشته چون زنی را از روی ویلچر بلند کرده و گفته که حتما باید چادر سرت کنی. س آنطور که خودش می‌گفت به زن گفته بوده خجالت نمی‌کشی و او در جواب گفته قانون بیمارستان این است و اگر زیاد حرف بزنی زنگ می‌زنم حراست بیاید.

حرفی که آماده کرده بودم را نگفتم، چون حوصله دردسر نداشتم. اینکه مامان برود و کارش را انجام دهد برایم واجب‌تر از این بود که وقتم را اینجا هدر دهم. به نظرم به همین خاطر هم هست که اینجا مجبورت می‌کنند چادر سر کنی. چون دل و دماغی برای مبارزه کردن نداری و می‌گویی بگذار کارم راه بیافتد، ارزشش را ندارد و آنها هم از رنج و بی‌حوصله‌گیت سواستفاده می‌کنند.

 چادر را از دور کمرم باز کردم و روی سرم انداختم و خانوم که دور شد و رفت سراغ یکی دیگر چادر را دوباره دور کمرم بستم. این بیشتر از اینکه نوعی دهن‌کجی باشد ناشی از این بود که نمی‌توانستم چادر را روی سرم نگه دارم. از این چادرهای عربی بود که نمی‌دانستم دستم را باید از کجا واردش کنم و از کجا خارج و مدام لیز می‌خورد.

 کاش بدانند یکی از دلایل تنفر از چادر همین چادرهای عربی و جدیدی است که تازه مد شده و سر کردنشان را بلد نیستی. البته دلیل دیگری هم برای سرنکردن داشتم. دلم نمی‌آمد بندازمش روی سرم، چون کثیف بود و بویی شبیه به بوی کافور می‌داد.

از دفترچه کپی گرفتم و به سرعت راه رفته را برگشتم. بهتر نبود بغل همان مطب یک باجه کپی هم می‌گذاشتند؟ چرا بهتر بود ولی نکرده بودند چون به نظرم می‌خواستند دق‌ات بدهند. به این خاطر که اینجا، بیمارستان دولتی است و ازت پولی نمی‌گیرند. می‌خواستند هی برای هر کاری از این ساختمان بروی به آن ساختمان و خسته‌ات کنند و به یادت بیاورند که هیچ چیز مفتی‌ای بدون زحمت نیست و بیشتر از تو می‌خواستند مریض را دق بدهند که باید چشم به راه برگشتن تو می‌ماند.

مامان گفت ببخشید توی زحمت افتادی. گفتم نه این چه حرفی است وظیفه است. از اینکه به او خدمت کنم احساس خوبی بهم دست می‌دهد. انگار که دینی به گردنم باشد. می‌خواهم اینطوری جبران روزهایی را بکنم که او داشت توی آشپزخانه آشپزی می‌کرد یا تک و تنها می‌نشست و ما آدم حسابش نمی‌کردیم. روزهایی که فقط با هم حرف می‌زدیم و او دنبالمان راه می‌افتاد و می‌گف چی؟ به منم بگید. من سردرنمیارم. ولی ما از این سوالش هم کلافه می‌شدیم و یکجوری پسش می‌زدیم. چون حرف‌هایمان را نمی‌فهمید یا توضیحش خیلی طولانی بود و ما حوصله‌اش را نداشتیم.

منشی صدایم کرد که دفترچه را بهش بدم. زن جوانی بود که مقنعه را خیلی جلو کشیده بود و صورت رنگ پریده‌ای داشت. بیشتر مثل مجری‌های صدا و سیما بود تا منشی مطب. یکی آمد ازش پرسید من می‌خوام اضافیم رو لیزر کنم چقدر می‌شه؟ و من تعجب کرده بودم از اینکه اینجا موهای اضافی را هم لیزر می‌کنند. فکر کرده بودم همه مثل مامان کارشان خیلی واجب است و مربوط می‌شود به برداشتن زائده یا توموری. حتی روی سرو صورتشان دنبال نشانی گشته بودم. بیشتر از این تعجب کرده بودم که حالا چرا اینجا را یعنی بیمارستان سپاه را برای اینکار انتخاب کرده‌اند، جای بهتری برای این کار نبود؟
«مامان جون تشریف بیارید.» با این صدا به خودم آمدم. منشی داشت مامان را اینطور صدا می‌کرد و من خیلی خوشم آمد که دارد به مامان محبت می‌کند. حیف که مامان نشنید. چند ثانیه از رفتنش توی اتاق نگذشته بود که صدایم کردند. اینجا هویتت همراه بیمار است. خانومی از توی اتاق بیرون آمد و پرسید شما همراه مریضید؟ نمی‌گذارد روسریش را دربیاوریم.
مامان از اینکه پیر شده بود خجالت می‌کشید. از اینکه روسری‌اش را دربیاورد و بقیه موهای سفید و کم پشتش را ببینند واهمه داشت. هرچقدر هم که می‌گفتی همه پیر می‌شوند مگر پیری چه‌اش است، گوش نمی‌داد. دست‌هایش را نگاه می‌کرد و می‌گفت چه پیر شده از بس چیز میز شستم و تو هر چقدر می‌گفتی عیبی ندارد فایده نداشت. گاهی برای اینکه زجرکش‌ات کند حرف‌هایی ناراحت‌کننده‌‌تر از این هم می‌زد. مثل اینکه می‌گفت به من مرتب سر بزنید و نگذارید خیلی خاک جمع شود و منظورش بهشت‌زهرا بود. نمی‌دانم چرا اینطوری دنبال جلب توجه بود، چون بعدش می‌دید که اشک‌هایت همیشه سرازیر می‌شوند و باز هم دست بردار نبود. می‌گفت بچه‌ام دارد گریه می‌کند و تو را به بقیه نشان می‌داد و تا خجالت می‌کشیدی.
بهش گفتم روسریت را دربیاور عیبی ندارد و او روسری‌اش را درآورده بود. شاید از حضور من احساس امنیت می‌کرد و من از این خوشحال بودم.
عمل، عملی سرپایی بود که خیلی زود تمام شد. پشت سرش را بخیه زده بودند و تکه‌ای از زائده را داده بودند دستم که ببرم آزمایشگاه. آزمایشگاه کجا بود؟ ساختمان آنطرف حیاط. به مامان گفتم بشین تا بیام و چون نشنید هدایتش کردم سمت صندلی. گفتم درد داری؟ گفت نه. خوب می‌توانست درد را تحمل کند. مثلا قابلمه داغ را از روی گاز برمی‌داشت یا دستمال آتش گرفته را با دست خاموش می‌کرد و آخ نمی‌گفت، انگار که شعبده‌باز باشد. حتی وقتی صورتش را بند می‌انداختم هم شکایتی نمی‌کرد. فقط بعضی‌ موقع‌ها می‌دیدی که قطره اشکی از چشم‌هایش پایین می‌آید. می‌پرسیدی درد داری؟ می‌گفت نه، آدمی که پنج تا زاییده که درد حالیش نیست.
قبل از اینکه وارد آن راهروی طولانی شوم برگشتم و نگاهش کردم. با چشم داشت دنبالم می‌کرد. گفتم زود برمی‌گردم و وارد راهروی پرجمعیت شدم و خودم را باز توی حیاط پیدا کردم. به این فکر کرده بودم که چه خوب که مامان ما را دارد و مجبور نیست اینهمه راه را تک و تنها بیاید و برود. از اینکه بچه‌ای مثل من داشت که بتوانم برایش کاری کنم خوشحال بودم، ولی از اینکه آنجا منتظر من نشسته باشد نه. زائده را برای پاتولوژی دادم به آزمایشگاه و راه رفته را به سرعت برگشتم پیشش. می‌خواستم بگویم بیا بریم باهم ناهار بخوریم و برای گفتن این احساس بی‌قراری بهم دست داده بود 




سه‌شنبه، بهمن ۲۹

یه روز صبح


اون وقت صبح هوا انقدری تاریک هست که وقتی چراغ پذیرایی رو روشن می‌کنم دوباره همه چیز انگار به شب قبل 
.برمی‌گرده. یه روشنایی زردرنگ کمی تو خونه هست و اگر ساعت رو نگاه نکنی، فکر می‌کنی پنج شش عصره

صدای کتری که داره رو گاز می‌جوشه و صدای چندتایی کلاغ از بیرون میاد و دیگه هیچ صدایی نیست. در اون لحظه اگه 
شما هم اونجا باشید فکر می‌کنید تنهاترین آدم دنیایید. ولی اینطور مواقع معمولا تصویر آدم‌های تنها میاد جلوی چشمم. تصویر تنهایی مادرم در آشپزخونه، تصویر تنهای پدرم که سه پایه‌اش رو گذاشته تو کوچه و از سرما خزیده زیر کاپشن 
.لحاف‌مانندش، تصویر برادرم، تصویر تنهای خاله هما و تصویر اونایی که مردن

بعد از فکر هر روزه به تنهایی، تا کتری بجوشه و بتونم چایی رو دم کنم، پرده آشپزخونه رو کنار می‌زنم تا ببینم اون بیرون
همه چی سر جاشه یا نه. خرمالوها تو حیاط صاحبخونه هنوز بالای درختند و برگ‌های کف حیاط هم هنوز یه گوشه کوپه شدند و کسی جمعشون نکرده. اگه این خونه برای من بود خرمالوها رو از بالای درخت می‌چیدم، به باغچه‌ها مرتب آب می‌دادم و چه کارها که تو اون حیاط باصفا نمی‌کردم. بعد که برای مال یکی دیگه خیال‌پردازی کردم میام می‌شینم پشت میز و به عادت همیشگی پنیر رو می‌مالم لای نون و شکر رو می‌ریزم تو چایی.

اون رختخواب به اون گرمی اونجاست و هنوز گرمای تن من روشه و من اینجا دارم چایی می‌خورم و به بختم لعنت می‌فرستم. تازه چند دقیقه بعد که برم تو مترو اوضاع از این هم سخت‌تر میشه. خانوم میشه یه کم برید تو منم جا بشم. خانوم یه کم جابه جا بشید. اون جلو که هنوز جا هست. اینهمه آدم پیاده شدن، تکون بخور. لشتو ببر اونور، چرا انقدر این جلو چسبیدی خبر مرگت و.... و روز اینطوری شروع میشه.

من از مترو واقعا متنفرم اون همه تن خسته و رنجور و ناامید، اون همه آدمی که میخوان سر به تن هم نباشه یه جا جمع شدند. اینها هم دارن به رختخواب‌هاشون فکر می‌کنن؟ اصلا شاید به خاطر همینه که اون وقت صبح انقدر همه کج خلقن، چون کمتر دیدم بعدازظهرها اینطوری باشه.

اما شروع روز یه قسمت زیبا هم داره. از مترو که بیام بالا و برم اونطرف خیابون میرم تو کوچه‌های خیلی خلوت. هیچ عابر یا ماشینی تقریبا رد نمیشه و شاخه‌های درخت‌ها تقریبا تا وسط کوچه اومدن و از لابه لاشون میشه آسمون رو دید. این برای من یه جور مدیتیشنه. یعنی می‌تونم سوار تاکسی هم بشم ولی دلم می‌خواد هرچه قدر هم که هوا سرد باشه پیاده تو اون کوچه‌ها راه برم و خونه‌ها رو تماشا کنم. از جلوی لابی‌های بزرگ و خونه‌هایی که رو نماشون اسب تک شاخ کار شده و سربازهای هخامنشی رد بشم و یکی تو دلم بگه واااای اینا خیلی پولدارن و مبهوت بشم. خیلی خیلی مبهوت.

سه‌شنبه، بهمن ۸

گل‌های کوچک انتظار

رسیدم به خانه س. گفتم قیچی دارید؟ همخانه‌اش گفت که دارد، ولی با اکراه این را گفت. دلش نمی‌خواست قیچی را بدهد چون وسواسی بود. گفتم که حتما قیچی را تمیز می‌کنم و برمی‌گردانم. گفت نه این چه حرفی‌ست. ولی تنها بعد از اینکه تاکید کردم با الکل تمیز می‌کنم بلند شد و قیچی را آورد. دروغ گفته بودم. الکلم کجا بود؟

 رفتم توی حمام. موهایم را که تا سرشانه بود گرفتم توی دستم. اولین دسته ریخت توی روشویی، همینطور روی پاهایم و همینطور روی پاهای س و من جیغ زدم که واای خیلی کوتاه شد. س گفت عیبی ندارد و بلند می‌شود و من که خودم را در پایان دنیا می‌دیدم از شنیدن این حرف خیالم کمی راحت شد.

این کار، یعنی کوتاه کردن موهایم را پنج سال پیش هم کرده بودم.  توی فیلم‌ها دیده بودم آدم‌های افسرده و ناراحت این کار را می‌کنند. آن موقع برای اینکه دوستپسر آن وقت‌هایم ولم کرده بود این کار را کردم. حالا برای چی داشتم این کار را دوباره می‌کردم؟ شاید چون افسردگی داشت برمی‌گشت. 

دسته‌های مو یکی بعد از دیگری می‌ریختند توی روشویی و روی زمین تا به حالت یکدست کوتاهی درآمدند. خیلی خوب نشد، ولی افتضاح هم نشد. شلنگ را گرفتم روی زمین و موها رفتند توی چاه. ولی تمامی نداشتند. تازه یک عالمه مو هم هنوز روی سرم بود. مگر یک آدم چقدر مو می‌خواهد؟

فردایش آمدم خانه. کسی چیزی نفهمید. به ح با ذوق گفتم راستی من موهام رو کوتاه کردم. گفت آره فهمیدم مبارکه. اینکه فهمیده بود، ولی به روی خودش نیاورده بود، قلبم را بیشتر از اینکه نفهمیده باشد شکست. نکند من از اینها هستم که دلشان مدام می‌شکند؟ وقتی به این فکر می‌کنم معمولا این صدا هم توی گوشم می‌پیچد که «تو طوریت بشه؟ نه بابا جون تو طوریت نمیشه» و حتی در این موقع هم قلبم می‌شکند که یکی این را بهم گفته.

 فردایش به س، صاحب قیچی گفتم هیچ کس توی خانه نفهمید موهایم را کوتاه کردم. گفت یعنی چی که نفهمید؟ گفتم نمی‌دانم هیچ کس چیزی نگفت، ولی بعد فهمیدم که فهمیدند و به روی خودشان نیاورند. گفت یعنی چی که به روی خودشان نیاورند؟ به نظرم داشت پیاز داغش را زیاد می‌کرد. نفهمیده بودند دیگر. حالا یک مو هم ارزشی نداشت که من خودم را به خاطرش ناراحت کنم که چرا بقیه نفهمیده‌اند. یک مشت موی معمولی بود روی کله یک آدم معمولی.

 ولی بعد به این فکر کردم که چرا به روی خودشان نیاوردند؟ فقط همان مو نبود، آن موهای کوتاه شده جرقه‌ای بود که چرا این آدم‌ها به ندرت چیزی را به روی خودشان می‌آوردند؟ مثلا اگر می‌دیدند دردی داری یک همدلی ساده هم نمی‌کردند و وقتی می‌خواستی از رفتاری گلایه کنی، تو را به بدبینی متهم می‌کردند و زحمت یک تغییر کوچک را هم به خودشان نمی‌دادند.
همیشه باید وانمود می‌کردی که حالت خوب است و اگر می‌خواستی توی حال خودت باشی می‌گفتند چرا قیافه گرفتی؟ اینها آدم‌هایی بودند که دو سال در افسردگی دست و پام می‌زدم و یکنفرشان هیچ وقت نیامد حرفی بزند. به جایش می‌شنیدم که ول کن مگر ارزش دارد؟ یا وقتی می‌گفتم حالم بد است این جمله را می‌شنیدم که تو حالت بده؟ فیلم بازی نکن.

 این توقع زیادی بود؟ شاید بود، ولی من مگر با این آدم‌ها زندگی نمی‌کردم؟ چقدر می‌توانستند نادیده‌ام بگیرند؟ چرا وقتی یکی درباره همدلی و محبت کردن و رحم به دیگری حرف می‌زد با آن موافق بودند، ولی اینها فقط جمله‌های زیبایی برایشان بود و از آن در زندگی خودشان استفاده نمی‌کردند؟
 چرا همیشه این محبت سهم دیگری بود تا تو و وقتی ازشان طلب محبت می‌کردی تو را به متوقع بودن یا بی‌انصافی متهم می‌کردند.

چون آدم نسبت به غریبه‌ها عطوفت بیشتری دارد. محبت به خانواده خطرناک است، حد و مرز چندانی وجود ندارد و آدم ترس این را دارد که محبتش از حد بگذرد یا مورد سوء استفاده قرار گیرد. محبت به خانواده جنسش از جنس نگرانی‌ و دلسوزی‌ست تا محبت خالصانه. تو دلت نمی‌خواهد به دیگری محبت کنی ولی مجبوری چون مثل توست و با او بزرگ شده‌ای. من هم این را پذیرفتم اگرچه سخت است و درد دارد. پس چرا نارحتم؟ شاید چون احساس تنهایی می‌کنم یا از بی‌محبتی اطرافیانم دارم یخ می‌زنم.

آخرین باری که با م که باهم زندگی می‌کنیم درست حسابی حرف زدم دو ماه پیش بوده. هر دویمان ترجیح می‌دهیم باهم حرف نزنیم و سرهایمان توی گوشی باشد، چون وقتی باهم حرف می‌زنیم ناخواسته دعوایمان می‌شود. احساسات از حد می‌گذرد و به دعوا ختم می‌شود و دعوا به گریه می‌رسد.

آن روز داشتیم باهم خانه را تمیز می‌کردیم. هر دو در درگاه اتاق ایستاده بودیم. گفتم اتاقت را مرتب کن می‌خواهم تی بکشم. با خنده گفت چرا اتاق خودت رو مرتب نمی‌کنی؟ گفتم نه می‌خوام تمیز کنم. فکر کردم الان دعوایمان می‌شود، بنابراین صدایم کمی لرزید. چرا انقدر می‌ترسم که با او دعوایم شود؟ چون زندگی کردن سخت می‌شود.
یکدفعه بی‌هوا بوسیدتم. شاید چون صدایم لرزیده بود. محبت در این خانه مثل گنجی بود که اگر خوش شانس بودی نصیب تو هم میشد.
 یکبار بهش گفتم چرا هیچ وقت محبتی نسبت به من نداری؟ حتی فکر کنم از روی عصبانیت بی‌عاطفه هم خطابش کردم. شاید چون به قول خودش عوضی بودم این حرف را زدم یا شاید چون عوضی هستم آمدم و اینجا اینها را می‌نویسم. 

من نسبت به او محبتی داشتم؟ فکر می‌کنم داشتم یا لااقل فکرم را مشغول می‌کرد، ولی همیشه در جواب این جمله را می‌شنیدم که محبت تو را نمی‌خواهم یا محبت می‌کنی که منت بگذاری. می‌گذاشتم؟ اگر یک وقت چیزی می‌گفتی آن به حساب کل زندگیت نوشته میشد و هیچ راه برگشتی نبود.  بخششی در کار نبود، چون ممکن بود در ظاهر بخشیده شوی، ولی همچنان کینه وجود داشت. 

م گفت که دنبال سهم نباش، توقع نداشته باش، زندگیت را بکن چرا دنبال دعوا می‌گردی؟ همه که نباید باهم خوب باشند. رسم روزگار اینطوری بود؟ همه نباید باهم خوب باشند؟

یکبار بعد از یک ماه حرف نزدن رفتم توی اتاقش. عصر بود و روی تخت نشسته بود. جلویش روی زمین نشستم و این نوعی طلب ببخش بود. گفتم بیا باهم خوب باشیم، بیا دعوا نکنیم. نگذاشت حرف بزنم. ذهنم را با مسائل با ربط و بی‌ربط آشفته کرد. مدام می‌پرید توی حرفم. عرق کرده بودم و دیگر نمی‌توانستم کلمه‌ها را پیش هم بگذارم.  فراموش کردم که چی می‌خواستم اصلا بگویم خیلی از دستم عصبانی بود، من هم همینطور. مدام می‌گفت نه نمی‌شود و دیگر تمام است و فکر نکن چیزی بین ما درست می‌شود. گفتم خب بگذار من هم حرف بزنم. نگذاشت.
بعد من ایستادم وسط اتاق و با تمام توان جیغ زدم. توی فیلم‌ها هم همینطوری است. چند نفر باهم دعوا می‌کنند و صدا به صدا نمی‌رسد و یهو وقتی یکی جیغ می‌زند همه جا آرام می‌شود.

همه جا آرام شد. انگار برای چند ثانیه اصلا دعوایی اتفاق نیافتاده بود. بعد من فکر کرم چقدر صدایم شبیه زن همسایه شد. او هم بیشتر روزهای تعطیل داشت با بقیه دعوا می‌کرد. شاید اصلا روزهای تعطیل برای این است که اعضای خانواده به جان هم بیافتند، انرژی‌شان تخلیه شود و برای برگشتن دوباره به جامعه آماده شوند. انرژی را در خانه تخلیه کنی بهتر است که بروی پیش غریبه‌ها و جیغ بزنی. آشنای آدم فکر کند دیوانه‌ای، بهتر از این است که بقیه بفهمند.  یعنی چند نفر داشتند همزمان توی خانه‌های دیگر در آن ساعت باهم دعوا می‌کردند. آمار دقیقی وجود داشت؟

هربار کلید می‌اندازم و می‌روم توی خانه‌مان، قلبم از سردیش می‌خواهد بترکد، بنابراین سعی می‌کنم بیشتر روزها آخر شب‌ها بروم که غصه زیاد مجال هجوم نداشته باشد.  

قبلا وقتی می‌دیدم دونفر که به هم نزدیکند یا باهم نمی‌سازند خیلی تعجب می‌کردم و به نظرم خیلی غیرعادی بود. حتی چند روز پیش همکارم داشت درباره خواهرش حرف می‌زد. گفت نمی‌داند که خواهرش چه رشته‌ای می‌خواند. شیمی می‌خواند یا فیزیک و فکر کرده بودم چه قدر عجیب. چه فاصله‌ای و واقعا مسیر تهران تا اصفهان از نظر فاصله آمده بود توی ذهنم. ولی الان می‌بینم که همه چیز در این دنیا ممکن است. وقت‌هایی یادم می‌آید که خیابان سهرودی را می‌رفتم بالا و م که محل کارش تخت طاووس بود می‌آمد پایین، در نقطه‌ای به هم می‌رسیدیم و خیابان را به سمت خانه پیاده می‌رفتیم. هوا گرم بود و آفتاب می‌رفت که غروب کند.
بعضی وقت‌ها شیرینی و میوه‌ای هم می‌خریدیم و وقتی می‌رسیدیم خانه می‌خوردیم. حالا از آن سال‌ها هشت نه سالی می‌گذرد و این یک حقیقت است که زمان همه چیز را پلاسیده می‌کند و از رنگ و رو می‌اندازد . دشمن واقعی هم همین زمان است.  او برای من عزیز است و من برای او نیستم و محبت هم زورکی نیست؛ به همین راحتی و به همین تلخی.

دیگر مثل سابق دلمان برای هم تنگ می‌شود، منتظر نیستیم که یکی‌مان از راه برسد و چایی‌ای باهم بخوریم. مثل خیلی چیزهای دیگر این هم تغییر کرده. م توی اتاق خوابیده و این آهنگ افتاده تو دهنم.



سه‌شنبه، شهریور ۱۴

از این قرار

 آقای خدابخش روی پله ها نشسته بود‌. شوره ها روی لباس سیاهش از سر شانه شروع و تا روی شکم چاقش آمده و بعد هم مثل رود چند شاخه شده و شاخه ها آن پایین کم بنیه و بعد هم ناپدید شده بودند. موهای یک دست سفیدش هم مثل شاخه‌های گلدانی بود که انگار قید و بندی در رشد برگ هایش نباشد، به هر طرف رشد کرده و اصلاح می‌خواست ولی کی به این اهمیت می‌داد. صبح آقایی زنگ زده  خانه اش و خودش را افشارنیا معرفی کرده بود وحالا که داشت به مکالمه شان فکر می‌کرد صدای آقا ازپشت تلفن به نظرش بیش از حد خروسی بود. این فکر به ذهنش امد که نکند کسی سر به سرش گذاشته و خواسته مسخره اش کند. چون کسی که می‌گفت افشارنیاست می‌خواست با زنش شهین موسوی حرف بزند. آقای خدابخش اول تعجب کرده و بعد با تشر پرسیده بود جنابعالی؟ آقا گفته بود افشارنیاست و از طرف نمایندگی چای غزال زنگ می‌زند. گفته بود خانم موسوی توی قرعه کشی ، ماشین برنده شده‌. مرد صدایش خوشحال بود آنقدر خوشحال که انگار که خودش چیزی برده باشد. وقتی گفت زنش خانه نیست آقا بالافاصله تبریک گفته و اضافه کرده بود پس بهشان بگویید فردا با کارت شناسایی بیایند فلان جا و بعد هم جشنی برپا و توی آن جشن سند ماشین ها و بقیه جایزه ها به برندگان دیگر داده می‌شود. آقای خدابخش دست و پایش را گم کرده و چند بار پرسیده بود نفهمیدم چی؟ فردا؟ ولی چون صدایش بیش از اندازه پیر بود می‌شد به این ربطش داد که گوش هایش هم بیش از حد سنگین است که واقعن هم بود. آقا از پشت گوشی هربار محکم و قاطع در حالی که دیگر در صدایش از آن همه خوشحالی خبری نبود، جمله اول را تکرار کرده بود. اقای خدابخش پرسید نمی‌شود خودمان بیاییم؟ و آقا محکم تر از قبل گفته بود خانم موسوی با کارت ملی و شناسنامه و یک کپی از تمام اینها.

همان طور که آنجا نشسته و به کاشی های زمین چشم دوخته بود یکدفعه دو دستی زد توی سرش. خیلی پیش می‌آمد که وقتی توی فکر بود یکدفعه این کار را کند اما این دفعه با همه آن دفعه ها فرق داشت. درد توی تمام سرش پیچد و انگار نمی‌خواست هیچ وقت تمام شود. داشت به درد فکر می‌کرد که دو بار پشت سر هم رو به آسمان گفت حالا؟ نمی‌دانست چه حکمتی در کار است که زنش بمیرد و بعد توی قرعه کشی برنده شود. چون در همه این سال ها حداقل از آن وقتی که  یادش می‌آمد هر چه قدر دوندگی کرد نتوانست چیزی ببرد. هر چه قدر که پولش را از این بانک به آن بانک منتقل کرد، هر چه قدر در قرعه کشی هایی که توی خانه ها برگزار شد، شرکت کرد، هر چه قدر چای و نوشابه و دستمال کاغذی خرید که تو قرعه کشی یکی شان برنده شود نشد. در تمام این سال ها زنش را شماتت کرده بود ولی او یک لحظه هم کوتاه نیامده و همیشه گفته بود "اگر برنده بشم یک قرونش رو هم به تو نمیدم." ولی الان همه اش مال او بود البته اگر بچه هایش از چنگش درنمی‌آوردند. می‌توانست برود با پولش هرکاری کند. برود اصفهان دوست های قدیمی‌اش عیسی و یحیا را پیدا کند و با آنها مثل قدیم کار و کاسبی راه بیندازد. ولی چه کاسبی ای؟ بیش از آن پیر بود که بخواهد دیگر کار کند. فکر کرد خودش کار نمی‌کند کاراگاه خیاطی راه می‌اندازد و می‌ایستد سر کارگرها. با عیسی و یحیا زندگی می‌کند. اگر انها بخواهند. ولی می‌خواستند؟ اصلا کجا بودند؟

چهل سال گذشته و توی این چهل سال خبری از هیچ کدامشان نشده بود. یک لحظه با خودش احساس حماقت کرد که چرا توی تمام این سال ها خودش دست به کار نشده تا الان مثل زنش ثمره اش را ببیند. اما کدام ثمره؟ زن بیچاره اش که زیر خروارها خاک خوابیده بود. زنش که پول خیلی دوست داشت و توی آشپزخانه می‌نشست و یواشکی پول‌های کیفش را می‌شمرد و این کار را تا شب صدبار تکرار می‌کرد. اگر بود چه قدر خوشحال می‌شد.خوشحالیش تمامی‌داشت؟ تردید تمام وجودش را پر کرده بود.  نمی‌دانست باید چه کار کند به بچه هایش زنگ بزند یا نه؟ اگر به آنها زنگ می‌زد هرجای شهر که بودند و هر کاری که داشتند خودشان را می‌رساندند و اصرار می‌کردند که همین الان که هوا کم کم داشت تاریک می‌شد بروند دم نمایندگی چای و شناسنامه و کارت ملی را نشان دهند و جایزه را تحویل بگیرند. نمی‌شود و صبر کنید هم حالیشان نبود. بعد هم به خودش یک قران نمی‌رسید. اصلا خاصیت این خانواده بود که همه شان پول پرست باشند به جز خودش. خودش؟ ولی خودش که بعد از آن تماس تلفنی دست و پایش را گم کرده و حالا هم داشت نقشه می‌کشید که چطور پول را تنهایی خرج کند. خودش که هر چیزی می‌شد سریع زنگ می‌زد به بچه هایش و همه چیز را با انها درمیان می‌گذاشت حالا پول چشم هایش را کور کرده بود.

از رفتارخودش تعجب کرد و از روی پله با زحمت در حالی که یک دستش را گرفته بود به دیوار بلند شد. پرده را کنار زد و از راهروی طولانی خانه گذشت و رفت توی اتاق کوچکی که به زحمت به نه متر می‌رسید. کشوکمد را باز کرد و شناسنامه و کارت ملی زنش را از زیر برگه ها دراورد.با دقت به صفحه اولش نگاه کرد و مهر قرمز رنگ" فوت شده" که توی صفحه اولش خورده بود توی ذوقش زد انگار که انتظارش را نداشته باشد. به چهره جوان زنش توی عکس که به زحمت سی و دو سالش می‌شد نگاه کرد به چهره جوانش که آدم محال بود فکر کند در سال های بعد انقدر چین و چروک به خودش می‌گیرد. به چشم های بزرگ و پرنفوذش که درست داشت به چشم های او نگاه می‌کرد و هر آن ممکن بود به حرف بیاید. آقای افشارنیا گفته بود خانم موسوی با کارت ملی و شناسنامه.  اگر خودش تنهایی با یک شناسنامه فوت شده می‌رفت آنجا اصلا جایزه را بهش می‌دادند؟ چی جوابش را می‌دادند؟ به پول‌پرستی متهمش نمی‌کردند؟ اگر می‌فهمیدند زنش مرده اصلا ماشین را بهش می‌دادند؟
با شناسنامه در دست شماره مرجان، دختر بزرگش را گرفت. پنج نمره بیشتر نگرفته بود که یاد تابستان پارسال افتاد.

تابستان پارسال زنش همه پولش را از بانک کشیده بود بیرون، سه تا النگو خریده و گذاشته بودشان خانه مرجان. بعد از چهارسالی که پولش را گذاشت توی بانک و فقط یک بار بیست هزارتومان برنده شد، خواسته بود پولش را به سرمایه تبدیل کند سه تا النگو بخرد و بگذارد برای بچه هایش ولی چون خانه شان را دزد زده بود دیگر هیچ چیز را آنجا نگه نمی‌داشت. یا پول ها را زیر رختخواب ها دفن می‌کرد و هر بار که می‌خواستشان رختخواب ها را حفاری می‌کردند تا به پول ها برسند یا می‌گذاشتندش خانه مرجان که او هم برود توی یکی از قوطی های آشپزخانه اش قایمش کند. هر وقت می‌خواست  عروسی برود یا قرار بود یکی از فامیل ها بیایند خانه شان از چند روز قبل النگوها را پس می‌گرفت ولی یکبار که رفته و آنها را خواسته بود گفته بودند النگوها را فروخته اند و گذاشته اند روی پول ماشین. گفته بودند خیلی زود برمی‌گردانند ولی تا الان که زنش مرده بود خبری از النگوها نشده بود. زنش آمده بود خانه و گریه کرده بود. می‌گفت از ساده گیش سوء استفاده کرده اند بعد هم با النگوهای بدلی رفته عروسی و سکه یک پول شده بود. خاله اش فهمیده و همه جا جار زده بود.  حالا برای چی باید به اینها زنگ می‌زد که بیایند و ماشین را هم از چنگش دربیاورند و دیگربه روی خودشان نیاورند؟ 

همین که گوشی را گذاشت ترسی تمام وجودش را پر کرد. بهتر نبود زنگ بزند و به پسرش همه چیز را بگوید؟ اگر می‌آمد و ماشین را جلوی خانه می‌دید چه اتفاقی می‌افتاد؟ مثل آن دفعه که وقتی فهمیده بود بدون اطلاعش تلویزیون خریده اند حتما داد و بیدا می‌کرد و دوباره سهمش را می‌خواست.  ولی از کجا می‌فهمید که ماشین برای اوست؟ به عقلش هم نمی‌رسید که ماشین برای آنها باشد و حتما فکر می‌کرد برای یکی از همسایه هاست. ولی چه طور باید می‌اوردش.؟ می‌رفت دم نمایندگی و ماشین را بهش می‌دادند ولی چه طوری باید سوارش می‌شد؟  رانندگی که بلد نبود‌. خب می‌توانست بگذاردش همانجا و بعد هم برود بنگاه ماشین، یکی را بیاورد و قیمت بگذارند و معامله اش کنند. پول را نقد می‌دادند؟ آنهمه پول را کجا می‌خواست جا بدهد؟ توی همان رختخواب ها؟ اگر یکی تعقیبش می‌کرد، شب می‌آمد سر وقتش و خفه‌اش می‌کرد چه؟ 

آقای خدابخش احساس بی‌پناهی کرد‌. مثل بچه ای گوشه‌ای نشست و شناسنامه را محکم توی بغلش گرفت و دلش خواست که زنش انجا باشد. زن پول دوستش که او را توی این موقعیت قرار داده بود. نبودنش کافی نبود حالا این هم بهش اضافه شده بود. شناسنامه را روی میز گذاشت و سعی کرد به چیزهای بد فکر نکند.  می‌توانست ماشین را بفروشد و باهاش برود مسافرت. یا خانه را عوض کند و یک خانه بزرگ تر بگیرد ولی خانه را می‌خواست چه کار؟ برای کی می‌خواست جمع کند؟ می‌مرد و همه ش می‌رسید به این بچه ها‌. البته که خیلی وقت ها هوایش را داشتند و مرتب بهش سر می‌زدند ولی چرا یکی شان نمی‌آمد و برای مدتی پیشش نمی‌ماند؟ مگر نمی‌دانستند که حوصله اشپزی ندارد و  از آن بدتر از تاریکی می‌ترسد ؟ بله. ماشین را می‌فروخت ، نصف پولش را می‌ریخت توی حسابش و با نصف دیگر می‌رفت اصفهان یک خانه می‌گرفت. یک خانه با حوض بزرگ. عیسی و یحیا را هم پیدا می‌کرد حتما مثل خودش پیر بودند و تنها. با هم سه تایی توی همان خانه زندگی می‌کردند و بعدازظهرها می‌رفتند توی میدان نقش جهان می‌نشستند. کارگاه بزرگی راه می‌انداختند و همه آنهایی که  دنبال کار می‌گشتند را می‌اوردند همانجا کار کنند. می‌شدند کارآفرین نمونه. می‌رفتند مسافرت ولی اول از همه برای خودش بعد مدت ها چند دست لباس می‌خرید. برای بچه هایش هم همین طور. نمی‌گفتند پولش را از کجا اورده؟ خب می‌گفت از پس اندازش برداشته.اما اگر بعدش می‌آمدند و پاشنه دررا می‌کندند چی؟

لباس پوشید و از خانه بیرون رفت‌. فردا برایش روز بزرگی بود. همین که در را باز کرد توی کوچه خانم
 پیر همسایه را دید که مثل زن خودش توی هر بانکی حسابی داشت و در ارزوی برنده شدن توی قرعه کشی یکی شان می‌سوخت. اینجا محله ای بود که مردم روزشان را به امید برنده شدن در قرعه کشی شب می‌کردند. بعید نبود اگر به یکی بگوید برنده شده اند از سرتاسر کوچه بهش حمله کنند و مثل کسی که شفا پیدا کرده لباس ها را توی تنش پاره کنند  و بخواهند که برای برنده شدن آنها هم دعا کند. اول خواست برود جلو و بگوید که توی قرعه کشی برنده شده اینطوری باعث می‌شد زن با امید بیشتری به کارش ادامه دهد. ولی اگر حسادت می‌کرد چی؟ اگر خواب و خوراک را ازش می‌گرفت و هر روز به بهانه ای می‌آمد جلوی در خانه  و پول می‌خواست چی؟ اصلا ممکن بود بچه هایش را ببیند و بهشان بابت جایزه تبریک بگوید. آن وقت دستش پیش بچه ها رو می‌شد. سرش را به زیر انداخت، سلامی‌داد و گذشت. زن چند بار پشت سر هم صدایش کرد. شنیده بود اما می‌توانست برنگردد و بگذارد که زن فکر کند صدایش را نشنیده است. کر بودن چه قدر خوب به کمک 
.آدم می‌آید

احساس کرد که زن دارد شانه به شانه اش راه می‌اید. برگشت و چهره زن توی غروب آفتاب به نظرش ترسناک امد‌. چشم هایش گود افتاده، صورتش سفید اما کل صورتش آرام بود انگار که به مرگش  چیزی نمانده باشد. با فاصله از زن ایستاد و منتظر شد تا حرفش را بزند. منتظر بود که پول بخواهد و بابت جایزه بهش تبریک بگوید. لعنت، اصلا فکر اینجایش را نکرده بود. توی روزنامه اسم برندگان را می‌زنند. خودش چند بار با زنش روزنامه خریده و می‌خواستند ببیند چیزی برنده شده اند یا نه. یکبار یک ساعت دیواری برنده شده و یکبار هم 50 هزار تومان و همه این ها باعث امیدواری بیشتر زنش شده بود. همین که اسمش انجا بود برایش کافی بود‌. انگار که در مسابقه دو یک نفر یکی مانده به اخر شود. بهتر از این بود که هیچ وقت به خط پایان نرسد.  همان طور که انتظارش را داشت زن با لبخندی جمله اش را شروع کرد. آقای خدابخش منتظر بود که زن از مشکلاتش بگوید و بعد پول بخواهد ولی زن گفته بود سوپ درست کرده و می‌خواسته بیاورد در خانه ولی حالا  اگر آقای خدابخش صبر کند برایش یک کاسه می‌اورد و اگر نه خودش می‌آید دم خانه. ولی او با سردی جوابش را داد و گفت همین الان سوپ خورده است. از زن عذرخواهی کرد و با عجله راه رفته را برگشت. کلید را توی در خانه چرخاند  و یادش رفت که اصلا چرا آمده بیرون.  کمی‌سرش را به در چسباند و به صدای کوچه گوش کرد و وقتی مطمئن شد که خبری نیست تصمیم گرفت زودتر از موعد بخوابد تا به این وسیله خودش را از شر فکرهای پریشانش نجات دهد

 هوا گرگ و میش بود که از خواب بیدار شد. ساعت 6 بود‌. فکر کرد که لباس می‌پوشد و می‌رود دم نمایندگی و صبر می‌کند‌. شناسنامه زنش را از توی کشو دراورد و خوب به اسم و عکسش نگاه کرد. انگار که شک داشته باشد که شناسنامه اوست ان را توی جیب کتش گذاشت و از در خانه بیرون رفت‌. از کوچه وارد خیابان اصلی شد. هر چند دقیقه یکبار ماشینی می‌گذشت و توی خیابان طولانی از نظر دور می‌شد، آنقدر  دور که آدم شک می‌کرد اصلا از انجا گذشته باشد. 

پرایدی جلویش نگه داشت و آقای خدابخش  ادرس را نشان سرنشین جلو و بعد خود راننده داد و راننده با سر تایید کرد که سوار شود. باید می‌رفت آزادی و از انجا خط عوض می‌کرد ولی امید داشت که راننده بگوید تا دم نمایندگی می‌برمت. راننده از توی اینه نگاهش کرد و اقای خدابخش خودش را جمع و جور کرد. برای اولین بار از دیروز دلش خواست که رازش را به کسی بگوید و سبک شود. احساس می‌کرد سنگینی چیزی که دارد با خودش حمل می‌کند ممکن است هرآن او را از پا درآورد. حالا چرا انها را انتخاب کرده بود؟ ممکن بود دیگر هیچ وقت دست از سرش برندارند اما یکدفعه  حرفش را با این جمله شروع کرد که دارد می‌رود دم نمایندگی شرکت چای  چون زنش توی قرعه کشی برنده شده. ولی برخلاف انتظار بعد از تمام شدن جمله اش هیچ صدایی از هیچ کدام از سرنشینان درنیامد انگار که نشنیده بودند. بنابراین دوباره حرفش را تکرار کرد ولی راننده حرفش را قطع کرده و پرسید حالا چی برنده شدید؟ اقای خدابخش با احتیاط خاصی که ادم نمی‌دانست سوالی جواب داده یا خبری،گفت ماشین ولی به سرعت پشیمانی تمام وجودش را پر کرد. خواست حرفش را پس بگیرد ولی راننده و سرنشین جلو مشغول بحث درباره قرعه کشی های مواد خوراکی شده و راننده داشت می‌گفت قرعه کشی مواد خوارکی همیشه زودتر از بقیه جواب می‌دهد.  سرنشین جلو که مردی حدودا چهل ساله با سیبیل ولی بدون مو بود آنطور که خودش می‌گفت سال ها تشتک نوشابه جمع می‌کرده و یک زمان کمد خانه اش پر تشتک شده و آخر سر دو جعبه نوشابه برنده شده بود.

آقای خدابخش پرید وسط حرف و گفت زیاد خوشحال نیست چون زنش در اصل توی قرعه کشی برنده شده و حالا مرده است‌. راننده که از نظر شباهت و سن و سال انگار برادر سرنشین بود، شروع به فاتحه خواندن کرد و از آقای خدابخش پرسید حالا با ماشینش چه کار می‌خواهد بکند. آقای خدابخش گفت که نمی‌داند چون رانندگی بلد نیست. نمی‌داند ماشین را نگه دارد یا بفروشد‌. راننده که از توی آینه داشت با او حرف می‌زد گفت که بهتر است نگه دارد چون بازار ماشین الان راکد است ولی اگر او بخواهد می‌تواند برایش مشتری پیدا کند. اصلا اگر بخواهد خودش هم برای گرفتن جایزه می‌اید، جمله ای که ترس آقای خدابخش را به همراه داشت. ترسی که مثل سیلی در تمام تنش جاری شد و باعث شد لام تا کام حرف نزند و مشغول تماشای بیرون شود.چرا راننده می‌خواست همراهیش کند؟ مشغول سرزنش کردن خودش شد. چه قدر بی احتیاطی کرده بود که رازش را با اینها درمیان گذاشته بود. اگر همینجوری اصرار می‌کردند و دست از سرش برنمی‌داشتند چی؟ سرنشین گفت که خیلی باید مراقب باشد و نباید به هرکی اعتماد کند، گیر خوب آدم هایی افتاده، ممکن بود بقیه بلایی سرش بیاورند، شناسنامه را از چنگش دربیاورند و خودشان را جای او یعنی آقای خدابخش جا بزنند. مگر مملکت انقدر خرتو خر بود؟ کی می‌توانست خودش را جای او جا بزند؟ اصلا چرا تا این حد پیشروی کرده و این چیزها را داشتند بهش می‌گفتند غیر از این بود که خودشان به همه اینها فکر کرده بودند؟ مطمئن بود که اگر یک کلمه دیگر حرف بزنند در را باز می‌کند و خودش را پرت می‌کند بیرون. وقتی راننده دوباره سوالش را پرسید که "می‌خوای تنها نری عمو؟ دست کرد توی جیبش و شناسنامه را توی دستش گرفت و محکم فشارش داد.
  *داستانم تو کتاب هفته چاپ شده بود.