یکشنبه، شهریور ۱۷

فروشگاه

از اینجایی که من نشسته ام یعنی پشت این میزی که مانیتور و کیبرد رویش است می توانم پشت آقای یوسفی آبداریچی مان را ببینم. روی زمین نشسته و  پیراهنش رفته بالا. پشت پرمویی دارد. خط باسنش هم پیداست. فکر کنم شرت پایش نیست، شاید دارد در خرید شرت صرفه جویی می کند. نشسته جلوی قفسه  کتاب های روانشناسی. کتاب آنتونی رابینز را گرفته دستش دارد ورق می زند. صبح آقایی آمد گفت به سوی کامیابی اش معرکه است حتمن بخوانید. حالا آقای یوسفی به سوی کامیابی را دارد ورق می زند. آرام و باطمانینه.
همین که دارم سعی می کنم بفهمم آقای یوسفی شرت پایش است یا نه خانمی می آید و روی نیمکت وسط می نشیند.  صندل های سفیدش را از پایش درمی آورد و پابرهنه راه می رود و با موبایلش حرف می زند. اسم آقایی که دارد آنطرف خط باهاش حرف می زند حامد است و تازه از سوئد برگشته. قرار است حامد را یکی از دوست هایش برساند میدان ونک. خانم می گوید کرم بزنم به صورتم؟ می گویم نمی دانم به نظرم صورتش خوب است. می گوید اگر کرم بزند رژگونه دارم بهش بدهم؟ شارژر سوزنی نوکیا چه طور؟ رژگونه ندارم اگر هم داشتم بعید می دانستم بهش می دادم اما می گویم شارژر سوزنی داریم. موبایلش را می گذارد شارژ شود. می گوید پنج دقیقه و بعد پابرهنه راه می افتد. به کف پاهایش نگاه می کنم ببینم چه قدر سیاه شده. کف پاهایش را نمی توانم ببینم.
توی پنج دقیقه حامد دو بار زنگ می زند. اینجایی که ما هستیم موبایل خوب آنتن نمی دهد. اینجا یعنی زیرزمین فروشگاه. خانم به حامد می گوید من نمی تونم ماشین بیارم مگه تو توی این مملکت زندگی نمی کنی؟ طرحه، ماشین بیارم کجا؟ بعد که قطع می شود می گوید امان از دست این مردا یه بار میرن خارج فکر می کنن چه خبر شده. می پرسد صورتش خوب است؟ صورتش مثل روح سفید شده انگار ماست مالیده باشد ولی من می گویم خوب است. می گویم اولش هم خوب بودید و بعد پشیمان می شوم. چاپلوسی کرده ام. خانم می گوید پزشک است ولی بهش نمی خورد. من می گویم خانه دار است. موهایش را بلوند کرده. من هیچ وقت توی عمرم موهایم را این رنگی نمی کنم. خیلی زشت است یعنی اگر چیزی به صورتت نمالی قیافه ات عین مریض ها می شود. سنت را هم می برد بالا. نگرانم رئیس بیاید بگوید این خانم چرا پابرهنه راه افتاده؟ آقای یوسفی هم یکبار آمد همین را پرسید. گفتم نمی دانم می خواهد پاهایش هوا بخورد لابد.

خانم که می آید موبایل را از شارژ می کشد بیرون نفس راحتی می کشم هم از اینکه می خواهد برود همین که بعد رفتنش می توانم شلیلی را که از صبح توی کیفم گذاشته ام و معلوم نیست چه بلایی سرش آمده را از توی کیفم دربیاورم و بخورم. هنوز نخورده نگران اینم که آبش بریزد روی مانتویم. 

۱ نظر:

  1. از دست آقای یوسفی تون مٌردم از خنده!

    پاسخحذف