یکشنبه، فروردین ۳۰

Love is a losing game



دستم را دراز می کنم و گوشی را از روی میز برمی دارم و ساعت را نگاه می کنم. پنج و بیست دقیقه است اما بیرون خیلی تاریک است. یحیا پشتش به من است. خوش به حالش که انقدر راحت خوابیده برای اینکه من سر جمع شاید یک ساعت خوابم برده باشد. بهمن یک تشک بیشتر نداشت که بندازیم زیرمان. من به یحیا گفتم تو این را بنداز زیرت چون می ترسیدم نصف شب بلند شود غر بزند که جایش ناراحت است بعد هم رویم نشد بهش بگویم بگذار من روی تشک بخوابم. اینطوری شد که من پشتی های مبل را گذاشتم زیرم و حالا جایم یک پله از تشک یحیا بلندتراست. یحیا خرناس می کشد و برمی گردد سمتم ولی چشمهایش را باز نمی کند. منتظرم خرو پف کند تا تکانش بدهم. خودش بهم گفته هروقت خرو پف کردم بیدارم کن. ولی خبری نمی شود. دستش را می گذارد روی سینه ام. من نمی توانم وقتی دست یکی رویم است بخوابم. دست یحیا هم سنگین است. ولی نمی توانم دستش را پس بزنم یا دستش را بگذارم بغلش ممکن است ناراحت شود و دیگر هیچ وقت دستش را جاییم نگذارد.  چند ساعت پیش خانه سروناز اینها بودیم. مهمانی بود. برعکس همیشه شلوغ و پلوغ نبود ولی برعکس همیشه خیلی خوش گذشت. دونفر آمده بودند و یکی شان تنبک می زد و یکی شان سه تار. من هم وسط هایش که گرم شدم رفتم تنبک را گرفتم. چی زدم؟ بلد که نبودم سندی می خواندند، حلیمه، یحیا داد می زد آ مرسی مرسی مرسی. همه روده بر شده بودند و من خیلی کیف کرده بودم که همه بهش می خندند. مثل مادری بودم که بچه اش شیرین کاری می‌کند و همه قربان صدقه اش می روند. بده یکی دیگه بزنه تو برو برقص. یحیا آمد در گوشم این را گفت. من تنبک را دادم یکی دیگر بزند و رفتم وسط بابا کرم رقصیدم. همه ش چشمم دنبال یحیا بود ببینم نگاهم می کند یا نه. هی چرخ زدم که پیدایش کنم توی اشپزخانه بغل بهمن ایستاده بود و داشتند حرف می زدند. می خواستم بروم بنشینم که سروناز آمد که باهم برقصیم. یک چرخ که زدم نگاه یحیا افتاد بهم بعد یک چرخ دیگر زدم و دیدم دارد نگاهم می کند. از اینکه نگاهم می کرد خیلی کیف کردم. بعدش که رقص تمام شد یحیا از توی آشپزخانه آمد بوسیدم و من به بقیه نگاه کردم که ببینم دیدند یا نه. همه سرشان پایین بود. 

یحیا در گوشم می گوید تو قلب منی و سرش را می گذارد روی سینه ام. اولش فکر می کنم دارم خواب می بینم چون من هر وقت بغل یحیا می خوابم خوابش را می بینم. خوابم همان چیزهاییست که از سر شب اتفاق افتاده، مو به مو. برای همین فکر می کنم که دارم خواب می بینم و یادم نمی آید دیشب سرش را گذاشته باشد روی سینه ام. خیلی کم پیش می آید که وقتی کنار هم خوابیم خودش  را بچسباند بهم. همیشه آن سر تخت می خوابد و من این سر. همیشه این منم که می روم و از پشت بغلش می کنم. خیلی دوست دارم که بخوابد و من از پشت بغلش کنم، فکر می کنم کلش مال من است. سرش هم مثل دستهایش خیلی سنگین است ولی من نمی توانم بگویم سرش را بردارد فقط سرش را یک کم جابه جا می کنم و سینه م را از زیر سرش می کشم بیرون. 
قرار است ساعت دوازده بهمن و یحیا بروند بوشهر. من هم دلم می خواست باهاشان بروم ولی پول نداشتم. هفتصد تومان پول تورشان شده. تازه اگر هم پول داشتم معلوم نبود من را ببرد چون دو هفته پیش که برنامه این سفر را ریختند قرار بود برود که همه چیز را فراموش کند. گفتم چه پول هایی برای فراموشی میدی. گفته بود این تازه اولشه.  چند ساعت دیگر می روند و جلوی دریا می ایستد و آن همه قشنگی را می بیند ولی یک بار هم نمی گوید کاش غزال هم اینجا بود و اینهمه قشنگی را می دید. یحیا هرجا برود همه چیز را می گذارد پشت سرش و فقط همان چیزی را که جلویش است می بیند، دریا. 
سر نفت باهم قرار گذاشتیم. قرار بود باهم حرف بزنیم. یک عالمه حرف آماده کرده بودم که بزنم ولی حالا که داشتم می رسیدم همه‌ش یادم رفته بود. قلبم تندتند می زد و دلم می خواست برسم و حرف بزنیم ببینم آخرش چی می شود. قضیه برمی گردد به دو هفته قبل. صبح یک روزی از خواب بیدار شده بودم. شب قبلش مهمانی بودیم. مهمانی خداحافظی بود. ترم تمام شده بود. قرار بود یکی بیاید راجع به طرح هایمان نظر بدهد. ولی دیر رسیده بود و چون یک صندلی کنار ما خالی بود آمده بود نشسته بود کنار ما. من چندبار دیده بودمش. دوست پسر یکی از دوست هایمان بود. دنبال این بود که یک کارو کاسبی ای راه بیاندازد که پول حسابی تویش باشد. خیلی ایده های بکری هم داشت. مثلا یکی از ایده هایش این بود که بروند شهرهای جنوبی و میوه های آنجا را بیاورند تهران و توی فروشگاه ها بفروشند و میلیاردر شوند. آن شب می توانستیم درباره ایده هایش حرف بزنیم ولی نمی دانم چی شد که بحث رسیده بود به رابطه من و یحیا و اینکه چه طور باهم آشنا شدیم. من گفتم یحیا را توی مهمانی دیدم بعد هم توی کتابفروشی یکی از دوست هایمان بعد هم توی خیابان آن موقعی که روحانی رئیس جمهور شد و مردم ریخته بودند توی خیابان یحیا را دیدم و با هم قرار گذاشتیم و دوست شدیم. بعد انگار که بخواهم باهاش رازی را درمیان بگذارم سرم را به گوشش نزدیک کرده بودم و گفته بودم با یحیا بودن خیلی رنج دارد. وقتی بیشتر مهمان ها رفته بودند و چندتایی بی حال و مست روی کاناپه ولو شده بودند و ظرف غذاهای روی میز خالی شده بود ،دستم را گذاشته بودم روی پای یحیا ولی او دستم را از روی پایش برداشته بود. گفتم چرا همچین می کنی ؟ گفت نکن دیگه نکن جلوی مردم زشته. بعد هم تا آخر که بیاییم بیرون حرف نزده بودیم. آمده بودیم بیرون و ماشین یحیا روشن نشده بود. این بدبیاری من بود نه یحیا. وقتی ماشین یحیا خراب بشود دیگر تمام است، از همه آدم و عالم بیزار می شود و هرکی طرفش باشد را مقصر می داند. فکر می کند شما و ماشینی که روشن نمی شود هر دو بدبختی های زندگیش هستید. چندبار سوییچ را چرخانده بود و ماشین روشن نشده بود. بعد آمده بود پایین و کنار جدول نشسته بود. سرش را گرفته بود توی دست هایش. می توانستیم برویم بالا و همانجا بمانیم ولی به جایش دوتا ماشین گرفتیم و هرکی رفت خانه اش. فردایش قرار بود باهم باز برویم مهمانی. مهمانی زیاد می رفتیم از این مهمانی به آن مهمانی. همه شان دوست یحیا بودند. می رفتیم مهمانی و یحیا با دوست هایش معاشرت می کرد و من می نشستم و به آدم ها نگاه می کردم. می دیدم که کی می خواهد مخ کی را بزند یا کی با کی می رود توی اتاق و دیگر درنمی آید. بعد که می آمدیم بیرون می پرسید خب تعریف کن ببینم چی دیدی. من خوشم می آمد. از اینکه درباره آدم ها حرف می زدیم و من چیزهایی که دستگیرم شده بود را بهش می گفتم خوشم می امد. فکر می کردم عقل کلم که آن چیزها را من دیده ام و نه کس دیگری. صبح بلند شده بودم و آمده بودم توی هال. خانه به هم ریخته بود. ظرف ها توی سینک بود و چند روزی می شد که همانجور مانده بود. هوا بیرون آفتاب بود برعکس روزهای قبل. قرار بود بروم کفش بخرم. برای مهمانی بعدازظهر، چون کفش نداشتم که با پیراهن مشکی بپوشم.  اول خانه را تمیز می کردم،  بعد می رفتم خیابان مفتح که از آن مغازه که کفش های تابستانی دارد ورنی بخرم. ولی با خودم فکر کرده بودم اول ایمیلم را چک کنم. ایمیلم را باز کردم. یک ایمیل از یحیا. چراغش هم آن بغل سبز بود. نوشته بود  بعدازظهر نمی آید که برویم مهمانی و روزهای دیگر هم، هم را نمی بینیم و دیگر اصلا قرار نیست هم را ببینیم. سربسته به حرفی که دیشب به دوسپسر دوستمان گفته بودم اشاره کرده بود. گفته بود حرفی که زدم مثل حرفی بود که سال ها توی گلویم مانده بوده و دیشب زده بودمش. گفته بود دیگر نمی خواهد من را ببیند و من را حتا دوست معمولیش هم نمی داند و اگر زنگ بزنم سیمکارتش را عوض می کند. یک کم نشسته بودم . برخلاف همیشه نزده بودم زیر گریه یا بالافاصله بهش زنگ نزده بودم و التماس نکرده بودم که این کار را نکند و بیاید که باهم حرف بزنیم این کار را چند روز بعدش می کردم. زنگ می زدم یحیا و می گفتم بیا حرف بزنیم .آن موقع  بلند شده و خانه را تمیز کرده بودم. گلیم ها را جمع کرده و با دستمال افتاده بودم به جان سرامیک ها. انگار داشتم دق دلیم را سرشان خالی می کردم.
دست یحیا را می گیرم. بغلم می کند. می گوید تازه چهار روز است که هم را ندیدیم. چند روز باید بگذرد که آدم یکی را دیگر دوست نداشته باشد ؟چند روز باید بگذرد که آدم صدایش یادش برود؟ دیگر بویش یادش برود و نفهمی که چه‌جوری می خندید. محال است خنده یحیا یادم برود. وقتی می خندد دندان هایش می افتد بیرون. دندان هایش خیلی مرتب و سفید است . خودش می گوید تازه ارتودنسی هم نکرده و دندان های خودش است. به خیالش آنهایی که دندان های مرتبی دارند همه ارتودنسی کرده اند. دستش را می گیرم. دستش خیلی گرم است. نمی دانم چی باید بگویم یک ذره از حرف هایی که آماده کرده بودم یادم نمی اید. خیابان شلوغ است. یحیا می گوید ماشینش را همانجا ول کرده و تا الان سراغش نرفته. من مثل دیوانه ها شروع می کنم به التماس کردن. می گویم چرا می خواهی این کار را بکنی؟ رابطه ما که خوب است. رابطه ما از خیلی از این ادم ها بهتر است. مگر چندبار دعوا کردیم؟ اصلا مگر من چی گفتم که اینجوری می کنی؟ یحیا می گوید نمی شود. هی پشت سرهم می گوید نمی شود. رسیده ایم سر میرداماد. می گوید می خواهد برود. می خواهد ازدواج کند. می خواهد آزاد باشد. می گویم خب آزاد باش با هرکی دلت می خواهد باش ولی اینجوری نکن. اینجوری من را ول نکن. من حالم بد می شود. می گوید هرکس دیگری هم ممکن بود این کار را بکند. این اساس هر رابطه ای ست ممکن بود الان من جای تو باشم. جای من؟ چه خوب یحیا جان که جای من نیستی و نمی دانی که قلبم دارد از کار می افتد. چه خوب که تنت مثل من گر نمی گیرد و مجبور نیستی همه انرژیت را یکجا مصرف کنی،اینهمه استرس حتما تو را از پا در می آورد. ممکن بود بیافتی زمین چون دیگر نای بلند شدن نداشتی.

دارم بالا می آوردم برای اینکه هرچی می گویم یحیا حرف خودش را می زند. حتما او هم مثل من خودش را آماده کرده که اینها را بگوید. ولی یک لحظه هم مهلت نمی دهد که نفسی تازه کنم. مثل کسی‌ام که توی میدان جنگ است و حریف تیرها را پشت هم می اندازد و اتفاقا همه به  قلبش اثابت می کنند ولی نمی میرد. همین طوری زجرکش می شود. انقدر تیر می خورد تا خودش بی خیال شود  و با همان تن زخمی بدود پشت بیشه ها و سر آخرغمگین تسلیم شود.

حالا دیگر کار را دارم خراب تر و خراب تر می کنم. حالا دستش را گرفته ام و نمی گذارم برود. می خواهد با اسفندیار برود پیش دوست هایشان. اسفندیار یکی از دوست های صمیمی یحیا بعد از بهمن است. اسفندیار توی یک شرکت کار می کند و کار و کاسبیش حسابی سکه است. یحیا همیشه اسفندیار را به عنوان یک آدم موفق معرفی می کند. می گوید برای مثال اسفندیار دیگر از زندگی چی می خواهد؟ همه چیز دارد. می گوید دستم را ول کن. مثل بچه هاست. من هم مثل مادری هستم که فکر می کند اگر دست بچه را ول کند می رود یک کاری دست خودش می دهد. گریه می کنم. می دانم که یحیا الان می گوید سعی نکن کارت را با گریه راه بیندازی. یک، دو، سه " سعی نکن کارت را با گریه راه بیندازی" ولی من آمده ام که نبازم پس هرکاری می کنم. اگر لازم باشد شاید خودم را بندازم جلوی بی آرتی ها که ببینم بالاخره دلش به حالم می سوزد یا نه. چرا از من متنفر است؟ چی باعث شده که انقدر از من متنفر باشد؟ مگر من کسی نیستم که نقطه روشن زندگی یحیا توی پنج سال گذشته بوده ام؟ مگر من نبودم که همه چیز را به قبل و بعد خودم تقسیم کردم؟ کم کم دارم شک می کنم که شاید یحیا هیچ وقت این حرف ها را به من نزده و یکی دیگر بوده. حالا کاملا نامید شده ام. تنم عرق کرده و دهانم خشک شده. مطمئنم یک چکه آب هم توی بدنم نمانده. می خواهم گریه کنم اما مطمئنم اشکی پایین نمی اید. دستم را شل می کنم که بتواند  دستش را دربیآورد.  یحیا را می بینم که توی جمعیت گم می شود و بعد قاطی آدم هایی که توی صف تاکسی ایستاده اند. برمی گردد ولی من را نمی بیند، شب ها چشم هایش تار می بیند.  



چهارشنبه، فروردین ۲۶

باد خزان نکبت ایام ناگهان برباغ و بوستان شما نیز بگذرد


آقای صمدی، رئیسم، رفته سربازی و من جایش را  تا وقتی برگردد گرفته ام یعنی خودش گفته جایش را بگیرم. ولی از وقتی رفت همه چیز فرق کرد. چند روز بعد از این که رفت  کسی که رئیس کل بود، آقای افتخاری، میز و صندلی ریاست را به خاطر اختلافات درون سازمانی از دست داد و آمد طبقه پایین، توی یک اتاق کوچک و مشغول رسیدگی به امور اداری شد. او که  تا دیروز همه جلویش  خم و راست می شدند، چاکرم نوکرم می کردند و حرفش به نوعی توی محل کار سند بود حالا برای مثال توی سلف می‌دیدیش که به آنهایی که غذا می کشیدند دارد می گوید اگه میشه یک کم بیشتر سیب زمینی بریزید و طرف می گوید سیب زمینی کمه و آقای افتخاری با قیافه غمگین و  لب و لوچه آویزان می رود پشت میز می نشیند و سرش را بلند نمی کند. ولی اگر هنوز دوماه پیش بود چی؟ آشپز همه سیب زمینی ها را خالی می کرد توی ظرفش و اگر هم تمام شده بود خودش می رفت سیب زمینی سرخ می‌کرد و برایش می آورد. وقتی آمد پایین و دیگر کاره ای نبود با همه خیلی گرم و صمیمی سلام می کرد و دیگر از قیافه گرفتن و جواب سلام ندادن خبری نبود. می رفت توی اتاق این و آن برایشان شعر می خواند و آنها هم می گفتند: ببخشید یک دقیقه بریم بیرون الان برمی گردیم و دیگر پیدایشان نمی شد. وقتی سمتش را از دست داد من هم رفتم توی گروه کسانی که محلش نمی دادند و از جلویشان که رد میشد  پشت سرش می گفتند هیچ کاره. هرچی می گفت جوابش را سربالا می‌دادم. برایش بلند نمی‌شدم و خیلی گرم باهاش احوالپرسی نمی کردم. البته دوروغ چرا تا قبل از این هم این کارها را نمی کردم. می دیدم که همه بهش کم محلی می کنند و می‌گفتم من چرا نکنم، اینکه دیگر کاره ای نیست و من هم ازش دل خوشی ندارم. چه مطلب هایی که بردم پیشش و همه را با خودکار قرمز خط زد و چه لیچارهایی که بارم نکرد.  یکبار گفت من از خواهرت خیلی بدم می آید- چون خواهرم هم در زمان های دور توی محل کار فعلی من کار می کرده-  گفتم اتفاقا خواهرم هم از شما بدش می آید و مثل خیلی وقت های دیگر پشیمان شدم. ولی حالا همه چیز عوض شده بود. تعطیلات تمام شده بود و همه برگشته بودند سر کارشان. اما نه آدم های قبلی. آنها رفته بودند و یک عده دیگر جایشان آمده و زمام امور را دست گرفته بودند. آقای افتخاری هم از ارتباطاتش با مدیر جدید استفاده کرده، زیرآب همه را زده، مخالفان را قلع و قمع کرده و تاج و تختش را پس گرفته بود.  این برای من بدترین اتفاق بود برای من و همه آنهایی که فردا را ندیده بودند. می خواستم بنشینم وسط و دو دستی بزنم توی سرم ولی برخلاف همیشه گفتم نباید عجولانه  تصمیم بگیرم. رفتم بالا. طرف پشت میز خیلی بزرگی، بزرگتر از قبلی نشسته بود و توی صندلی گم شده بود. نمی دانم چرا رفتم، شاید می خواستم خودی نشان بدهم و عرض ارادتی کنم.  میزش بزرگتر از قبلی بود.  زیر پایش چهارپایه گذاشته بود، آن طرف میز را نمی دیدم ولی حدس می زدم که زیرش هم چندتا متکا باشد برای اینکه تنش بالاتر قرار بگیرد و توی صندلی گم نباشد. به متکاها که فکر کردم  یاد بابام افتادم که موقع خواب زیر سرش چندتا بالشت می‌گذارد، مثل شاه سلطان حسین و همیشه هم میوه جلویش است. جلوی آقای افتخاری هم  سیب و موز بود و کارگری داشت برگ های خشک گلدان های روی میز را جمع می‌کرد. کمی بعد آبدارچی هم برایش چایی آورد. همه چیزهایی که یک مدیرتوی اتاقش باید داشته باشد را داشت. سرش پایین بود و داشت با خودکار قرمز روی یک چیزهایی خط می کشید. خودکار قرمز در اینجا مثل شمشیر است و به محض اینکه پست و مقامی بگیری، خودکار قرمز هم بهت می دهند که بتوانی باهاش اعمال قدرت کنی. حالا که  دوباره رئیس شده بود می توانست با خودکار قرمز قدرتش را به رخ بکشد. سلام کردم. امیدوار بودم حالا که زجرکشیده است، سلام گرمی باهام کند ولی کمتر آدمی ست که از رفتار قبلیش دست بکشد و رفتار جدیدی را در پیش بگیرد.  سرش را بالا نیاورد. دوباره سلام کردم. زیر چشمی نگاهم کرد و سرش را تکان داد. برگه هایی که با خودم آورده بودم و زیاد هم امضا کردنشان واجب نبود را جلویش گذاشتم و وقتی داشتم از اتاق بیرون می رفتم گفت میگن سال نوی بعضیا خیلی مبارکه. داشت بهم تیکه می انداخت ولی من همیشه دیر عکس العمل نشان می دهم و تازه وقتی از اتاق بیرون آمدم یک چیزی برای گفتن پیدا کردم که خیلی هم چنگی به دل نمی زد. یکی از رفتارهایش که دیدم دوباره در پیش گرفته این بود که به آبدارچی بگوید چایی بیار و چایی را نخورد و آبدارچی بدبخت را دوباره بکشاند آشپزخانه و باز هم چایی نو را نخورد. تا همین امروز فکر می کردم اینکه رفته توی آن اتاق کوچک و دیگر کاره ای نیست، مجازات همه بدی هایی بوده که به بقیه کرده حتی چندبار خواستم بهش بگویم بهرام که گور می‌گرفتی... ولی بعد به خودم مسلط شده بودم . 

آمدم پایین و رفتم توی اتاق . سه نفر از همکارهایم توی اتاق بودند به اضافه مدیر فنی. پایم را کوبیدم زمین، صدایم می لرزید و حالت ناله پیدا کرده بود. گفتم نمی خواهم. نمی خواهم این بابا رئیس باشد. ولی خواستن یا نخواستن من مهم نبود. شروع کردند به خندیدن و هی گفتند عیبی ندارد. هر وقت شروع به ناله می کنم و از چرخ روزگار گله می کنم یکی هست که بگوید عیبی ندارد، درست می شود. ولی من ول کن نبودم و هی داشتم آه و ناله را بیشتر می کردم که مدیر فنی گفت سرمون رو نخور.

شنبه، اسفند ۲۳

سال بیاد بره



می خواستیم بریم فروشگاه یاس که تو هفت تیره و میگن برای سپاهه. مرضی زودتر رسیده بود و من تو ترافیک گیر کرده بودم. راننده پیرمردی بود که می گفت مدیربازنشسته مدرسه خوارزمیه و داشت مخ یه آخونده رو که جلو نشسته بود  می خورد. دخترش رفته بود مهمونی و سیصدتومن پول کادو داده بود ولی یک ساعت بعد زنگ زده خونه و باباهه آواره کلانتری شده بود. راننده می گفت امر به معروف چیه وقتی جوونا می خوان با هم آشنا بشن و ازدواج کنن؟ آخونده هیچی نمی گفت و فقط دست می کشید به ریشاش و من رو صندلی عقب کم کم داشتم نگران پیرمرده می شدم چون بعدش شروع کرد از احمدی نژاد انتقاد کردن. می گفت وقتی حضرت آقا اومدن و تپه نریده‌ای باقی نگذاشتن نوبت به تپه معلما و مدیرای بازنشسته رسید و من هم جزو معلمایی بودم که بازنشسته شدم و حالا کسری حقوق رو از راه مسافرکشی جبران می کنم. می گفت بیشتر از صدو پنجاه کتاب روانشناسی بالینی و کودک نوشته ولی پول نداشته که چاپشون کنه. بعد از آخونده اجازه خواست شعری که خودش گفته رو بخونه. شعر این بود که پیری تعمیر ندارد ولی خانه ای که پیر ندارد از اساس ویران است. به آخونده گفت به احترام شما ضبط رو خاموش کردم وگرنه خودت بهتر می دونی همه این خواننده ها حرف دل من و شما رو می زنن. آخونده خندید، گفت درست میگید بعد هم بالافاصله پیاده شد. اون که پیاده شد، مدیر بازنشسته که داشت از تو آینه باهام حرف می زد، گفت سوارش کردم که مشکلات مردمو باهاش درمیون بذارم وگرنه که من آخوند سوار نمی کنم. شما هم کاش حرف دل و مشکلاتت رو بدون ترس می گفتی.

از در یاس که رفتم تو مردم حمله کرده بودن به مواد غذایی ای که بیست درصد نخفیف خورده بود و از هرکدوم ده پونزده تا بار سبد کرده بودند و به سختی چرخ  رو هل میدادن. از دور دیدم مرضی هم یه چرخ برداشته اما برخلاف بقیه فقط  تو سبد، کیف قهوه ای رو که من از یکشنبه بازار رم خریدم و می تونم بگم کم کم 10 کیلو وزن داره، گذاشته و کنار یخچال سوسیس و کالباس وایساده. من رو که دید گفت کیفت رو بنداز تو سبد. نیم ساعتی می شد که چرخیده بودیم و جز کیفامون چیزی تو سبدمون نبود، چیزی که کم کم داشت معذبم می‌کرد و حتی ترس برم داشت که نکنه بیان تذکر بدن. چون چرخ هی می خورد به مردم و اخم و تخم می کردن و بعد به کیف های توی سبد و بعد به ما نگاه می کردن و شاید سعی می کردن بفهمن چه ارتباطی بین شون هست. چرخ رو پایین گذاشتیم و رفتیم طبقه دوم که لوازم خونگیه. بعد از کلی چرخیدن بین کاسه بشقابا یه دونه تی کوتاه پلاستیکی سبز برای حموم گرفتیم که بعد از هربار حموم باهاش آب ها رو هل بدیم سمت چاهک و دیگه آب تو حموم جمع نشه ولی یه جوری بود که انگار اون رو با خودمون از بیرون آورده بودیم و یه تضاد دردناکی بین ما و اونایی که چرخا رو هل میدادن در جریان بود که من یکی رو اذیت می کرد ولی از طرفی هم میشد به حساب این گذاشت که داریم نظام موجود در اونجا رو به سخره می گیریم و این باعث تسکین میشد.  

نمی دونم عیب کارم کجاست که تا از یه چیزی تعریف می‌کنم فروریختنش رو می بینم، اینکه چطور جلوی چشمم پودر میشه و دیگه از اون همه شکوه و عزت و جلال اولیه خبری نیست برام دردناکه ولی کسی در اون لحظه  به دردم و بی‌اعتمادی که یهو نسبت به خودم تو رگام جاری میشه اعتنایی نمی‌کنه و لابد برای بقیه تبدیل میشم به آدمی که دیگه چندان نمیشه رو حرفش حساب کرد. روز قبل رفته بودم طبقه سوم و لباس ها خیلی به دلم نشسته بود. یه دامن آبی که خیلی کوتاهه و هنوز هم نمی دونم کجا باید بپوشمش از قسمت لباسای بچه‌گونه خریده بودم و اومده بودم خونه، به مرضی گفته بودم فردا حتما باید بریم چون لباس هاش خیلی خوب بود و پنجاه درصد هم تخفیف خورده بود ولی همینکه از پله ها بالا می رفتیم و از دور لباس ها رو می دیدم ناامید و ناامیدتر می‌شدم و وقتی رسیدیم اون بالا انگاررفته بودیم تاناکورا. خجالت می کشیدم که اون همه تعریف کرده بودم و حالا یه ذره هم ازش خبری نبود، حتی از اینکه دیروز هم دامن رو خریدم، تعجب کردم. تصمیم گرفتم از این به بعد از هرچیزی عکس بگیرم و شب و روز عکس چیزی که ازش خوشم اومده رو نگاه کنم و بذارم خوش اومدنم خیس بخوره و بعد برم سراغش.

یه بار که زمستون بود و بیرون داشت برف می اومد و می تونستی دونه های درشت برف رو از پنجره ببینی، داشتم دلمه درست می کردم. از قابلمه بخار بلند میشد و بخارا می رفتن بالا و خودشون رو به سقف می رسوندن و ناپدید می شدن. چندتا فلفل دلمه ای هنوز توی سبد بود، آبکش سبزی ها رو گذاشته بودیم رو ماشین لباسشویی که آبش بره و مرضی داشت نون ها رو قیچی می کرد. مثل الان نبود که لامپ آشپزخونه برای صدمین بار بسوزه و همه جا تاریک باشه و یه نور خوب زردی افتاده بود رو کانتر. همه چی خیلی زنده بود و خواستنی مثل بیشتر وقتای دیگه. چه ته چینا و خورشت‌هایی که تو این آشپزخونه نپختم و بوش همه خونه رو برنداشته و الان فقط ازشون یه خاطره به جا مونده، اصلا معلوم نیست درست کردم یا نه چون عکسی ازشون ندارم. هرچند اولش اینجوری نبود که کلا غذا درست نکنم. یه دوره  نسبتا طولانی شروع کردم به سالاد درست کردن و بیشتریا بهم به چشم آدمی که ولش کنی میره سالاد درست میکنه، نگاه می کردن. تو مهمونیا چشمم دنبال این بود که مردم چی ریختن تو سالاداشون. می اومدیم خونه و سالادهامون از اون حالت همیشگی کاهو و گوجه و خیار درمی اومد. دیگه گردو و انار و تخمه و ریحون داشت و برای خودش یه غذای کامل بود ولی بعد این هم تموم شد. شبا زود می رفتم می خوابیدم که گشنگی رو احساس نکنم، هرچند صبح دیگه از اون همه ملال و گشنگی شب قبل خبری نبود و خواب همه رو با خودش برده بود. حالا با مرضی جلوی یخچال سوسیس کالباس وایساده بودیم و می خواستیم یه چیزایی بگیریم که شب هایی که گشنمون میشه بتونیم زود از فریزر درش بیاریم و بخوریم. همبرگر و سوسیس و ژامبون و فلافل برداشته بودیم ولی ته ذهنمون هنوز خاطره اون شب که دلمه خوردیم، می درخشید.

چهارشنبه، اسفند ۲۰

اگه اونجور نمی کرد



بعضی عصرها  بعد کار با غ می ریم پیاده روی. میرداماد رو پیاده می ریم و می پیچیم توی کوچه ای که روبه روی یه شرکتی تاب و سرسره داره. شاید برای اینکه مدیرا و کارمندا بعد از یه روز کاری که خیلی خسته ن از شرکت بزنن بیرون، رو تاب بشینن و همدیگه رو هل بدن، وگرنه چرا باید توی خیابون به اون درازی تاب و سرسره روبه روی اون شرکت باشه؟ توی اون لحظه دیگه رئیس و مرئوس بودن اهمیتی نداره و همه خیلی خاکی میشن. آقای عباسی هلتون بدم؟ به من نگید آقای عباسی خانم مظفری. من رو بهرام صدا کنید. بله هلم بدید، بعد هم من شما رو هل میدم. صدای جیغ میره هوا. آقای عباسی بالا بالا بالاتر، نه خانوم تا همین جا بسه می ترسم بیافتید زمین فردا کارامون لنگ بمونه.

می شینیم روی تاب و هرکی به نوبت اون یکی رو هل میده. امروز یکی رو به رومون رو چمن ها خوابیده. پتوی سفری رو پهن کرده رو زمین و کنارش هم فلاسک چای هست. یه ملافه یی هم کشیده رو خودش که تا نصفه های صورتش بالا اومده. تابستون نیست ولی همه چی حس تابستون داره. باد می خوره تو صورتت واگه جلوی موهات هم مثل من کوتاه باشه هی میره اینور اونور و به قول غ دلبر میشی. خیلی کیف میده که روی تاب می شینی و از زمین فاصله می گیری و همه چی رو از بالا می بینی. غ میگه بیا عکس بگیریم که همون موقع آقایی که رو چمن ها خوابیده بلند میشه. میگه بکشید پایین ازتون عکس بگیرم. با غ از تاب میایم پایین، چون یارو بس نمیکنه و همه ش یا میگه بدید بخورم یا میگه بیاید بخورید. به غ میگم دیدی چه گند زد به همه چی؟ میگه عب نداره الان میریم اکسیر از دلمون درمیاد و همون طوری که کوچه رو می ریم بالا زرق و برق اکسیر هم چشممون رو کور میکنه. می پیچیم تو خیابون. دیگه تابستون نیست و آسمون قرمز شده و باد سردی میاد. اکسیر حراجه ولی حراج هم که باشه چیزی از امپریالیست بودنش کم نمیکنه و بازم به نظر ما گرونه. هرچی می بینم رو می برم می ذارم یه گوشه ای از خونمون ولی اونطور که باید به دلم نمیشینه. عکسامون رو می ذارم تو این قاب چوبیه که سه تاش بیست و دوتومنه و کاسه هه رو که شبیه گاوه می ذارم رو میزمون ولی اون چیزایی که الان رو میزه رو باید چی کار کنیم؟ اونا رو کجا بذاریم؟ همونا بس نیست؟ یه خانومه هم دو قدم اونطرفتر داره برای هر کدوم از قابا یه نقشه ای میکشه، به دخترش میگه این برای عکس عروسی مریم، این برای اون عکسه که تو چالوس گرفتیم، این برای تولد سمانه، یه دونه اش هم برای عکسمون با مامانجون و به چارچوبای خالی قاب خیره میشه. غ میگه بیا بریم بیرون یه جا بشینیم یه چیزی بخوریم، میگم بذار این کاسه ها رو ببینیم بعد میریم ولی بعد که فروشنده هه راه می افته دنبالمون و هرجا میریم، میاد، راه خروج رو در پیش می گیریم. دم صندوق یکی از فروشنده ها داره به یه خانومی میگه اینهمه رو می خواید کادو بدید؟ خوش به حال اون یه نفر، کاش من جاش بودم و خانومه انگار که حرفاش رونشنیده باشه، توی کیفش داره دنبال چیزی میگرده. بیرون داره بارون میاد و مردم رو مچاله کرده. اگه فروشنده هه راه نمی افتد دنبالمون شاید یه کم بیشتر اون تو می موندیم.

شنبه، بهمن ۱۱

مثل یه نور کوچولو


قبلا یک جایی زندگی می‌کردیم که حیاط با صفایی داشت و وقتی توی خونه می‌نشستی صدای پرنده‌ها رو می‌شنیدی که می‌اومدن روی تخت زواردرفته توی حیاط می‌نشستند. حیاط حوض داشت ولی آبی توش نبود. می‌شد دستی به سر و گوشش بکشی و بری بشینی رو تخت ولی ما هیچ‌وقت نکردیم. فقط یه بار تابستون که جام‌جهانی بود -فکر کنم آرژانتین و اسپانیا-  و برعکس الان تلویزیون داشتیم چند نفر اومدن خونه‌مون که بازی رو نگاه کنیم. در حیاط رو باز گذاشته بودیم و نسیم خنکی می اومد تو. حالا شاید نسیم خنک رو اغراق کنم ولی دوست دارم فکر کنم که  پرده خونه تکون می خورد و تا وسط‌های هال هم می‌اومد. بعد توی این خونه که خیلی با‌صفا بود و همه‌چیزش هم خوب بود، موش پیدا شد. یه موش کوچیک که به گمونم از توی همون حیاط اومده بود تو. صدای جیرجیرش رو نصف شب می‌شد شنید بنابراین از ترس نمی‌تونستی بخوابی. تا صدای جیرجیر موشه می‌اومد می‌رفتیم روی تخت توی اتاق وایمیستادیم و منتظر می‌شدیم که همخونه‌مون بیاد و با جاروبرقی دنبال موشه بگرده ولی آخر سر هم موشه پیدا نشد و ما هم چندوقت بعد از اون خونه بلند شدیم. دیگه اون خونه، خونه ای نبود که می‌گفتیم حیاط خیلی باصفایی داشت پر دارو درخت، با یه تخت و یه حوض ، اون خونه‌ای بود که وقتی می‌خواستیم ازش حرف بزنیم، می‌گفتیم خونه‌هه خوب بود حیاط  پردارودرخت وحوض داشت ولی حیف که موش توش پیدا شد و همین باعث می‌شد بقیه حسن‌های خونه بره تو حاشیه. دیگه درختاش به چشم نمی‌اومدن، حوضش به چشم نمی‌اومد،هیچیش به چشم نمی‌اومد، می‌دیدی که شنونده با یه صدای جیغ مانندی میگه" موووش، واقعا؟ چه خوب کاری کردید بلند شدید".

یه بار یکی تو توئیتر نوشته بود آدم کسی رو نمی‌بخشه و چون حافظه ضعیفی داره، بدی‌های طرف مقابل بعد یه مدتی یادش میره. حالا که چند سال گذشته دیگه اینکه اون خونه موش داشت چندان به چشم من نمیاد، یه چیزی تو ذهنم ثبت شده و اونم همون شبه که پرده سفید تکون می خورد و تا وسطای خونه می‌اومد. لب تخت روشن بود و اون وسط مسطا تاریک بود، انگار یکی هرآن از دلش بخواد بیاد بیرون، دستت رو بکشه و با خودش ببرتت. وقتی می‌رفتی توی حیاط وامیستادی می‌دیدی که آدما دارن اون تو، تو سر و کله هم می زنن، هورا می‌کشن و از باخت تیم‌شون نارحتن. همه اینا مثل یه تصویره برات که از دور داری تماشاش می‌کنی و خیلی خواستنیه  ولی انگار خودت توش نیستی و داری حسرتش رو می‌خوری، می گی ببین چه زندگی‌ای دارن، ببین چه خوشن. حالا که عصرا هوا خوبه، دلم می خواد برم رو تخت اون حیاط بشینم، پاهام رو دراز کنم و یه چایی برای خودم بریزم. بعضی روزها بریم با میم بشینیم رو تخت و باهم اختلاط کنیم، حالا اینکه تو خونه هم موش داشته باشه چندان اهمیتی نداره چون گذشت زمان باعث میشه بدی ها از یاد آدم بره و فقط یه هاله قدسی رو همه چیز بشینه .

این خونه‌مون حیاط نداره ولی یه بالکن خیلی کوچیک داره. وقتی لباس می‌شوریم به زور جارختی آهنی رو توش جا می‌دیم و رختا رو پهن می‌کنیم روش و وقتی بارون می‌یاد در بالکن رو باز می‌کنیم تا یه هوای تازه‌ای بیاد تو. از توی بالکن کوچه هم معلومه. یه درخت بزرگ کاج توی حیاط خوابگاه چسبیده به ساختمون ما هست و از دیوار پارکینگ هم پیچک ها رفتن بالا. یه ساختمون خرابه هم داره که گربه‌ها توش می‌لولن. این بالکنه آدم به خودش زیاد دیده. خیلی‌ها رفتن توش وایسادن که الان دیگه نیستن بنابراین بعضی وقتا که آدم دلش خیلی تنگه، همین که روی کاناپه نشسته، می تونه یه کم دقت کنه و ببینه که اون آدما وایسادن تو بالکن و دارن سیگار می‌کشن و به درودست‌ها یعنی ساختمون بانک تجارت نگاه می‌کنن. درسته که این خونه موش نداره ولی حیوون هم کم به خودش ندیده. اولش سوسک داشت -البته حالا هم داره ولی چون زمستونه بیرون نمیان و میشه فکر کرد که اصلا نداره- و الان هم چندوقتیه که مورچه ها گوشه های دیوار رو به جاده ترانزیت تبدیل کردند و جنس جابه جا می‌کنن. می‌بینی چندتا مورچه یه برنج رو گذاشتن رو کولشون و می‌برن طرف سوراخ  یا لاشه یه پشه ای رو دنبال خودشون می‌کشن. هربار جاروبرقی رو روشن می‌کنیم، مورچه ها رو مثل گردباد می‌کشه تو خودش و به محض اینکه  جاروبرقی رو خاموش می کنیم دوباره سر و کله مورچه ها پیدا میشه. ولی ما فقط از حیوونای استخونی می‌ترسیم. موجود زنده مادامی که استخون درنیاره دوست ماست.