سه‌شنبه، شهریور ۱۴

از این قرار

 آقای خدابخش روی پله ها نشسته بود‌. شوره ها روی لباس سیاهش از سر شانه شروع و تا روی شکم چاقش آمده و بعد هم مثل رود چند شاخه شده و شاخه ها آن پایین کم بنیه و بعد هم ناپدید شده بودند. موهای یک دست سفیدش هم مثل شاخه‌های گلدانی بود که انگار قید و بندی در رشد برگ هایش نباشد، به هر طرف رشد کرده و اصلاح می‌خواست ولی کی به این اهمیت می‌داد. صبح آقایی زنگ زده  خانه اش و خودش را افشارنیا معرفی کرده بود وحالا که داشت به مکالمه شان فکر می‌کرد صدای آقا ازپشت تلفن به نظرش بیش از حد خروسی بود. این فکر به ذهنش امد که نکند کسی سر به سرش گذاشته و خواسته مسخره اش کند. چون کسی که می‌گفت افشارنیاست می‌خواست با زنش شهین موسوی حرف بزند. آقای خدابخش اول تعجب کرده و بعد با تشر پرسیده بود جنابعالی؟ آقا گفته بود افشارنیاست و از طرف نمایندگی چای غزال زنگ می‌زند. گفته بود خانم موسوی توی قرعه کشی ، ماشین برنده شده‌. مرد صدایش خوشحال بود آنقدر خوشحال که انگار که خودش چیزی برده باشد. وقتی گفت زنش خانه نیست آقا بالافاصله تبریک گفته و اضافه کرده بود پس بهشان بگویید فردا با کارت شناسایی بیایند فلان جا و بعد هم جشنی برپا و توی آن جشن سند ماشین ها و بقیه جایزه ها به برندگان دیگر داده می‌شود. آقای خدابخش دست و پایش را گم کرده و چند بار پرسیده بود نفهمیدم چی؟ فردا؟ ولی چون صدایش بیش از اندازه پیر بود می‌شد به این ربطش داد که گوش هایش هم بیش از حد سنگین است که واقعن هم بود. آقا از پشت گوشی هربار محکم و قاطع در حالی که دیگر در صدایش از آن همه خوشحالی خبری نبود، جمله اول را تکرار کرده بود. اقای خدابخش پرسید نمی‌شود خودمان بیاییم؟ و آقا محکم تر از قبل گفته بود خانم موسوی با کارت ملی و شناسنامه و یک کپی از تمام اینها.

همان طور که آنجا نشسته و به کاشی های زمین چشم دوخته بود یکدفعه دو دستی زد توی سرش. خیلی پیش می‌آمد که وقتی توی فکر بود یکدفعه این کار را کند اما این دفعه با همه آن دفعه ها فرق داشت. درد توی تمام سرش پیچد و انگار نمی‌خواست هیچ وقت تمام شود. داشت به درد فکر می‌کرد که دو بار پشت سر هم رو به آسمان گفت حالا؟ نمی‌دانست چه حکمتی در کار است که زنش بمیرد و بعد توی قرعه کشی برنده شود. چون در همه این سال ها حداقل از آن وقتی که  یادش می‌آمد هر چه قدر دوندگی کرد نتوانست چیزی ببرد. هر چه قدر که پولش را از این بانک به آن بانک منتقل کرد، هر چه قدر در قرعه کشی هایی که توی خانه ها برگزار شد، شرکت کرد، هر چه قدر چای و نوشابه و دستمال کاغذی خرید که تو قرعه کشی یکی شان برنده شود نشد. در تمام این سال ها زنش را شماتت کرده بود ولی او یک لحظه هم کوتاه نیامده و همیشه گفته بود "اگر برنده بشم یک قرونش رو هم به تو نمیدم." ولی الان همه اش مال او بود البته اگر بچه هایش از چنگش درنمی‌آوردند. می‌توانست برود با پولش هرکاری کند. برود اصفهان دوست های قدیمی‌اش عیسی و یحیا را پیدا کند و با آنها مثل قدیم کار و کاسبی راه بیندازد. ولی چه کاسبی ای؟ بیش از آن پیر بود که بخواهد دیگر کار کند. فکر کرد خودش کار نمی‌کند کاراگاه خیاطی راه می‌اندازد و می‌ایستد سر کارگرها. با عیسی و یحیا زندگی می‌کند. اگر انها بخواهند. ولی می‌خواستند؟ اصلا کجا بودند؟

چهل سال گذشته و توی این چهل سال خبری از هیچ کدامشان نشده بود. یک لحظه با خودش احساس حماقت کرد که چرا توی تمام این سال ها خودش دست به کار نشده تا الان مثل زنش ثمره اش را ببیند. اما کدام ثمره؟ زن بیچاره اش که زیر خروارها خاک خوابیده بود. زنش که پول خیلی دوست داشت و توی آشپزخانه می‌نشست و یواشکی پول‌های کیفش را می‌شمرد و این کار را تا شب صدبار تکرار می‌کرد. اگر بود چه قدر خوشحال می‌شد.خوشحالیش تمامی‌داشت؟ تردید تمام وجودش را پر کرده بود.  نمی‌دانست باید چه کار کند به بچه هایش زنگ بزند یا نه؟ اگر به آنها زنگ می‌زد هرجای شهر که بودند و هر کاری که داشتند خودشان را می‌رساندند و اصرار می‌کردند که همین الان که هوا کم کم داشت تاریک می‌شد بروند دم نمایندگی چای و شناسنامه و کارت ملی را نشان دهند و جایزه را تحویل بگیرند. نمی‌شود و صبر کنید هم حالیشان نبود. بعد هم به خودش یک قران نمی‌رسید. اصلا خاصیت این خانواده بود که همه شان پول پرست باشند به جز خودش. خودش؟ ولی خودش که بعد از آن تماس تلفنی دست و پایش را گم کرده و حالا هم داشت نقشه می‌کشید که چطور پول را تنهایی خرج کند. خودش که هر چیزی می‌شد سریع زنگ می‌زد به بچه هایش و همه چیز را با انها درمیان می‌گذاشت حالا پول چشم هایش را کور کرده بود.

از رفتارخودش تعجب کرد و از روی پله با زحمت در حالی که یک دستش را گرفته بود به دیوار بلند شد. پرده را کنار زد و از راهروی طولانی خانه گذشت و رفت توی اتاق کوچکی که به زحمت به نه متر می‌رسید. کشوکمد را باز کرد و شناسنامه و کارت ملی زنش را از زیر برگه ها دراورد.با دقت به صفحه اولش نگاه کرد و مهر قرمز رنگ" فوت شده" که توی صفحه اولش خورده بود توی ذوقش زد انگار که انتظارش را نداشته باشد. به چهره جوان زنش توی عکس که به زحمت سی و دو سالش می‌شد نگاه کرد به چهره جوانش که آدم محال بود فکر کند در سال های بعد انقدر چین و چروک به خودش می‌گیرد. به چشم های بزرگ و پرنفوذش که درست داشت به چشم های او نگاه می‌کرد و هر آن ممکن بود به حرف بیاید. آقای افشارنیا گفته بود خانم موسوی با کارت ملی و شناسنامه.  اگر خودش تنهایی با یک شناسنامه فوت شده می‌رفت آنجا اصلا جایزه را بهش می‌دادند؟ چی جوابش را می‌دادند؟ به پول‌پرستی متهمش نمی‌کردند؟ اگر می‌فهمیدند زنش مرده اصلا ماشین را بهش می‌دادند؟
با شناسنامه در دست شماره مرجان، دختر بزرگش را گرفت. پنج نمره بیشتر نگرفته بود که یاد تابستان پارسال افتاد.

تابستان پارسال زنش همه پولش را از بانک کشیده بود بیرون، سه تا النگو خریده و گذاشته بودشان خانه مرجان. بعد از چهارسالی که پولش را گذاشت توی بانک و فقط یک بار بیست هزارتومان برنده شد، خواسته بود پولش را به سرمایه تبدیل کند سه تا النگو بخرد و بگذارد برای بچه هایش ولی چون خانه شان را دزد زده بود دیگر هیچ چیز را آنجا نگه نمی‌داشت. یا پول ها را زیر رختخواب ها دفن می‌کرد و هر بار که می‌خواستشان رختخواب ها را حفاری می‌کردند تا به پول ها برسند یا می‌گذاشتندش خانه مرجان که او هم برود توی یکی از قوطی های آشپزخانه اش قایمش کند. هر وقت می‌خواست  عروسی برود یا قرار بود یکی از فامیل ها بیایند خانه شان از چند روز قبل النگوها را پس می‌گرفت ولی یکبار که رفته و آنها را خواسته بود گفته بودند النگوها را فروخته اند و گذاشته اند روی پول ماشین. گفته بودند خیلی زود برمی‌گردانند ولی تا الان که زنش مرده بود خبری از النگوها نشده بود. زنش آمده بود خانه و گریه کرده بود. می‌گفت از ساده گیش سوء استفاده کرده اند بعد هم با النگوهای بدلی رفته عروسی و سکه یک پول شده بود. خاله اش فهمیده و همه جا جار زده بود.  حالا برای چی باید به اینها زنگ می‌زد که بیایند و ماشین را هم از چنگش دربیاورند و دیگربه روی خودشان نیاورند؟ 

همین که گوشی را گذاشت ترسی تمام وجودش را پر کرد. بهتر نبود زنگ بزند و به پسرش همه چیز را بگوید؟ اگر می‌آمد و ماشین را جلوی خانه می‌دید چه اتفاقی می‌افتاد؟ مثل آن دفعه که وقتی فهمیده بود بدون اطلاعش تلویزیون خریده اند حتما داد و بیدا می‌کرد و دوباره سهمش را می‌خواست.  ولی از کجا می‌فهمید که ماشین برای اوست؟ به عقلش هم نمی‌رسید که ماشین برای آنها باشد و حتما فکر می‌کرد برای یکی از همسایه هاست. ولی چه طور باید می‌اوردش.؟ می‌رفت دم نمایندگی و ماشین را بهش می‌دادند ولی چه طوری باید سوارش می‌شد؟  رانندگی که بلد نبود‌. خب می‌توانست بگذاردش همانجا و بعد هم برود بنگاه ماشین، یکی را بیاورد و قیمت بگذارند و معامله اش کنند. پول را نقد می‌دادند؟ آنهمه پول را کجا می‌خواست جا بدهد؟ توی همان رختخواب ها؟ اگر یکی تعقیبش می‌کرد، شب می‌آمد سر وقتش و خفه‌اش می‌کرد چه؟ 

آقای خدابخش احساس بی‌پناهی کرد‌. مثل بچه ای گوشه‌ای نشست و شناسنامه را محکم توی بغلش گرفت و دلش خواست که زنش انجا باشد. زن پول دوستش که او را توی این موقعیت قرار داده بود. نبودنش کافی نبود حالا این هم بهش اضافه شده بود. شناسنامه را روی میز گذاشت و سعی کرد به چیزهای بد فکر نکند.  می‌توانست ماشین را بفروشد و باهاش برود مسافرت. یا خانه را عوض کند و یک خانه بزرگ تر بگیرد ولی خانه را می‌خواست چه کار؟ برای کی می‌خواست جمع کند؟ می‌مرد و همه ش می‌رسید به این بچه ها‌. البته که خیلی وقت ها هوایش را داشتند و مرتب بهش سر می‌زدند ولی چرا یکی شان نمی‌آمد و برای مدتی پیشش نمی‌ماند؟ مگر نمی‌دانستند که حوصله اشپزی ندارد و  از آن بدتر از تاریکی می‌ترسد ؟ بله. ماشین را می‌فروخت ، نصف پولش را می‌ریخت توی حسابش و با نصف دیگر می‌رفت اصفهان یک خانه می‌گرفت. یک خانه با حوض بزرگ. عیسی و یحیا را هم پیدا می‌کرد حتما مثل خودش پیر بودند و تنها. با هم سه تایی توی همان خانه زندگی می‌کردند و بعدازظهرها می‌رفتند توی میدان نقش جهان می‌نشستند. کارگاه بزرگی راه می‌انداختند و همه آنهایی که  دنبال کار می‌گشتند را می‌اوردند همانجا کار کنند. می‌شدند کارآفرین نمونه. می‌رفتند مسافرت ولی اول از همه برای خودش بعد مدت ها چند دست لباس می‌خرید. برای بچه هایش هم همین طور. نمی‌گفتند پولش را از کجا اورده؟ خب می‌گفت از پس اندازش برداشته.اما اگر بعدش می‌آمدند و پاشنه دررا می‌کندند چی؟

لباس پوشید و از خانه بیرون رفت‌. فردا برایش روز بزرگی بود. همین که در را باز کرد توی کوچه خانم
 پیر همسایه را دید که مثل زن خودش توی هر بانکی حسابی داشت و در ارزوی برنده شدن توی قرعه کشی یکی شان می‌سوخت. اینجا محله ای بود که مردم روزشان را به امید برنده شدن در قرعه کشی شب می‌کردند. بعید نبود اگر به یکی بگوید برنده شده اند از سرتاسر کوچه بهش حمله کنند و مثل کسی که شفا پیدا کرده لباس ها را توی تنش پاره کنند  و بخواهند که برای برنده شدن آنها هم دعا کند. اول خواست برود جلو و بگوید که توی قرعه کشی برنده شده اینطوری باعث می‌شد زن با امید بیشتری به کارش ادامه دهد. ولی اگر حسادت می‌کرد چی؟ اگر خواب و خوراک را ازش می‌گرفت و هر روز به بهانه ای می‌آمد جلوی در خانه  و پول می‌خواست چی؟ اصلا ممکن بود بچه هایش را ببیند و بهشان بابت جایزه تبریک بگوید. آن وقت دستش پیش بچه ها رو می‌شد. سرش را به زیر انداخت، سلامی‌داد و گذشت. زن چند بار پشت سر هم صدایش کرد. شنیده بود اما می‌توانست برنگردد و بگذارد که زن فکر کند صدایش را نشنیده است. کر بودن چه قدر خوب به کمک 
.آدم می‌آید

احساس کرد که زن دارد شانه به شانه اش راه می‌اید. برگشت و چهره زن توی غروب آفتاب به نظرش ترسناک امد‌. چشم هایش گود افتاده، صورتش سفید اما کل صورتش آرام بود انگار که به مرگش  چیزی نمانده باشد. با فاصله از زن ایستاد و منتظر شد تا حرفش را بزند. منتظر بود که پول بخواهد و بابت جایزه بهش تبریک بگوید. لعنت، اصلا فکر اینجایش را نکرده بود. توی روزنامه اسم برندگان را می‌زنند. خودش چند بار با زنش روزنامه خریده و می‌خواستند ببیند چیزی برنده شده اند یا نه. یکبار یک ساعت دیواری برنده شده و یکبار هم 50 هزار تومان و همه این ها باعث امیدواری بیشتر زنش شده بود. همین که اسمش انجا بود برایش کافی بود‌. انگار که در مسابقه دو یک نفر یکی مانده به اخر شود. بهتر از این بود که هیچ وقت به خط پایان نرسد.  همان طور که انتظارش را داشت زن با لبخندی جمله اش را شروع کرد. آقای خدابخش منتظر بود که زن از مشکلاتش بگوید و بعد پول بخواهد ولی زن گفته بود سوپ درست کرده و می‌خواسته بیاورد در خانه ولی حالا  اگر آقای خدابخش صبر کند برایش یک کاسه می‌اورد و اگر نه خودش می‌آید دم خانه. ولی او با سردی جوابش را داد و گفت همین الان سوپ خورده است. از زن عذرخواهی کرد و با عجله راه رفته را برگشت. کلید را توی در خانه چرخاند  و یادش رفت که اصلا چرا آمده بیرون.  کمی‌سرش را به در چسباند و به صدای کوچه گوش کرد و وقتی مطمئن شد که خبری نیست تصمیم گرفت زودتر از موعد بخوابد تا به این وسیله خودش را از شر فکرهای پریشانش نجات دهد

 هوا گرگ و میش بود که از خواب بیدار شد. ساعت 6 بود‌. فکر کرد که لباس می‌پوشد و می‌رود دم نمایندگی و صبر می‌کند‌. شناسنامه زنش را از توی کشو دراورد و خوب به اسم و عکسش نگاه کرد. انگار که شک داشته باشد که شناسنامه اوست ان را توی جیب کتش گذاشت و از در خانه بیرون رفت‌. از کوچه وارد خیابان اصلی شد. هر چند دقیقه یکبار ماشینی می‌گذشت و توی خیابان طولانی از نظر دور می‌شد، آنقدر  دور که آدم شک می‌کرد اصلا از انجا گذشته باشد. 

پرایدی جلویش نگه داشت و آقای خدابخش  ادرس را نشان سرنشین جلو و بعد خود راننده داد و راننده با سر تایید کرد که سوار شود. باید می‌رفت آزادی و از انجا خط عوض می‌کرد ولی امید داشت که راننده بگوید تا دم نمایندگی می‌برمت. راننده از توی اینه نگاهش کرد و اقای خدابخش خودش را جمع و جور کرد. برای اولین بار از دیروز دلش خواست که رازش را به کسی بگوید و سبک شود. احساس می‌کرد سنگینی چیزی که دارد با خودش حمل می‌کند ممکن است هرآن او را از پا درآورد. حالا چرا انها را انتخاب کرده بود؟ ممکن بود دیگر هیچ وقت دست از سرش برندارند اما یکدفعه  حرفش را با این جمله شروع کرد که دارد می‌رود دم نمایندگی شرکت چای  چون زنش توی قرعه کشی برنده شده. ولی برخلاف انتظار بعد از تمام شدن جمله اش هیچ صدایی از هیچ کدام از سرنشینان درنیامد انگار که نشنیده بودند. بنابراین دوباره حرفش را تکرار کرد ولی راننده حرفش را قطع کرده و پرسید حالا چی برنده شدید؟ اقای خدابخش با احتیاط خاصی که ادم نمی‌دانست سوالی جواب داده یا خبری،گفت ماشین ولی به سرعت پشیمانی تمام وجودش را پر کرد. خواست حرفش را پس بگیرد ولی راننده و سرنشین جلو مشغول بحث درباره قرعه کشی های مواد خوراکی شده و راننده داشت می‌گفت قرعه کشی مواد خوارکی همیشه زودتر از بقیه جواب می‌دهد.  سرنشین جلو که مردی حدودا چهل ساله با سیبیل ولی بدون مو بود آنطور که خودش می‌گفت سال ها تشتک نوشابه جمع می‌کرده و یک زمان کمد خانه اش پر تشتک شده و آخر سر دو جعبه نوشابه برنده شده بود.

آقای خدابخش پرید وسط حرف و گفت زیاد خوشحال نیست چون زنش در اصل توی قرعه کشی برنده شده و حالا مرده است‌. راننده که از نظر شباهت و سن و سال انگار برادر سرنشین بود، شروع به فاتحه خواندن کرد و از آقای خدابخش پرسید حالا با ماشینش چه کار می‌خواهد بکند. آقای خدابخش گفت که نمی‌داند چون رانندگی بلد نیست. نمی‌داند ماشین را نگه دارد یا بفروشد‌. راننده که از توی آینه داشت با او حرف می‌زد گفت که بهتر است نگه دارد چون بازار ماشین الان راکد است ولی اگر او بخواهد می‌تواند برایش مشتری پیدا کند. اصلا اگر بخواهد خودش هم برای گرفتن جایزه می‌اید، جمله ای که ترس آقای خدابخش را به همراه داشت. ترسی که مثل سیلی در تمام تنش جاری شد و باعث شد لام تا کام حرف نزند و مشغول تماشای بیرون شود.چرا راننده می‌خواست همراهیش کند؟ مشغول سرزنش کردن خودش شد. چه قدر بی احتیاطی کرده بود که رازش را با اینها درمیان گذاشته بود. اگر همینجوری اصرار می‌کردند و دست از سرش برنمی‌داشتند چی؟ سرنشین گفت که خیلی باید مراقب باشد و نباید به هرکی اعتماد کند، گیر خوب آدم هایی افتاده، ممکن بود بقیه بلایی سرش بیاورند، شناسنامه را از چنگش دربیاورند و خودشان را جای او یعنی آقای خدابخش جا بزنند. مگر مملکت انقدر خرتو خر بود؟ کی می‌توانست خودش را جای او جا بزند؟ اصلا چرا تا این حد پیشروی کرده و این چیزها را داشتند بهش می‌گفتند غیر از این بود که خودشان به همه اینها فکر کرده بودند؟ مطمئن بود که اگر یک کلمه دیگر حرف بزنند در را باز می‌کند و خودش را پرت می‌کند بیرون. وقتی راننده دوباره سوالش را پرسید که "می‌خوای تنها نری عمو؟ دست کرد توی جیبش و شناسنامه را توی دستش گرفت و محکم فشارش داد.
  *داستانم تو کتاب هفته چاپ شده بود. 

شنبه، اسفند ۷

بعد روضه تمام شد

رفتم توی مطب، مطب خیلی شلوغ بود. من فکر میکردم همین که بروی توی مطب روانپزشک آدم ها مشغول گریه کردنند یا سرهایشان را تکیه داده اند به دیوار، خیره به نقطه ای نامعلوم. ولی هیچکس گریه نمیکرد. فقط آقایی داشت به موزاییک های کف مطب نگاه میکرد که چند لحظه بعد به حالت عادی برگشت. من اولین بارم بود. دو سه روز قبل شماره را از همکارم گرفته بودم، زنگ زده بودم و خانومی گفته بود تشریف بیارید همینجا بین مریض باید بری. حالا آن خانوم روبه رویم نشسته بود و برای منشی مطب بودن کمی پیر بود، حدودا 60 ساله. با مقنعه ای که تا جلو کشیده شده بود و وقتی جلوی میزش می ایستادی چندتارموی سفید را می توانستی ببینی. خانوم علاوه بر اینها کمی هم بی اعصاب بود. زن و شوهری همراه بچه سه ساله ای آمده بودند. بچه زیادی آب میخورد. فکر کنم یک آب معدنی را تمام کرد و بعد افتاد به جان دستگاه آبخوری ای که آنجا بود. دو سه لیوان آب خورد و من داشتم فکر میکردم اینهمه آب را چطور توی دل کوچکش جا می‌دهد که خانوم منشی داد زد بچه تونو بگیرید همه جا رو خیس کرده، که به نظرم تذکر به جایی بود چون زمین خیس و گل شده بود. بچه رفت بغل مادرش. بعد من رفتم که پول ویزیت را بدهم. جلویم خانومی شماره موبایلش را یادش رفته بود اول یک شماره دیگر داد بعد منصرف شد و داشت شماره دیگری میداد که خانوم منشی گفت وقت من رو نگیر فکر کن بعد بیا. خانوم بهش برنخورد، رفت و مشغول گشتن توی کیفش شد.

 همکارم بهم گفته بود آقای دکتر خیلی آدم خوبی است و برای اینکه بگوید زیادی خوب است گفت روی تابلویی نوشته کسانی که پول ویزیت ندارند می توانند با اطلاع قبلی رایگان ویزیت شوند. همه در و دیوار را نگاه کردم ولی اثری از همچین تابلویی نبود، فکر کردم شاید گذاشته باشدش توی اتاق خودش. حتی قبل از این هم که بیایم جمله را آماده کرده بودم، "اگر ممکنه من بعدا حساب کنم الان پول همراهم نیست" مشغول گشتن دنبال تابلو بودم که خانوم گفت لطفا 45 بکشید و همان موقع آن جمله، دیگر کاملا از ذهنم پاک شده بود و جایش را عبارت ای بابا گرفته بود. 45 تومان را کشیدم و رفتم روی صندلی نشستم تا نوبتم شود. حاضرین مطب را یک زن و شوهر به همراه پسر حدودا 30 ساله شان، همان زن و شوهر با بچه شان، یک مرد تنها، دو تا خانوم چادری، یک زن و شوهر و من تشکیل می دادیم. من داشتم جمله ها را آماده می‌کردم و همه سعی ام این بود که خودم را هم کمی مغموم نشان دهم. چون فکر کردم اگر بروم تو و نشانه هایی از ناراحتی توی چهره ام نباشد، دکتر فکر میکند حالم خوب است و بهم قرص نمی دهد. چون همکارم گفته بود قرص هایی میخورد که حالش را از این رو به آن رو کرده، خوشحال و امیدوار شده و به چیزهای بد فکر نمی کند. من هم همین را می خواستم. شش ماه بود که نمی توانستم از خانه بیرون بروم، یعنی میرفتم ولی فقط سرکار و برمیگشتم. همه روزم جلوی لپ تاپ می گذاشت، وقتی می رفتم بیرون توی خیابان گریه ام میگرفت، برمیگشتم خانه و دوباره خودم را راضی میکردم که بروم بیرون. میرفتم سرکار و توی مترو گریه ام میگرفت. همه چپیده بودند توی هم، هر ایستگاه آدم های زیادی سوار میشدند و مدام به تماشاگران گریه کردنم اضافه میشد و حتی ممکن بود کسی بگوید خانوم توی صورت من گریه نکن، یا فاصله انقدر نزدیک بود که ممکن بود اشک هایم بمالد روی صورت بقیه.  مردم دورم جمع میشدند و می پرسیدند که چیزی شده؟ کمک می خواهم؟ حتی بعضی وقت ها جایشان را میدادند به من، چون گریه چیز مقدسی است، یا شاید دلشان میخواست من بشینم و همانطور که بالای سرم ایستاده بودند گریه ام را تماشا کنند.

 کسی نبود که باهاش حرف بزنم، از بقیه خجالت می‌کشیدم، اینکه آنها زندگی می‌کردند اینطرف و آنطرف می‌رفتند، می خندیدند و خوشحال بودند و من یک گوشه می نشستم و کاری نمی کردم. من دچار انزوایی ناخواسته شده بودم. کم پیش می‌آمد که با کسی حرف بزنم و جمله هایی مثل شل کن، رها کن، می‌گذره، آسون بگیر و سخت نگیر را بهم نگوید. مثل فلج ها بودم. روز و شب همینطوری میگذشت و من فقط نگاه میکردم.  گاهی از قشنگی گل های فرش گریه ام میگرفت و دلم می‌خواست جای آنها بودم. از گلدان های گوشه خانه که جوانه می‌زدند، برگ می دادند، برگ هایشان سبز میشد و میریخت و من بی هیچ حاصلی گوشه خانه می نشستم، هم خجالت میکشیدم. اطرافیان وقتی حال بدم را می‌دیدند فکر می‌کردند خودم را دارم "لوس می‌کنم".آدم ضعیفی بودم که نمی توانستم حتی بدی حالم را هم به بقیه ثابت کنم، دلم میخواست از آن وضعیت و تنهایی مطلق بیرون بیایم و نمی توانستم. نمیشد، نفس کم می‌آوردم. بقیه هم نه که نخواهند ولی مستاصل و درمانده شده بودند. آدم افسرده فقط خودش ذره ذره فرو نمی‌رود بلکه بقیه را هم با خودش غرق می‌کند.

 همه اینها را آماده کرده بودم که به دکتر بگویم و حواسم به آنهایی هم که میرفتند توی اتاق و برمیگشتند بود. فکر میکردم همینکه بیایند بیرون شفا پیدا کرده اند، نمی دانم چرا. یکی یکی تو می‌رفتند و یک رب بعد بیرون می آمدند، مرسی آقای دکتر لطف کردید، خنده ای تصنعی روی صورتشان بود. ما همگی ذره ای بودیم از خانواده بزرگ افسردگان جهان. بعد نوبت من شد. رفتم تو. دکتر آقایی بود حدودا 40 ساله یا بیشتر، عینکی، دنبال تابلوی اگر استطاعت مالی ندارید رایگان ویزیت می شوید گشتم، خبری نبود. با اشاره دکتر روی صندلی نشستم. یک میز بود که او پشتش نشسته بود و دو تا صندلی اینطرف میز. اتاق خالی خالی بود و زیادی روشن. همینکه نشستم دکتر کمی آمد جلو. کمی نگاهم کرد، روی صندلیش جا به جا شد و عینک را روی صورتش جا به جا کرد یا حتی برداشتش و خیلی مصنوعی گفت چی شده؟ به من بگو. همان موقع گریه ای که تمام راه با خودم آورده بودم را روی صورتم ول کردم. توی این مدت چقدر گریه کرده بود؟ با گریه ام میشد تهران رودخانه دار شود؟ شاید. حتی یکبار نشستم و حساب کردم چندتا سطل تا حالا گریه کرده ام، یک سطل توی مترو، یک سطل توی آشپزخانه، توی حمام، توی دستشویی، زیرپتو، بله گریه ام برای یک رودخانه کافی بود. همزمان که گریه میکردم آقای دکتر معذب شده بود و سرش را انداخته بود پایین. جمله را با این شروع کردم من حالم خیلی بد است. نگفت عیبی ندارد یا نگفت خانوم گریه نکن. گفت برایم تعریف کن. گفتم من نمی توانم از خانه بیرون بروم، نمی توانم هیچ کاری بکنم. از زندگیم گفتم وقتی خواهرم زندان بود، حتی چیزهای بی ربطی گفتم مثل اینکه توی نامه برایش نوشته ام وقتی از زندان بیاید با هم می رویم پیاده روی، می رویم خیابان میرزای شیرازی قدم می زنیم، ولی حالا هرجا میگوید نمی توانم بروم. از اینکه گفتم خواهرم زندان بوده کمی معذب شدم، چون فکر کردم نکند دکتر پیش خودش بگوبد ما خلافکاریم. گفتم از مردم می ترسم از اینکه از خانه بروم بیرون ، مدام به مرگ فکر میکنم، بیشترین تصویری که جلوی چشمم است قبرستان است، باد می آید و یک لایه از خاک های روی قبر را با خودش می‌برد. آقای دکتر گفت برای چی اینطوری شدی؟ برایش توضیح دادم(دلم نمی خواهد اینجا بنویسمش) یکی از حرف‌هایی که شاید به همه مریض ها می گوید را از کمد ذهنش درآورد، کمی نگاهم کرد، کمی به نور اتاق نگاه کرد شاید داشت فکر میکرد این اتاق هم یک دست مبل نیاز دارد، یا داشت فکر میکرد مطبش زیادی کوچک است، گفت دنبال چیز بیهوده ای هستی. چیزی هستی که فایده ندارد، باید یک کم همه چیز را آسان بگیری. فکر کنم رویش نشد بگوید الان یک دارویی بهت میدهم که همه چیز به تخمت بشود. نسخه را که بین حرف هایم نوشته بود بهم داد و بعد  اضافه کرد ممکن است خوابت بگیرد و سرگیجه داشته باشی، یک قرص نوشته ام برای روانپریشی، یکی هم داده ام که  کمی مسائل برایت بی اهمیت باشد، بعد دستمالی بیرون کشید و داد بهم و اینطوری روضه تمام شد.

پله های مطب را دو تا یکی رفتم پایین، فکر میکردم آن نسخه ای که دستم است معجزه می‌کند، همینکه شروع به خوردن قرص ها کنم از آن وضعیت درمیایم، می توانم بروم بیرون، بروم توی پارک بنشینم، برم توی خیابان قدم بزنم، مثل قبل غذا درست کنم، غذا بخورم(وزنم شده بود 36 کیلو)، مثل بقیه بروم سینما، بروم مهمانی، بخندم بدون اینکه عذاب وجدان این را داشته باشم که چرا خوشحالم.

رفتم توی داروخانه. مادر و دختری جلویم بودند. نسخه را دادم به یکی از آنهایی که پشت کانتر بود. کمی نگاهم کرد، یا شاید من دوست داشتم فکر کند که با یک افسرده مواجه است، احساس تنهایی زیادی میکردم. داروها را از اینطرف و آنطرف جمع کرد و دختره وقتی پلاستیک داروها را دید گفت اینم افسرده س، سیتالوپرام داره. به هم لبخندی زدیم و آمدم بیرون. دیگر به طور رسمی وارد خانواده افسرده ها شده بودم.  شب قرص ها را شروع کردم. اولین قرص را که خوردم فکر کردم فردا جور دیگری از خواب بیدار می‌شوم متفاوت از این شش ماه. قرص را خوردم و صبح با همان حال بیدار شدم. خواهرم گفت یک شبه که نمی شود توقع داشت. یک هفته قرص ها را خوردم. با همکارم هم مشورت کردم، گفت یک ماه باید بخوری که قرص ها اثر کند. یک ماه گذشت. گریه ها کم شد، خنده ها برگشت، اخلاقم مثل قبل گه مرغی نبود، تا یکی چیزی میگفت نمیرفتم توی دستشویی و گریه نمیکردم، دیگر موقع خواب به چیزهای بد زیاد فکر نمیکردم. چون موقع خواب آدم به حد کافی وقت پیدا میکند که خودش را بابت روزی که گذشته به صلابه بکشد و بعد خسته و ناتوان به خواب برود.
 امیدوار شده بودم، غذا درست میکردم. حتی دکتر را بابت تجویز به جایش تحسین میکردم و شماره اش را به بقیه هم می‌دادم تا اینکه اولین تاثیر واقعی قرص ها را وقتی فهمیدم که خاله هما مرد. خواهرم از در آمد تو و گفت خاله هما مرده. من روز قبل خاله هما را دیده بودم. خاله هما وقتی بچه بودیم زیاد می‌آمد خانه مان و خوراکی زیاد می‌آورد. خاله هما قشنگ بود و این یکی از دلایل اصلی علاقه بهش بود. لااقل برای من. قرار بود صبح عملش کنند، رفته بودیم بیمارستان و خاله هما مثل همیشه لیچار بارمان کرده بود و گفته بود که من که دیگه می میرم ولی عیبی نداره، حیف اون محبت‌ها. مثل همیشه داشت منت میگذاشت و میگفت می میرد و ما حسرت به دل می مانیم، ولی بیشتر داشت با خودش تعارف میکرد، مطمئن بود نمی میرد وگرنه  سعی میکرد برخلاف همیشه دل اطرافیانش را به دست آورد یا کمی مهربانتر باشد. میخواست حتی در لحظات آخر هم آن چهره باصلابت را که همه را می‌راند حفظ کند. به هرکس چیزی گفت و همه دست از پا درازتر رفتند خانه.

فردایش خواهرم در را باز کرد و گفت که خاله هما مرده، نشست روی کاناپه و گریه کرد و من همانطور نگاهش کردم. ناراحت بودم و دلم میخواست گریه کنم ولی اشکی پایین نمی آمد، جایش را این فکر گرفته بود که همه می میرند این هم یکیش، البته نه به این قسی القلبی. دلم میخواست گریه کنم ولی مجاری اشکم خشک شده بود.  فقط همینها هم نبود. من زندگی ام به قبل و بعد آن قرص ها تبدیل شد. از یک آدم ترسو که نمی توانست حرفش را بزند تبدیل شده بودم به آدمی که همه چیز میگوید و حتی از ناراحت کردن بقیه هم ابایی ندارد چون پس ذهنش بدی حرفها را نمی‌فهمد، فاقد احساس است و ناراحت شدن آدم ها را واگذار کرده به خودشان. حتی انقدر جرات پیدا کرده بودم که یک شب رفتم در خانه همسایه، از تنهایی خسته شده بودم. در زدم. یکی از پسرها در را باز کرد. گفتم عرق می خورید؟ گفت گاهی. گفتم نه عرق می خورید؟ گفت نداریم عرق. گفتم من دارم می خورید؟ کاری که تا قبلش نمیکردم چون از واکنش می‌ترسیدم، از اینکه من یک جور فکر کنم و جور دیگری بشود. از اینکه نشود می ترسیدم.
 بعد از دو ماه، دوره خواب های عمیق فرا رسید. چرت زدن، از هر فرصتی برای خوابیدن استفاده کردن، توی تاکسی و اتوبوس، افتادن سر روی شانه بغلی. بیشتر روز در خواب میگذشت. همه روز تختم جلوی چشمم بود. اگر میشد الان توی تختم باشم چه میشد؟ روزها همینطور می‌آمدند و میرفتند و بیشترش را درخواب بودم، بدون اینکه بفهمم چطوری گذشته. تنها، تاریکی شب نصیبم میشد. خواب که میپرید جایش را غصه پر میکرد. خفیف تر از قبل ولی همچنان قوی. بعد ترس وابستگی به قرص ها آمد سراغم. فکر کردم اگر همه ش همینطوری بگذرد چی؟ اگر همیشه انقدر بی احساس باشم، بیشتر روز را خواب باشم یا این قرص خوردن ها به کبدم مثلا آسیب بزند چی؟ دلم بخواهد گریه کنم و نتوانم چی؟ قرص ها را قطع کردم و دیگر پیش دکتر نرفتم. چندماه گذشت و همه چیز به حالت عادی برگشت. گریه ها برگشتند، بداخلاقی ها و بی حوصلگی ها برگشت، خواب رخت بربست، بی رحمی باقی ماند و ناامیدی که چیز خیلی دوری به نظر میرسید دوباره از راه رسید. 

چهارشنبه، فروردین ۲۵

سبد سبد گلای تازه تنت

هوا آفتابیه. با خواهر وسطی نشستیم رو پله‌های حیاط و بابام اونطرف تر نشسته رو زمین داره ناخونای پاشو می گیره . خواهر بزرگم داره دوربین رو تنظیم میکنه که ازمون عکس بگیره. موهام رو چند دقیقه پیش بافته و با کش هایی که سرشون کفشدوزک داره بستتشون . من سیزده سالمه و خواهر وسطی هیجده سالشه و خواهر بزرگم 21 ساله س. موهای بابام مثل حالا و مثل برف یکدست سفید نیست و گوشاش هنوز خوب می شنوه،همین طور گوش های مامانم که داره تو آشپزخونه قیمه میپزه.  

 خونمون رو تازه عوض کردیم و اومدیم این خونه که خیلی بزرگ نیست ولی مال خودمونه. توی عکسی که یه هفته بعد چاپ شده من و خواهرم سرامونو چسبوندیم به هم و چند دقیقه بعدش بابام که عکس خیلی دوست داره میاد و به ما ملحق میشه و عکس سه نفره می گیریم. این عکس بعد از 16 سال رو یخچال خونه خواهرم چسبونده شده و هرکی میاد چنددقیقه ای جلوش وایمیسته و با قیافه الانمون مقایسه اش میکنه. عکس از زاویه دیگه ای هم گرفته شده که توی خونه ما و بین بقیه عکس هاست و جزو جاذبه های خونمونه.

بعد از عکاسی میریم تو. مامانم غذا رو حاضر کرده،سر غذا کسی با کسی حرفی نمیزنه و هرکی سرش تو بشقاب خودشه. مامانم عقب تر از ما نشسته. بهش میگم بیا جلو چرا رفتی اون عقب؟میگه شما بخورید. برنج ها رو ریخته برای ما و ته دیگ ها رو خودش کشیده. این همون احساسیه که من تا یکسال پیش داشتم که بخوای اینطوری در حق بقیه فداکاری کنی و اینطوری حضورت به چشم بیاد. بعداز غذا همه باهم زیر کولر ولو میشیم. باد خنکی میخوره به صورتم و از  زیر چشم به بقیه که تو خواب عمیقی اند نگاه میکنم. انقدر تو خواب عمیقی اند که انگار اصلا بیدار نبودند و این ما نبودیم که تا چند دقیقه قبل نشسته بودیم رو پله ها.
 می دونم که دیگه خیلی چیزا برگشت نداره و نمیشه برگردونشون به عقب ولی با اینکه توی این روز اتفاق خاصی نیفتاده یکی از چیزای پررنگ و زنده ذهن منه. 16 سال بعد من دارم برای خواهر وسطی غذا درست میکنم که ببرم خونه ش و بچه هاش رو چند ساعت نگه دارم تا اون بتونه بخوابه. کرفس ها رو گذاشتم سرخ بشه و قابلمه سوپ رو که حسابی ته گرفته گذاشتم زیر شیر آب که خیس بخوره. ته چین رو گذاشتم دم بکشه و دلم برای خواهرم که نشسته بودیم روی پله و سرامون رو چسبونده بودیم به هم تنگ شده. چند وقت پیش داشتیم با همسایه مون راه میرفتیم گفت این راهی که اومدیم رو دیدی؟ دیگه هیچ وقت برنمی گردیم عقب. دیگه هیچی برنمیگرده عقب پس قبلا رو ول کن ولی گذشته تو ذهن من خیلی عزیزه ،اتفاقات گذشته تو ذهنم یه شکل دیگه است و توی بهترین جای ذهنم نشستن. همه اش حسرت اون لحظه هایی رو میخورم که تموم شد و جاش رو داد به یه چیز دیگه. حسرت صورت داغ خواهرم زیر آفتاب وقتی چسبونده بودش به صورتم و انقدر غرق زندگی نشده بود.

جمعه، فروردین ۶

ایشالا درست میشه


مامانم فرش آشپزخونه رو نصفه تا کرد و به بابام گفت اَفَ بیا ببین این لوله چشه آب میده فرش رو خیس کرده. بابام که تو تلویزیون نگاه کردنش اخلال ایجاد شده بود گفت اهههه باز چی ریختی لوله گرفته؟ مامانم راه میرفت و به لوله کشی که هفته پیشش اومده بود و نود تومان ازشون گرفته و لوله رو خوب جا ننداخته بود،می گفت درد گرفته،نخوری ایشالا. رو به بابام گفت چقدر بهت گفتم لوله‌کش آشنا بیار، گوش نمی کنی که، میری از اون سر تپه لوله کش میاری همین میشه. بابام بی اعتنا، سرش رو کرده بود توی سینک و اگه شکم چاقش توی کابینت ظرفشویی جا میشد شاید میرفت تو و همونجا می نشست. یه کم نگاه کرد و گفت شلنگ بلند میخواد این. مامانم گفت بلند شو تو بلد نیستی، بزار امیر بیاد ببینه چشه. نیم ساعت بعد امیر می اومد و حرف بابام رو می زد "شلنگ بلند میخواد" و مامانم می گفت قربون سرت برم که انقدر واردی و وقتی بابام می گفت دیدی گفتم؟ مامانم می گفت برو بشین فیلمتو نگاه کن. مامان و بابام دستمال ها رو یکی یکی می گذاشتن روی زمین و آبایی که دستمال به خودش گرفته بود رو می چلوندن تو سینک و بعد می بردن می انداختن تو حموم و از اینکه لااقل اون همه دستمال تو خونه دارن خوشحال بودن چون مامانم هر ده دقیقه یه بار به بابام می گفت دیدی گفتی بنداز دور به درد خورد؟ و ما همونطور که اینور مث مهمونا نشسته بودیم و داشتیم نگاهشون می کردیم به سرمون زده بود که تلویزیون رو روشن کنیم و هر چی سعی کرده بودیم بزنیم ماهواره نتونسته بودیم و هرچی دکمه ها رو فشار دادیم اثر نکرد. مجریای تلویزیون من و تو که تا چند دقیقه قبل به اون قشنگی می رقصیدن، جاشون رو داده بودن به تصویرای سیاه و سفید و برفکی،انگار که اصلا از اول نبودن و اصلا نیومده بودن وسط برقصن.

بابام تو چارچوب در آشپزخونه وایساد و به ما که داشتیم مثل دیوونه ها می خندیدیم و می گفتیم تلویزیون خراب شد مات نگاه میکرد. انگار باورش نمی شد که بعد سه ساعت جون کندن زیر سینک ظرفشویی یه بدبختی دیگه هم سراغش اومده. با صدای گرفته گفت چی کار کردین و کنترل رو از دستمون کشید. مرضی گفت الان راضی میاد درست میکنه، ولی بابام نشنید یا ترجیح داد که نشنوه،گفت خودم الان یواش یواش درست میکنمش، همونطور که صبح ها میگه خودم یواش یواش میرم نون می گیرم میام. افتاد به جون دکمه های روی کنترل و هی از اون کانال زد اون یکی کانال ولی فرقی دیگه نمی کرد همه جا برفکی شده بود . برگشت ما رو نگاه کرد که دیگه نمی خندیدیم.  با بغض گفت خرابش کردید و این رو جوری گفت که معلوم نبود سوالی پرسیده یا نه. مثل گروه تواشیح گفتیم راضی الان میاد درستش میکنه که یهو یه صدایی از تلویزیون دراومد . تلویزیون رفته بود رو رادیو  و یه لحظه برق خوشحالی از چشمای بابام زده بود بیرون، ولی چند دقیقه بعد که هیچ تصویری نمی اومد و فقط صدا بود،بابام دستگیرش میشد که تلویزیون رفته رو رادیو و دوباره بغض میکرد. کنترل رو پرت کرد یه ور گفت اینم خراب شد. انگار دیگه می خواست بشینه منتظر که ببینه بعدش نوبت چیه که خراب بشه و ما هی زیر گوشش برای اینکه دلداریش بدیم می گفتیم الان راضی میاد درستش میکنه. چرا؟ چون تلویزیون راضی اینا هم مثل مال بابام ایناست و به چم و خم کار وارده برعکس ما که تلویزیون نداریم تو خونمون ،چون سال هایی که تلویزیون نگاه کردیم انقدر زیاد بوده که برای هفت پشتمون بسه.

همینکه صدای زنگ در اومد خوشحالی از چشمای بابام زد بیرون،می خواست بدوئه و در رو باز کنه ولی همنیکه که خواست پاشه وزنش اومد دستش و فهمید که نمی تونه، اشاره کرد که در روز باز کنیم. راضی اومد و با فشار اولین دکمه روی کنترل، تلویزیون رو درست کرد و بابام نفس راحتی کشید انگار دیگه می تونست سرشو با خیال راحت بزاره زمین و بره ولی بعد با صدای جیغ مامانم که گفت اَفَ بلند شو دستمال بیار بده امیرجان، دوباره به خودش اومد. امیرجان بغل سینک نشسته بود و مثل چند دقیقه پیش بابام شکم چاقش رو کرده بود توی ظرفشویی و نصف شکمش بیرون مونده بود. گفت شلنگ بلند میخواد و مامانم رو به بابام گفت بلند شو برو شلنگ بلند بخر. بابام گفت الان که جایی باز نیست و همینکه امیر گفت خودم میرم میگیرم نفس راحتی کشید و مامانم به بابام چشم غره رفت. مامانم گفت ببخشید امیرجان، قد لوله‌کشه هم خیلی بلند بود نمی دونم چرا همچین کرد و شاید این رو به این خاطر گفت که از یه قد بلند انتظار نمیره کار خراب کن هم باشه یا شاید چون خانواده ما قدشون همه کوتاهه مامانم قد بلندا رو از دنیای دیگه ای می دونه.

امیر رفت شلنگ بگیره و بابامم رفت واسه آبگوشت ظهر نون لواش بگیره،همینکه پاشو از در گذاشت بیرون مامانم از پشت پنجره بیرون رو نگاه کرد، هی گردن کشید ببینه در حیاط بسته شد یا نه،بعد اومد نزدیک، همونطوری که هی به پشت سرش نگاه میکرد گفت یه چیزی بگم به آقاتون نمی گید ؟ گفتیم نه. گفت جون من نگیدا،دوباره به صورت تواشیح گفتیم نه. گفت تو رو خدا نگیدا دعوا میکنه باهام. گفت هیچی میخواد بره عید دیدنی بعدازظهر به بچه های آقا رضا عیدی بده. مرضی گفت دروغ نگو حرفت رو عوض کردی. گفت نگیدا. آقات ده تومن قرعه کشی برنده شده گفته به بچه ها نگو ازم می گیرنش. همنیکه این رو گفت سه تایی وا رفتیم و از دورش پراکنده شدیم. یه لحظه قیافه بابام اومد جلوی چشمم که دو ساعت پیش داشت میگفت امسال عیدم هیچی نتونستم برای خودم بخرم. چند دقیقه ای رو سرگرم این بودیم که هی به هم بگیم ما کی از  بابا پول گرفتیم که این بار بخوایم بگیریم که امیر زنگ زد گفت همه جا بسته بوده شلنگ پیدا نکرده. راضی گفت فهمیدی چی شده؟ بابا قرعه کشی برنده شده و امیر گفت نه بابا پس چرا هیچی نگفت؟ بابام اون موقع داشت بی خبر از همه جا تو کوچه ها راه میرفت و صدای نفس هاش کوچه رو پر کرده بود و چند دقیقه بعد که می اومد همه داشتن چپ چپ نگاش میکردن و امیر یواش می گفت رفته بودی بانک انقدر طول کشید؟ و بقیه می خندیدن و بابام که نمی شنید هی لبخند میزد که یه دفعه مرضی گفت مامانو ببین چه آدم خراب کنیه.

شنبه، دی ۱۹

مثل خیلی های دیگه


بعد مدت ها می خوام کارم رو عوض کنم، چونکه دخلم کفاف خرجم رو نمیده، نه اینکه آدم ولخرجی باشم ولی چون بیشتر روزای ماه بی پولم وقتی پول دستم می یاد، نمی ذارم چیزی تو دلم بمونه،در نتیجه پنج روز پول دارم و بقیه روزای ماه دارم صرفه جویی میکنم که پولم تا آخر ماه برسه  که در بیشتر مواقع هم ناکام می مونم ،باید دستم رو جلوی هرکس و ناکسی دراز کنم که تقریبا هر ماه هم این اتفاق می افته و تنها چیزی که تو زندگی نمی گیرم درس عبرته.
به علاوه خیلی ساله که دارم کاری که الان دارم رو انجام میدم و از اینکه فکر کنم افتادم رو دور کارمندی و یک روز به خودم بیام و ببینم که دو دستی یه چیزی رو چسبیده م و نمی تونم ولش کنم می ترسم. باز از همه اینها گذشته احساس می کنم فرصتم داره از دست میره و باید کارهای دیگر رو هم تجربه کنم و  یکجا راکد نمونم، دور و وریام رو نگاه می کنم، می بینم هر کدوم کلی درآمد دارن و من هنوز دارم همون کارای قبلی رو میکنم و هر ماه دستم رو به سوی آسمون دراز می کنم که پولم تموم نشه.

روزمه ام رو برای یکی دو جا فرستادم و بعد از چند وقت یکی شون به رزومه ام جواب داد و وقت مصاحبه گذاشت. این روزا پول تو اپلیکیشن و استارت آپه ولی اولین چیزی که به ذهنم رسید،این بود که من هم لابد از این به بعد همه فکر و ذکرم می شه این چیزا و نوع حرف زدنم هم حتما تغییر می کنه. شما که غریبه نیسیتد، ولی  دوست صمیمیم و خواهرم از وقتی رفته ان توی این کار حرف زدنشون تغییر کرده. چند کلمه فارسی حرف می زنن و بعد همه اش  از کارشون چیزایی می گن که هیچ   ازشون سردرنمی آرم. بنابراین اگر می رفتم توی این کار بالاخره حرفی داشتم که حداقل با اونها بزنم.

جایی که برای مصاحبه باید می رفتم پونک بود. با دیدن آدرس پرت شدم توی خیابونهای  پهن، یه جایی اون سر شهر که باید از یک عالمه اتوبان می گذشتی تا می رسیدی بهش. تصور من از پونک و کلا غرب و شرق تهران اینه.

 ساعت 12 قرار مصاحبه داشتم ولی تازگی ها  استرس باعث می شه که هر وقت قراری دارم دو سه ساعت زودتر از خونه بیرون بزنم و نتیجه اش همیشه آوارگی و سرگردونی توی خیابونهاست. روز مصاحبه هم چون خاطره بدی از ترافیکای اون نقطه شهر دارم و چند بار توی ترافیک گیر کردم، دو ساعت زودتر از خونه بیرون زدم. ولی از بخت بد و برعکس تموم اون روزای پرترافیک، خبری از قطار ماشین ها نبود ،آسمون آبی و خیابونا خیلی خلوت بودن و چراغا هم خیلی زود سبز می شدن. حتما من تنها آدمی بودم که انقدر آرزو داشتم ترافیک باشه و بعید نبود اگر با کسی در میون می گذاشتمش تا فرسنگ ها دنبالم کنه و به عقلم شک کنه. خیابونای خلوت رو پیش می رفتیم و همان طور که اونجا توی تاکسی نشسته بودم، می دیدم که تا چند دقیقه بعد توی پاساژها سرگردون می گردم. تا چند سال پیش پاساژ رفتن و خرید کردن رو دوست داشتم ولی هر چی میگذره بی علاقه تر میشم و تا میرم بیرون دلم می خواد زود برگردم خونه و شاید یکی از دلایل اصلیش بی پولی باشه. هی به ویترین مغازه ها نگاه می کنی و حسرت می خوری از اینکه چیزی نمی تونی بخری بنابراین از یه جایی به بعد از نگاه کردن و حسرت خوردن خسته میشی و دلت می خواد زود برگردی خونه  و بقیه حسرتت رو همونجا بخوری.    

ساعت خوشبختانه زودتراز اون چیزی که فکرش رو کنم گذشت و به امید اینکه حداقل توی مسیر آریاشهر تا پونک ترافیک باشه سوار تاکسی شدم و سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم،بد به دلم  راه ندم و برای سوال هایی که حتما  مثل مصاحبه های  قبلی بود خودم رو آماده کنم،اگرچه از مصاحبه قبلی که رفتم سه سالی می گذره و طی  این سال ها حتما سوال ها تغییر کرده که تو این مصاحبه فهمیدم واقعا کرده.
عکس کسی که بهم ایمیل زدهبود رو قبلا دیده بودم و منتظر بودم کسی با مشخصات عکس پروفایل پیکچر، در رو برام باز کنه بعد بریم و سوالایی که توی همه مصاحبه های کاری ازت می پرسن رو بپرسن. حتما چندین هزار نفر همزمان با من داشتن توی نقاط شهر تو مصاحبه های کاری شرکت می کردن و بعدش می رفتن و روزشماری می کردن که کسی بهشون زنگ بزنه و من هم از امروز می رفتم توی همون لیست. چند دقیقه بعد روبه روی آقایی که با عکس پروفایلش فرق داشت و دیگه از قیافه جدی با یک لبخند مصنوعی روی صورتش خبری نبود، نشسته بودم و داشتم به سوال هاش جواب می دادم. خودم رو معرفی می کردم و  از یک سال پرت می شدم به یه سال دیگه و توی گذشته دنبال چیزهایی می گشتم که به دردبخورن. از جاهایی که کار کرده بودم می گفتم، از اینکه توی نوشتن یعنی کاری که براش اونجا بودم و داشتم مصاحبه می کردم به خودم چه نمره ای می دم  و برای چی می خوام کارم رو عوض کنم. توی این دو سه تا مصاحبه ای که رفتم فهمیدم که همه چی با قبل فرق کرده، مثلا قدیم یادم بود که اگه از خودت هی تعریف میکردی مردم ازت عنشون می گرفت و می گفتن وای چه خودشیفته ولی الان دور و زمونه فرق کرده و هی خودت را باید ببری بالا و بالاتر و بشونی رو نوک برج و هی باید به خودت تو چیزای مختلف نمره بدی و خب این برای آدمی مثل من که یه عمر شکسته نفسی کرده و هی زده تو سر خودش یه جور شکنجه است. هی داشتم به خودم نمره می دادم و خودم رو می بردم بالا و درباره حقوق بالا حرف می زدم و اینکه تو جایی که الان کار می کنم حقوقم خیلی خوبه که یهو طرف پرسید تویئتر هم دارم یا نه و گفتم آره و همون موقع پشیمونی  اومد سراغم، چون توئیتای آخرم همه ش درباره بی پولی بو . ممکن بود آقا بعد از خوندن تویئت ها سرش رو روی شانه ام بگذاره و هق هق به گریه بیفته که واقعا هم اینطور شد و حالا آروم کردن یه آدم هم افتاده بود رو دوشم.







شنبه، مهر ۱۸

چقدر سرکوفت می زنی



دست می کنم تو موهام و یه دسته مو میاد تو دستم. فکر نمی کنی ویتامین بی بدنت کم باشه ؟ دکتر رفتی؟ یه کم سرشو کوتاه کن مادر چیه این همه مو. گرمت نمیشه؟ چرا چرا خیلی گرمم میشه . پس برو آرایشگاه بگو تک موهاتو یه کم کوتاه کنه. هر دفعه از اینجا رفتی زمین پر مو شده.

تقریبا دو ساله که می خوام موهامو کوتاه کنم ولی از تصور اینکه دو ساعت بشینم تو آرایشگاه و آرایشگر موهامو کوتاه کنه و هر دسته رو با گیره جمع کنه بالای سرم که نوبت چیده شدنشون برسه و دورم پر مو بشه کلافه میشم. به علاوه می ترسم دلم برای موهای بلندم تنگ بشه و از اینکه موهام رو کوتاه کردم پشیمون بشم ولی آخه چقدر ؟ چقدر باید در برابر وسوسه دوست داشتن موی کوتاه مقاومت کنم؟ بهتر نیست که موهام رو خودم کوتاه کنم؟ چرا خیلی بهتره ولی قبلا فقط توی فیلما دیدم که یکی که خیلی حالش بده موهاشو خودش کوتاه میکنه. با گریه میره توی دستشویی و قیچی رو برمیداره و موها رو خیلی نامنظم میزنه. دوربین دیگه طرف رو نشون نمیده و فقط موهایی رو نشون میده که همه جا رو پر کرده و میریزه تو سینک و بعد از چند دقیقه دوباره برمیگرده  رو صورت طرف و اون رو با موهای کوتاه نشون میده که خیلی قشنگ تر از موهای بلندشه. موهام رو می گیرم توی دستم و حواسم هست که خیلی نامرتب نزنمشون یک طرفش رو قیچی می کنم ولی همین که می ریزن توی سینک پشیمونی میاد سراغم ،همینکه می خوام اون طرفش رو هم کوتاه کنم قیچی کند شده و توی موهام گیر میکنه و دیگه از اون همه جرات اولیه خبری نیست. آخه چرا خودتو این ریختی کردی؟ چرا نبردی بدی آرایشگاه؟ حیف اون موها نبود ؟ دختر قشنگیش به موی بلنده.
قیچی ابرو رو برمیدارم و موهای بلندی که اضافه س رو می زنم، فکر میکردم خیلی زشت بشم و دماغم خیلی بزنه بیرون ولی  پایین موهام مجعد وایساده همونجوری که می خواستم ولی همینکه موها رو بهش نشون میدم میگه دیوونه ای؟ این چه کاریه کردی چقدر نامرتبه.

توی آرایشگاه خیلی شلوغه. یه دختر قشنگی نشسته که موهاشو براش درست کنن. منم موهامو همینجوری زدم تا روی گردن. خانوم هر دسته از موها رو به ترتیب از لای گیره درمیاره و سشوار میکشه و بعد نوبت تافت میرسه. دیگه به قشنگی اولش نیست دختره. می خوام برم بگم حیف اون موها نبود؟ حیف اون همه قشنگی نبود؟ مسئول شستشوی موها بهم میگه کی حموم بودی؟ میگم صبح ولی دارم دروغ میگم چون دیشب بودم و دلم نمی خواد موهام رو با شامپویی که ریختنش تو ظرف مایع ظرفشویی و از بیرون معلومه که شامپو تخم مرغیه بشوره ولی موهام گرفتارش میشه و خانوم داره موهام رو چنگ میزنه . می خوام بگم می دونستید که نباید موها رو چنگ بزنید چون یه جا خوندم اگه فقط ماساژ هم بدید تمیز میشه ولی خانوم دور دوم شامپو رو میریزه رو سرم و  میگه چشماتو ببند که نسوزه و بعد آب میگیره روی سرم و توی گوشام و وقتی سر بلند میکنم  موهای دختر قشنگه به کمک تافت خیلی پف کرده و جلوش رو هم بیگودی پیچیده و مثل خانوم هاویشام شده .
می شینم که موهام خشک بشه و چندتا سلفی می گیرم و منتظرم بیان بهم تذکر بدن که همون موقع سه تا خانوم خیلی چاق که موهاشون رو پوش دادن میان جلوم و دوربین رو غلاف می کنم. از حرفاشون می فهمم که صاحبای آرایشگاهن و یکی رو آوردن که  دکور آرایشگاه رو تغییر بده و فضا رو براشون بازتر کنه. همه شون شبیه هایده ان و لباسای بلند خفاشی پوشیدن یکی به اون یکی میگه سیمین تو خیلی با دقت همه چی رو می بینیا ولی دیگه نمیشه کاریش کرد همینه دیگه قسمت ما هم همینه که تو این فضای کوچیک پذیرای مشتریای زیاد باشیم و این رو خیلی بلند میگه.

آرایشگره که من قراره موهامو باهاش مرتب کنم اسمش سمانه س و موهای طلایی داره مثل بیشتر آرایشگرایی که دیدم. صدام میکنه که برم پیشش. میگم می خوام دورش یه کم کوتاه باشه و جلوش بلند. میگه کلوپاترایی؟ میگم نمی دونم اسمش چیه ولی لابد همون. بعد موها رو شونه میکنه و کم مونده که پس بیفته میگه کی موهاتو کوتاه کرده؟ می خوام بگم شما دفعه قبل ولی می ترسم با قیچی دنبالم کنه بنابراین میگم خودم، میگه واقعا خودت؟ درحالی که چشماش کم مونده بیفته کف آرایشگاه . هر دسته از موها رو می گیره میاره جلوی صورتم و میگه ببین چی کار کردی؟ آخه من با اینا چی کار کنم؟ آخرین باری که یکی هی یه چیزی رو می کوبوند توی صورتم فکر کنم مامانم بود که توی برنج خیلی آب ریخته بود و هی قابلمه رو می گرفت جلوی صورتم و می گفت ببین چی کار کردی؟ حالا من با این شفته چی کار کنم.

هی میگه یه مشورتی میکردی لااقل می اومدی اینجا یا با چندتا بزرگتر. منم نبودم با کسای دیگه، بعد میره عمه اش رو که یکی از صاحبای آرایشگا س میاره که موهام رو نشونش بده و عمه هه خوشبختانه هیچی به تخمش نیست و حواسش به دکور آرایشگاه س. عمه هه که میره میگه تو خراب کردی ولی من برات درستش میکنم کاری میکنم آب تو دلت تکون نخوره و تو این فاصله دختر قشنگه بیگودی ها رو باز کرده و لابد میره توی مهمونی و بهش میگن وای چه قشنگ شدی.

یکشنبه، شهریور ۲۹

سوز میاد



صبح با درد از خواب بیدار شدم. چشمام سیاهی می رفت و همه سرم درد میکرد. پتو رو  روی سرم کشیده بودم و همینکه زدمش کنار نور خیلی زیادی خورد توی صورتم و چشمام رو زد. صبحونه کمی خوردم و رفتم سرکار ولی یادم نیست چجوری رسیدم چون فکر کردن به راه طولانی شاید باعث میشد اصلا از خونه بیرون نرم. صورتم رو توی آینه دستشویی نگاه کردم و قیافه م مثل آدم های سرماخورده بود ،بی حال و رنگ پریده و همین باعث میشد هرکی از کنارم رد میشه بگه خدا بد نده سرما خوردی؟ چیز دیگه ای نبود بخوری؟ و غش غش بخنده مثل بابا،چندنفر بهم گفتن ویروس جدیده و دو سه نفری هم گفتن طرف ما نیا.

یکی از خانوم های همکارم بهم عسل داد و هی پشت سر هم گفت برو خونه استراحت کن اینجوری نمی تونی فردام بیای سرکار. وسوسه م کرد که به رئیسم زنگ بزنم و بگم می خوام برم خونه و همون موقع یکی اومد که عکس تولد بچه اش رو بهم نشون بده. گفت همه کارها رو خودش کرده و توی عکس گوشه و کنار خونه معلوم بود که  با بادکنک و کاغذهای رنگی تزئیین شده بود و حتی پاکتای مقوایی پاپ کورن رو هم خودش درست کرده بود. بعد دستش رو بهم نشون داد گفت ببین چه کهیری زده. دستش پر از دونه های قرمز بود و همه ش داشت می خواروندشون. من داشتم به مامان فکر میکردم که چرا یه بار برای ما از این کارا نکرد ولی خیلی زود یادم رفت برای اینکه رفتم پایین که ناهار بخورم  و وقتی دیدم سوپ نیست منصرف شدم و فکر کردم کاش مامان بود یه ذره برام سوپ درست میکرد.

پله های مترو رو پایین می اومدم که یه خانومی هی به بچه ش می گفت نیا کنار من وایسا برو اونور انقدر بهم نگو مامان. اومدم خونه و قبل از اینکه به خواب طولانی برم سوگ مادر مسکوب رو تموم کردم و  گذاشتم بالای سرم و خواب دیدم مامانم مرده و همین که بلند شدم داشتم گریه می کردم، شاید به خاطر اینکه  کتاب رو گذاشته بودم بالای سرم یا تاثیر جمله آخر که نوشته جدایی :
دردی ست غیر مردن کان را دوا نباشد      پس من چگونه گویم این درد را دوا کن